خط آزاد » » علی عرفانی

اساسن با پرسش هایی که همواره با خود کلمه ی "چرا" حمل می کنند، پرسش های مشکوکی که به محض ِ آمدن، تنها به سمت وضعیت های روانی دست دراز می کنند، پرسش هایی که خودشان را مانند یک تابلوی ِ هیس ِ بیمارستانی، آرام می آورند که تنها جلوی روی ما به نمایش گذاشته باشند، اساسن با این اکیپ های ِ مافیایی چگونه باید برخورد کرد؟ اکیپ های ِ به چالش کشنده، دوربین های ِ مخفی و حتا از نوع های بزرگترش در وسط ِ متن ها، پوشش های ماهواره ای و تعقیب با هلیکوپتر، فیلم اولین خون و زنده ماندن ِ شگفت انگیز و حال دادنی ِ رمبو.

اما آیا اگر بگوییم اصلن چرا باید با آن ها برخورد کنیم، خود را در وضعیت خودساخته و مشابهی قرار نداده ایم؟ آیا می توان آن تابلو را به کناری انداخت؟ یا این جعبه های بازی و جمانجی ها را برای همیشه زیر تپه ی خاک مدفون کرد؟ اما چه تعهدی وجود خواهد داشت که دوباره بعد از گذشت مقداری، چیزی، دقیقن چیزی باعث نشود ما آن ها را که مدت ها پیش قایم کرده و یا دور انداخته بودیم، نرویم و آن ها را پیدا نکنیم و دوباره از نو، این بار خودمان، با دست های خودمان آن ها را جلوی چشم هایمان نگیریم و تا ابد به آن ها خیره نشویم؟ آیا دلمان برای آن ها تنگ نمی شود؟ آیا اگر نبودند به دنبال آن ها نمی رویم تا پیدایشان کرده باشیم؟ چقدر بد است وقتی درها باز می شوند و یک معشوقه از در نمی آید بیرون.

" چرا من انقدر تند می نویسم" یا اینکه " چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم" و چه چرا ها و چه فرصت های از دست رفته ای، چراهایی که پاسخ در امتداد به آن ها تبدیل به کتاب می شوند، می شوند که ما موشکافی آن ها را از نزدیک دیده باشیم، چه حرکت ِ ناشیانه ای، چه برخورد سهل انگارانه ای ست که ما در هنگام روبرو شدن با آن ها، به جای طفره رفتن، نشسته باشیم و نوشته باشیمشان، آیا نمی توانستیم به جای دست کاری کردن و ادای تصنعی بر آمدن بر آن ها، بنشینیم تا دست به یک تلافی همگون زده باشیم؟ اگر می شود چگونه باید دست به این تلافی زد؟ آن ها را باید درست در چه موقعیتی گیر انداخت که آن ها دقیقن همان جا باشند؟ همان جملات ِ مرموز ِ چرایی را می گویم، آن بازجو های متن، آن اتاق های مخفوف ِ با چهره های پوشیده وارد آن می شوند، درست همانجایی که کلمه ها را دانه دانه احضار و از جمعیت متن محورشان، برای اجرای آنمراسم از پیش آماده شان جدا جدا
میکنند. سلول های ِ انفرادی.

اما آیا می توان با مقابله ای همسان آن ها را تنها دست انداخت و برای باقی عمرشان به حال خودشان تنها گذشت، چه حرکت ِ
پیروز مندانه ای.

آیا بعد از پر کردن صفحه های سفید و پاسخ به همه ی پرسش های زنجیره ای دنیا، آیا بعد از آن این حراستی های نزدیک ِ ما، یعنی این چرا های به قول فروغ ِ فرخزاد "موذی ِ کشدار" نیستند که برای تبریک، برای وسوسه های نفسانی و فریب دادن برای پر کردن صفحات بعدی، با گل ها و شیرینی ها دست جمعی به پیشواز ما می آیند؟ آیا این پرسش ها غالبن ما را تشویق نمی کنند، که ما نوشته باشیم تا در عملی موازی به صورتی کاملن ناخودآگاه خودمان را لو داده یا خلاص کرده باشیم؟ اما آیا اصلن ما از ابتدا چیزی برای مخفی کردن نیز در دست ها یا دست ِ کم در جیب هایمان داشته ایم؟ آیا واقعن وقتی از بودا پرسیده بودند افتخارت چیست گفته بود اینکه راه می روم؟ آیا بهرام اردبیلی راست می گفت بالای قبر فروغ جای ِ تنها کسی که خالی بود تنها بیژن بود؟ اردبیلی می گفت من از ایران که رفته بودم، تنها یک دیوان ِ شمس را با خودم برده بودم، آن را هم انداختم توی ِ دریا، یعنی دیگر هیچ کتابی نبود که بهرام بخواند، یعنی دیگر هیچ کتابی نمانده بود که بهرام بخواند. حرف ِ بزرگی در کار است.

ای عذاب ِ وجدان بزرگ، ای چرای ِ اعظم، ای پرسش ِ لایق ِ عبادت ِ "چرا می نویسیم"، آیا به راستی زمان آن نزدیک نمی شود؟ نیست؟ که در یک اعتراض عمومی به آن چراهای ِ مخصوص، تمام آن هایی که می نویسند، همه با هم یا به صورت ِ تک نفره، آیا میل نمی کنند که نوشتن را به حال خود رها کنند، ول کنند، و در پی ِ این رها کردن به رها کردنی عظیم دست پیدا کرده و همه چیز را باهم رها کنند؟ انگشت هایشان را خرد کرده و با میخ وصل کرده باشند به دیوار؟ آیا انگشت ها برای خودشان حرکت نمی کنند که چیز روی دیوار نوشته باشند؟ چه وضعیت ِ اسف باری.

۲ خرداد ۱۳۹۷
تماس