خط آزاد » » اسماعیل سراب: سه‌چرخه‌ها سرخ



به کجا می‌‌روی؟
نمی‌دانم
من در مسیر نشسته‌ام
و نام جاهایی را که در حافظه دارم
اگر بگویم
بخاطر شتاب شنیده نخواهد شد


شتاب از من نیست
شتاب از من خواسته می‌شود
سرعت از رفتنم به قیمت سی روپیه برداشته می‌شود
جاها از من گرفته می‌شود
تا همین لحظه که بیست وُ پنج سال از خدا عمر گرفته‌ام به جایی نرفته‌ام
از همان شش صبح که به راه می‌افتم ساکن‌ام
شخص به سمت من می‌آید
به اتاق سرخی که خدا برایم فراهم کرده‌است
در مسیر می‌نشیند و از من عبور می‌کند
می‌رود
ولی من نمی‌دانم به کجا
من از آن شخص صدایی دارم
او پیش از آن که به من برسد
پیش از ورود به اتاق سرخ خدادادی
نامی به من داده‌است که من آن نام غریب را همیشه از یاد برده‌ام


نمی‌دانم
شاید آن کسی که مسیر را به دست گرفته‌است همان‌ست که از معنای آن نگهداری می‌کند
مثل موج که تا حالا دریای خود را ترک نکرده‌است
مثل حنجره‌ام که با صدا نرفته‌است
تبدیل به سوراخی شده‌است که فقط عبور می‌دهد و با من می‌ماند


می‌بینی؟
هرآنچه اینجا با من‌ست ابدی شده‌است
به یاد دارم که روزی کسی آمد که نام جایی را می‌خواست
من نام آنجا را نمی‌دانستم
باران زندگی را به سر وُ روی اتاقک سرخ می‌زد
و آبی که ابر را فرومی‌کاست لایه‌ای از گرد وُ خاک صورتم برمی‌داشت و همان‌طور که از شانه‌های من فرومی‌ریخت بذر خارهای درشتی که خداوند در دست‌های من گذاشته‌ بود جوانه می‌شد
از شکاف کف دستانم بالا می‌آمد
مرا پنهان می‌کرد
چیزی درون سینه‌ام که ظاهرا قلبم بود شتاب گرفته بود
بی‌تابی می‌کرد
خواستم کاری کنم
نشد
دستانم زیر بار رحمت خداوند خوابیده بود
نمی‌دانستم به خداوند چی بگویم
عصبانی شده بودم
خودم را به در وُ دیوار آن اتاق کوبیدم
قیام کردم
رفتم به سمت لبه‌های تیز اتاق
شکافی که در سینه پدید آمد صدایی داد
صدا را به هوا دادم و عضوی را که قلب می‌نامند بیرون آوردم فشارش دادم
آن هم رنگ سرخی داشت
دست بردم به آینه‌ای که روبرویم بود
کج کردم
بالای آینه سطحی بود
تف کردم
قلبم را چسباندم به آن سطح
و نامی را که آن شخص گفته بود به باد فنا دادم


راهی نبود
آنچه که مرا پنهان می‌کرد معنای مرا هم بدست گرفته بود
معنای من متشکل بود از هدایایی که به جانم می‌آمد
اگر جانم را برمی‌داشتم، دست و پایم را چه می‌کردم؟
کله‌ام را به کی می‌دادم؟
کالبدم خالی می‌ماند
در من بصیرتی گذاشته بودند که اگر اندکی به جلو خم می‌شد، رحمت الهی به بصیرتم فرو‌می‌رفت
جایی برای خروج نبود
آنچه که داشتم روز‌به‌روز رشد می‌کرد و ضخیم می‌گردید
و من که به کنجی خزیده بودم محو تماشایش بودم


به یاد دارم که کسانی خروج می‌کردند
این عکس‌هایی که می‌بینی به دیوار سه‌چرخه ام زده‌ام واپسین تصاویری‌ست که از آنها به یادم مانده‌است
باید بدانی، کسی که خروج می‌کند، در آخرین حضوری که در کالبدش دارد، نهایت زیبایی‌اش را بروز می‌دهد
به صورتش نور می‌آورد
اگر زن باشد موها را می‌دهد بدست نور صورتش
لب‌ها را دُرشت می‌کند
خون اضافه را از قلب می‌فرستد به روی لب‌هایش
گردن را آزاد می‌کند
لباس را تا دره‌ی میان سینه‌هایش پایین می‌برد
اندکی از آن شکاف را نشان می‌دهد
ادامه را می‌گذارد به عهده‌ی خودم
من بصیرتم را به کار می‌اندازم
می‌روم پایین‌تر
از آنجا هم پایین‌تر
حتا از آنجا هم پایین‌تر


چقدر بی‌پناهم کرده‌اند! می‌بینی؟
نه چراغ دارم و نه وسیله‌ای برای کنترل کردن
پیشانی‌ام را به جدول زده‌ام
چشمم نیست
بدنم از سمت راست کج شده‌است
دروازه‌ام باز است
رنگ به رخساره ندارم
کم‌کم خراب می‌شوم، چه کنم؟
به کجا بروم؟
در آستانه‌ی عکس‌ها ایستاده‌ام
ظاهرا در عکس‌ها هیچ‌کس نیست
ملائکه آمده‌اند که چرا اینجا ایستاده‌ای؟
چی می‌خواهی؟
چشمت کو؟
قلبت کجاست؟
بیا برویم
می‌گویم: نمی‌دانم
من لعینم
مرا ببرید
مرا که روزی حیوانی بوده‌ام در ماه حمل
مرا که هنوز بر پشتم پرنده‌ای دارم
مرا ببرید و پرنده را از دست من نجات دهید

۱۳ اسفند ۱۳۹۵
تماس