خط آزاد » ترجمه:


مینا کنداسامی: فردا شما را بازداشت می‌کنند| ترجمه‌ی سما اوریاد

فردا شما را بازداشت می‌كنند. و خواهند گفت دلیل‌اش این بوده كه كتابی مساله‌ساز در خانه‌تان یافته‌اند.
فردا شما را بازداشت می‌كنند. و دوستان‌تان می‌بینند در تلویزیون كه رسانه شما را تروریست می‌خواند، به این دلیل كه پلیس چنین خواسته است.
فردا شما را بازداشت می‌كنند. آن‌ها همه‌ی وكلا را می‌ترسانند. یكی هم كه پرونده‌تان را دست می‌گیرد، هفته‌ی بعد بازداشت می‌شود.
فردا شما را بازداشت می‌كنند. دوستان‌تان می‌بینند كه فیس‌بوك شما روز بعد توسط پلیس بالا آمده است.
فردا شما را بازداشت می‌كنند. و دوستان‌تان دست‌شان می‌آید كه چهارروز تمام طول می‌كشد تا تنها هزارنفر بیانیه‌ای را امضا كنند.

ادامه مطلب »


کسرا صدیق: شعرهایی از جمال ثریا - بخش دوم

در ایستگاه
سه نفر:
مرد
زن
و کودک

دستان مرد در جیب‌اش
زن دست کودک را گرفته است
مرد، غمگین
غمگین، مثل ترانه‌های غمگین
زن، زیبا
زیبا، مثل خاطراتِ زیبا
کودک
مثل خاطراتِ زیبا غمگین
مثل ترانه‌های غمگین زیبا

ادامه مطلب »


سعید فائق آباسیانیک: هتل مسرت|ترجمه‏ی کسرا صدیق

دو مرد و یک زن در ایستگاه پیاده شدند. باران شدیدی می‌بارید. یک باربر جوان اثاثیه‌ی این گروه سه‌نفره را به دوش گرفت. زن به باربر گفت: « هتل مسرت لطفن!»
باربر گفت:« هتل مسرت؟»
حالت پرسیدنش نشان می‌داد سوالش از سر نشنیدن نیست. بلکه حس غریبی از میل برای باز شنیدن حرفی زیبا داشت. صدای زن زیر آن باران، همچون صدای بارانی لطیف‌تر، طنین انداخته بود. مردها یقه‌ی کتشان را بالا داده بودند و بی‌صدا به سمت ساختمان ایستگاه پیش می‌رفتند. زن جوان با سر به سوال باربر پاسخ مثبت داد. سپس با گام‌های بلند به سمت دو مرد و بادی که از روبرو می‌وزید و بارانی‌اش را تکان می‌داد راه افتاد. لحظه‌ای بعد رو به سوی باربر کرد و گفت: «پسرم! بهتره واسه ما یه درشکه پیدا کنی.»

ادامه مطلب »


کسرا صدیق: شعرهایی از جمال ثریا


به احتمال زیاد مرده بودیم
شهر
قیامتی از خون زیر پاهایمان.
آسمان را تا کردیم و گوشه‌ای گذاشتیم
ستاره‌ها همه فروریخته بر پیاده‌ رو

حمزه
تمام انگشتانش را ریخته بود وسط
انگشتانی که بیست سال تووی جیبش جمع کرده بود
حمزه آخرین ترانه را
چهل تکه کرده بود
- خوب از پس‌اش بر آمده بودیم
- خوب غلطی کرده بودیم
و زنده‌ها
فراموش‌مان کرده بودند
ما مانده بودیم و
مُردن‌مان.

ادامه مطلب »


طیبه شنبه‌زاده: سه شعر از آن سکستون


کسی مرده
حتا درخت‌ها هم این را می‌دانند
حتا رقصنده‌های فقیر پیری
که نشمه‌وار می‌آیند
با روسری‌ها
و دستمال‌گردن‌های سبزنخودی
با ستون‌های صاف فقرات
مثل تیرک‌های برق
فکر می‌کنم...

ادامه مطلب »



تماس