خط آزاد » داستان » علی سطوتی قلعه: یک‌دست

چه کاری برخواهد آمد از نویسنده‌ای که کارهایش ناتمام می‌ماند؟ هر روز که از خواب بلند می‌شود و به خودش می‌آید، باید سنگینی همین سوال را تاب بیاورد. سوال اما فقط یک سوال نیست، دو سوال نیست، کلی سوال است، برای همین است که اسم‌اش را گذاشته‌اند سوال، همین سوال، همین سوالی که سوال‌های دیگر را به دنبال می‌آورد، و نویسنده ناگهان می‌بیند که دیگر محتوای سوال‌ها برایش اهمیتی ندارد، تنها خود سوال است که باقی مانده و خود سوال است که راحت‌اش نمی‌گذارد.
چه کار کند نویسنده؟ آیا باید سراغ یکی از کارهای ناتمام خود برود و تمام‌اش کند و به این ترتیب، دست‌کم قدری از شرم ناتمامی آن بکاهد؟ نویسنده است اما و کلی کار ناتمام؛ کدام‌شان را باید سراغ بگیرد؟ آن قدیمی‌تر‌هایشان را، یا یکی از آن‌هایی که این اواخر ناتمام ماندند؟ و چه‌طور ناتمام‌ماندنی؟ بعضی‌هایشان چیزی بیش‌تر از یک ایده‌ی خام نیستند که روزگاری به سرش زده و آن را با خیلی‌ها در میان گذاشته، بدون آن‌که کلمه‌ای از آن را حتا بنویسد، بعضی‌هایشان از یک سطر و فوق ِ فوق‌اش یک بند فراتر نرفته‌اند، بعضی‌هایشان هم قطور شده‌اند و در یک لحظه نشان داده‌اند که کارشان تمام است، اما درست لحظه‌ای پس از آن به کلی ناامیدکننده نشان داده‌اند و همان‌طور ناتمام مانده‌اند؛ کدام‌شان آخر؟ و تازه، با چه ایمانی رد چنین کاری را، کاری را که زمانی پیش از این آغاز شده و مدتی بعد، ناتمام مانده، بگیرد؟ شرم‌آور نیست آیا ؟ بهتر نیست قید همه‌ی آن کارهای ناتمام را بزند و کار تازه‌ای را در پیش بگیرد و هم بکشد و با خودش عهد ببندد که این یکی را قطعن، قطعن و بلاشک به پایان خواهد رساند؟ و در این صورت، چه تضمینی هست که یک کار ناتمام دیگر به دیگر کارهای ناتمام‌اش اضافه نکند؟
چه شرمی، چه شرمی دارد نویسنده از نوشتن! و چه زجری می‌کشد، وقتی آن شرم‌آورترین سوال‌ها را پیش روی خود می‌بیند: اصلن چرا باید نوشت؟
و این‌گونه نیست که کارهای نویسنده همهْ ناتمام به حال خود رها شده باشند. نویسنده به یاد می‌آورد کارهایی را که تمام شده‌اند، که او تمام‌شان کرده است، که نقطه‌ای را گذاشته است ته‌شان و گفته است تمام، که دیگران هم به تمام‌شدن‌شان شهادت داده‌اند. این شرم‌آورتر است. این تمام‌ کردنْ شرم‌آور، و این یادآوری‌اش شرم‌آورتر! یعنی دارد به خودش قوت قلب می‌دهد؟ یعنی جایی در میان کارهایش قوت قلبی هم هست برای او؟ این بار نویسنده است که سوال می‌پرسد: چرا باید از نوشتن پرسید؟ چرا نوشتن مایه‌ی شرم باشد؟
و نویسنده است که سرانجام برمی‌گردد، از تمامی ِ کارهای ناتمام و تمام‌شده‌ی خود، و این تنها باری است که او برخواهد گشت به قصد تصحیح چیزهایی که پیش از این نوشته است، و اگر همیشه تن زده است از تصحیح، از پس و پیش کردن کلمه‌ها و جمله‌ها، از حذف کردن‌ها و اضافه کردن‌ها، چون همیشه کاری رقت‌بارتر و بیهوده‌تر و تهی‌تر از این برای خود متصور نبوده و آن را نه فقط زجر‌آور، که مایه‌ی تاسف می‌دیده، این بار برمی‌گردد و سرخوشانه دست به تصحیح می‌برد. باید همه‌ی آن کارهای ناتمام و تمام‌شده را یک بار برای همیشه تصحیح کرد؛ تصحیح به گونه‌ای که کارهای ناتمام را از آن شرمی که به سرنوشت‌شان بدل شده، رهانید و گذاشت که همان‌گونه ناتمام باقی بمانند، و نه فقط باقی بمانند، که بر سر آن ناتمامی بایستند، قیام کنند، و به پا خیزند، و کارهای تمام‌شده را، کارهایی را که در تمام‌شدن‌شان شکی نیست، کارهایی را که تمام که شده‌اند هیچ، بعضی‌هایشان با وقاحتی بی‌حد‌و‌حصر نیز تمام کرده‌اند، همه‌شان را باید برگشت و به نا‌تمامی‌شان شهادت داد. نویسنده بارها و بارها با لرزشی در دستان و در شانه‌ها و در چشمان‌اش، اما و اما، در سکوتی محض، در سکوتی آمیخته با ریایی شبانه، سکوتی حقیر و بزدلانه به این نا‌تمامی شهادت داده است، و یک بار برای همیشه باید این شهادت را درآمیزد با ناتمامی کارهای دیگرش، کارهایی که تعدادشان بسی بیش از این‌هاست، کارهایی که هرگز دیده نشده‌اند و ناتوانی نویسنده را در تمام کردن‌شان هم‌چون یکی راز در خود مخفی نگاه داشته‌اند.
و این واپسین تصحیح نویسنده خواهد بود، واپسین بازگشت او به آن‌چه تاکنون نوشته است، تمام و ناتمام، قدیمی و جدید، لاغر و قطور، تک‌تک و جملگی یک‌جا در کنار یک‌دیگر. و در این بازگشت، همه‌ی آن‌چه پس از این نیز نوشته می‌شود، تصحیح خواهد شد، پیشاپیش، بدون ِ حتا یک جاافتادگی.
و این کار نویسنده بوده است تا پیش از این، و از این پس نیز چنین خواهد بود: ناتمام گذاشتن.
ناتمام‌ گذاشتن، اما در عین حال نوشتن. نوشتن و ناتمام گذاشتن و بلافصل نوشتن. ناتمام‌ گذاشتن و ادامه دادن. نویسنده است که می‌نویسد در نهایت، که دارد می‌نویسد. خواهند گفت که همه‌ی این‌ها خود بهانه‌ی دیگری بوده است برای نوشتن. نویسنده است که دستِ همه‌ی آن‌ها را از پیش می‌خواند، و این از هنر نویسنده نیست، از بی‌هنری ِ آن‌هاست که دست‌شان را چنان سفت بسته‌اند و مشت کرده‌اند که گویی رازی را در آن مخفی نگه داشته‌اند. او را چه به این رازداری‌ها؟ اما از سر زهدفروشی نیست که چنین رسوازیستی را در پیش گرفته است. چه بسا هیچ رسوایی‌ای در کار نباشد. آخر اینک که چیزی جز ناتوانی نویسنده برای او باقی نمانده است، چرا از آن چشم بپوشد و به میان‌اش نیاورد؟ و بدتر از آن، چرا آن را به مخفی‌گاهی بفرستند که هیچ کسی را راهی بدان نخواهد بود؟ مسخره است برای نویسنده. همه‌ی آن چشم‌پوشی‌ها و این رازداری‌ها برای نویسنده مسخره است. مسخره است برای او که پیشاپیش دست‌اش را رو کرده است تا نه محتوای آن که گاه هم‌چون رازی می‌نماید، که برعکس، پوست آن، که آن رگ‌های زمخت آبی که از زیر آن پوست پیدایند، که انگشت‌هایی که از انتهای این دست جوانه زده‌اند، که فاصله‌ی میان آن انگشت‌ها، که تنها و تنها همه‌ی این‌ها پیدا باشد.
نویسنده یک دست بیش‌تر ندارد. این شهادتی است خشک و خشن بر ناتمامی خود ِ او؛ او که تنها با یک دست می‌نویسد، و دست دیگرش افتاده است، قطع شده است، ناپدید شده است حتا. می‌نویسد با یک دست، تا جای خالی آن دست دیگر را از یاد ببرد؟ مطلقن. بار دیگر نویسنده است که سوال‌اش را می‌پرسد: چرا باید از نوشتن پرسید؟ اما جای خالی آن دست دیگر همیشه می‌خارد، و این خارش‌هاست که در کار نویسنده فاصله می‌اندازد. این آن دست دیگر است که خود قطع شده، اما جای خالی‌اش هم‌چنان هست، و چنان هست که می‌پرد در کار نویسنده، در کار این یک دستی که تنها دستِ نویسنده است، مثل پلکی بی‌خواب و همزمان عصبی، و جای خالی آن دست قطع‌شده است که این دست نویسنده را و کار آن را قطع می‌کند. نویسنده اما نه آن دست قطع‌شده‌اش را می‌بیند و نه جای خالی آن را. تنها و تنها کارش را قطع‌شده می‌بیند. پس آن دستِ قطع‌نشده را از جایی دیگر به کار می‌اندازد.
نویسنده می‌نویسد. دارد می‌نویسد. دارد که می‌نویسد و ناتمام می‌گذارد. ناتمام می‌گذارد و ادامه می‌دهد و می‌نویسد. می‌نویسد نویسنده، می‌نویسد.

۱۲ مهر ۱۳۹۰
تماس