خط آزاد » داستان » حمید محمدی: وضعیت قرمز

از همان شب به بعد فاطمه زردآب و خون بالا آورد. دست و پایش می‌لرزد و یک خمودگی پیش‌رونده که برایش عادی شده تنش را مچاله‌تر از قبل می‌کند. چشم‌هایش را آرام باز کرد، اما دوباره خودش را به خواب زد تا شاید مامان و زهرا رهایش کنند، اما باز هم نشد. یادش بود حتا وقتی این‌طوری می‌شود مامان با آن شکم بر آمده و زهرا با آن چشم‌های سرخ و موهای پریشان، بالای سرش می‌چرخیدند و از ترس این‌که نکند یک وقت فاطمه از خواب بپرد آهسته‌آهسته قدم برمی‌داشتند و از ته گلو با هم پچ‌پچ می‌کردند. نه، هنوز حسین هیچ جای کار نبود. خواب و بیداری در هم آمیخته و از آقا هم که طبق معمول خبری نیست.
آقا طبق معمول همان‌طور شکل لاک‌پشتی که وارونه شده و از سر ناتوانی دست‌وپاهای عصبی می‌زند. در جای همیشگی‌اش دراز به دراز افتاده بود. یک نعش کپک‌زده که به کپسول اکسیژن وصل بود تا نفس بکشد؛ موجودی که پوست تنش از تاول‌های خونی برآمده بود و دیگر هیچ فرقی با موجودات فاضلابی دوروبر خودش نمی‌کرد. اواسط جنگ بود که همچین بلایی سرش آمد و حالا هر وقت در سرداب فاضلابی را باز می‌کنیم، بوی نا به همراه شاش و گه دچار تهوع می‌کند آدم را.
«حرف‌های من حرص جنگ و شهادت می‌اندازد به جان این رزمنده‌ها. جنگ که فقط اسلحه گرفتن به سمت دشمن‌ها نیست. اسلحه‌ی من همین لباس طلبگی‌ام است.»
و بعد می‌آمد دم گوشم که بگوید: «فاطمه اوضاع خراب‌تر از اونه که‌اینجا بمانم. از من که خبری نیست؛ مامان و زهرا با تو!» و خودش می‌رفت یک‌وری و حالاحالا‌ها پیدایش نمی‌شد.
آقا گریه می‌کرد یا می‌خندید؟ معلوم نیست. فقط صدایی بین گریه و خنده از حلقش بیرون می‌زد.
بیرون از این‌جا یکی از بین می‌گفت: «بلند بگو لا اله الا الله». بعد همه می‌گفتند: «لا اله الا الله» و باز همان یکی از بین می‌گفت:  «به عزت و شرف لا اله الا الله، بلند بگو لا اله الا الله» وبعد باز همه می‌گفتند: «لا اله الا الله». آن وقت همه چیز سکوت می‌شود و فاطمه خودش را می‌بیند که لال و کر به سمت قبرستان پیش می‌رود. مثل مامان. زهرا و حسین که تکه‌بدن‌های از هم جدا شده‌شان از زیر آوار پیدا شده، ولی پتو پیچیده و همان‌طور پیچیده  و همان‌طور آن‌ها را در تابوت گذاشته‌اند و من از پشت پنجره‌ی ویرانه‌ای که برایمان  مانده می‌دیدم که جسدهای لای پتو پیچیده، چه‌گونه در تابوت روی دوش مردم تکان‌تکان می‌خورند.
مامان هیچ وقت صدای وضعیت قرمز را نمی‌شنود. زهرا هم که از پیری حسین دیوانه شد. می‌نشست آن‌قدر به حسین زل می‌زد که تا این‌که از خود بی‌خود می‌شد. ناگهان بلند می‌شد و موهایش را می‌کشید، جیغ می‌زد، به‌این‌ور و آن‌ور فرار می‌کرد. فرستادیمش آسایشگاه، اما یک زمانی شد که ظرفیت آسایشگاه هم پر شد. آقا گفت ببندیمش به تخت که دیگر به خود نپیچد و هر وقت که جیغ می‌کشید فاطمه داروی همیشگی را به بدنش تزریق می‌کرد تا بخوابد و صدایش در نیاید. همان‌طور که دست و پایش به تخت بسته شده بود در خواب مرگ فرو می‌رفت، آن‌قدر که نمی‌شود از صدای وضعیت قرمز فرار کرد. و مامان چه‌طور می‌توانست صدای وضعیت قرمز را بشنود و از درد زایمان حسین به رعشه نیفتد؟ من که مثل همیشه‌ی اینجور وقت‌ها صدایشان را از سرداب می‌شنیدم! «وقت حسین رسیده؟!» و آقا گریه می‌کرد یا می‌خندید؟ از همان سال‌های آخر بمباران هوایی  وقتی به‌ا‌ین‌ور و آن‌ور فرار می‌کردیم، تنها همین گریه‌ها و خنده‌های آقا تو گوشم باقی ماند. حالا تو این مصیبت آقا صدا را از حلقش بیرون می‌دهد.
شب از نیمه گذشته و فاطمه به هر دری می‌زند به جایی نمی‌رسد. مامان با آن بچه‌ای که نصفش از رحم بیرون افتاده بی‌امان پیدایش می‌شد تا زار بزند، ناله کند. نه می‌توانست بنشیند، نه می‌توانست بایستد. همیشه به‌ این‌جا که می‌رسد، زهرا کمی‌ آن‌ورتر شروع می‌کند موهای خودش را می‌کشد و جیغ‌هایش را که فاطمه نمی‌تواند تاب بیاورد، می‌خواباند دم گوش زهرا، می‌گوید «خفه شو» تا اوضاع بی سر و صدا ختم شود. به بیمارستان که رسیدیم، دکتر می‌گفت: «این بچه ثمره‌ی بمب‌های شیمیاییه!» کار بیخ پیدا کرده، اما آقای کجای کار بود؟
در ِ  سرداب را که باز کردم تا به آقا برسم، چقدر عق زدم! مامان ولم نمی‌کند. وقت و بی‌وقت هر جا که هستم پیدایش می‌شود. حسین را که حالا پاهایش از رحم آویزان مانده به رخم می‌کشد. حالا هم بالای سر آقا روبه‌رویم می‌خوابد و پاهایش را باز می‌کند. زار می‌زند، ناله می‌کند که چی ؟ همه‌ی شهر فرارکرده‌اند سمت پناهگاه‌هایشان، بچه وقتش رسیده است؟ اما من چه‌کار می‌توانستم بکنم؟ مگر مامان صدای وضعیت قرمز را  نمی‌شنود؟ همان موقع هم دیر رسیدیم، نرسیده به بیمارستان کار تمام شد. مامان لب‌هایش را گاز می‌گیرد. از همین‌جا به بعد بود که مامان جلویم سبز شده بود.
«چقدر سخت بیرون می‌آد این بی پدر!»
ندیده پیدا بود که وزن و هیکل حسین بیش‌تر و بزرگ‌تر از حالت طبیعی یک جنین نه ماهه است. مامان قطره‌های درشت از پیشانی‌اش سرازیر می‌شود و آن‌قدر محکم خودش را می‌زند که سرو کله‌اش تبدیل به ‌یک شی سرخ ورم‌کرده شده. پاهایش را باز و بسته می‌کند و دستش را گذاشته روی کـ‌سش. دنداهایش را چنان به هم می‌فشرد که هر آن فاطمه به خود می‌گوید می‌خواهند خرد شوند . از همان موقع تا ابد دیگر از دهان مامان خرده‌دندان بیرون می‌ریزد.
«مامان تا اون‌جا که می‌تونی پاهـ‌اتو باز کن!»
و آن وقت انگار حسین فهمیده کسی به کمک او نمی‌آید. پس تمام تلاشش را می‌کند که خودش از رحم بیرون بیاید. کـ‌س مامان هی جمع می‌شود و باز می‌شود. از بالا دارد جر می‌خورد. لای پـ‌ای مامان را خون و خونابه فرا می‌گیرد. خون لخته می‌بندد. کـ‌س مامان خون قورت می‌دهد. خون درون می‌ریزد. کـ‌س مامان خون بالا می‌آورد. خون بیرون می‌ریزد و آقا گریه می‌کرد یا می‌خندید؟
«خفه شو زهرا، خفه شو!ي
و مثل هر بار می‌خوابانم دم گوش زهرا. آقا این‌جور وقت‌ها دعا می‌خواند. از این و آن روایت می‌کرد آدم‌ها چاره‌ای جز دعا کردن ندارند و ما را هم جوری تربیت کرد که چاره‌ای جز دعا کردن نداشته باشیم. فاطمه در همان حال که استفراغ می‌کرد خودش را به نعش آقا رساند. ماسک اکسیژن را از صورت آقا برداشته بود تا آقا دعا بخواند، اما آقا گریه می‌کند. می‌خندد، جان می‌داد.
پاهای حسین، بیرون رحم به اطراف می‌جنبد. انگار که در رحم احساس غرق شدن به او دست می‌دهد و همین حالاست که خفگی گریبان او را بگیرد. مامان پهلوهایش را می‌مالید. خیره به فاطمه زار می‌زند، ناله می‌کند. نفسش داشت بند می‌آمد.
«و خدا خارج کرد شما را از شکم مادرانتان که چیزی نمی‌دانستید...» آقا گریه می‌کند ، می‌خندد، جان می‌داد.
وضعیت قرمز جیغ که می‌کشد صدای موشک می‌دهد، صدای بمب می‌دهد  و بعد یک آن موجی کرکننده می‌شود.
«می‌شنوی مامان ؟ یا حواست کجاست؟»
فکر می‌کرد به ‌این‌که حتمن حسین را در کابوسی  که شب‌ها به روانش رسوخ می‌کرده، آبستن شده؛ همانی که جنازه‌اش را درجبهه‌ها رها می‌کرد میان رزمنده‌هایی که همه به شکل آقا درآمده بودند. آقا در همه‌ی آن‌ها حلول کرده بود. رزمنده‌ها از سنگرهایشان به سمت مامان حمله‌ور شدند و تا توانستند جنازه‌ی مامان را بارور کردند. جوری مبهوت حسین مانده که انگار این بچه همان است که جنازه‌اش از او  بارور شده و در لحظه‌ی موعود به او جان دوباره بخشیدند تا این بچه را به دنیا بیاورد.
« ...و قرار داد برای شما گوش و چشم‌ها و قلب شاید شما شکر و تشکر کنید...» آقا گریه میکند، می‌خندد، جان می‌داد.
این بچه چرا این‌قدر پیر شده؟ انگار هزار سال در این رحم ما را گم کرده باشد، خودش را گم کرده باشد و حالا که پیدایش شده چقدر پیر و شکسته است. در صورتش هیچ نشانی از یک موجود زنده نبود. صورتش سرد بود و وقتی گریه می‌کرد، یک صدای بم و خش‌دار بود که به گوش ما می‌رسید و تناقض وحشتناکی داشت با یک نوزاد تازه به دنیا آمده. حسین پیر به دنیا آمد. دکتر گفته بود: «دچار پیری زودرس شده و ده روز بیش‌تر زنده نمی‌مونه.» امروز و فردا می‌کردیم، اما مگر می‌مُرد لامصب؟! به آقا کشیده بود. مثل آقا زجر داد، زجر دید تا مُرد.از رحم که بیرون آمد، گریه نمی‌کرد، فقط نگاه می‌کرد. از وسط سرش قسمتی از مغز بیرون زده بود؛ به شکلی که مغزش تبدیل به قسمتی از پوست سر شده بود و از پارگی سر اثری نبود. فقط از اطراف همان‌جای سر که مرز بین مغز بیرون‌آمده و پوست سر بود، خون کمی‌ بیرون می‌زد، اما این خون‌ریزی ممتد بود تا آن‌جا که سر و صورت بچه خونی‌مالی می‌شد. در بیمارستان کل سر را باندپیچی کردند و تحویلمان دادند. آقا پشت تلفن خبر را که شنید، از ترس و ناراحتی طور خاصی گریه می‌کرد. گریه‌اش چیزی بین گریه و خنده بود. بعد‌ها فهمیدم از همان موقع تاثیر بمب‌های شیمیایی بر حلقش داشت شروع می‌شد.
«...این چنین خارج شو ای جنین، خارج شو به اذن خدا.» آقا آن‌قدر گریه کرد، خندید تا جان داد.
اما مگر آقا می‌میرد لامصب؟! جانوران فاضلابی بوی او را شنیده بودند و حالا به او خو کرده‌اند. ماسک اکسیژن را که از صورتش بر می‌دارم دست و پاهای عصبی می‌زند، هی گریه می‌کند، هی می‌خندد. بعد حسین که به دنیا می‌آید، در جای خودش سیخ و بی حرکت می‌ماند.
حسین که به دنیا می‌آید، وضعیت قرمز دوباره جیغ می‌کشد تا زهرا برمی‌گردد به همان‌جایی که دست‌وپایش به تخت بسته می‌ماند تا غرق در خواب مرگ فرو رود و اگر فرو نرفته بود، لابد خیلی تقلا کرده تا دست‌وپایش را از بندهای تخت برهاند، تا به‌این‌ور و آن‌ور فرار کند. من همان موقع صدای جیغ‌هایش را از سرداب می‌شنیدم که حسین آن‌جای کار بود. مامان از همان‌جای کار بود که وقتی صدای وضعیت قرمز می‌آید، به رعشه می‌افتد و چیزی نمی‌شنود و به‌ این‌جای کار که می‌رسد، می‌دوم به سمت سرداب که بچه وقتش رسیده است!
«این‌قدر گریه نکن، این‌قدر نخند. بلند بگو لا اله الا الله!»
همه می‌گویند: «لا اله الا الله»
«این‌قدر دست و پا نزن. بلند بگو لا اله الا الله!»
همه می‌گویند: «لا اله الا الله»
«ما به آخر کار رسیده‌ایم. ببین چه‌گونه در جایش سیخ، بی‌حرکت مانده. بلند بگو لا اله الا الله!»
همه می‌گویند: «لا اله الا الله»
«این‌جا قبرستان خانوادگی ماست. بلند بگو لا اله الا الله!»
همه می‌گویند: «لا اله الا الله»
بعد همه چیز سکوت شد و فاطمه خودش را دید که لال و کر به سمت قبرستان پیش می‌رفت.

۱۷ شهریور ۱۳۸۹
تماس