خط آزاد » داستان » کسرا صدیق: تو حتمن عاشق ِمن بودی مادر

و من با مشمای مشکی تووی دستم در خیابان‌ها قدم زده‌بودم و از کنار پل شیری تا آن دورترها رفته‌بودم.
رفته‌بودم وحتا تووی پیاده‌رو کنار گلدان‌ها چند دقیقه‌ای نشسته‌بودم و هیچ‌کس هم نبود که از من بپرسد این‌وقت شب آنجا زیر نورِ دور و سفید چراغ‌برق چه می‌کنم با آن مشمای مشکی تووی دستم. من هم یواشکی کنار گلدان‌ها شاشیده‌بودم و بعد پایین را نگاه کرده‌بودم و با یک لبخند تلخ، هلویی را که از تووی جیب راستم درآورده‌بودم گاز می‌زدم و با خود می‌گفتم نه، هنوز شب است. هنوز شبه که دکتر نیومده، فردا میاد. خدا عمرش بده، دکتر آدم قابل‌اعتمادیه. همینجا منتظرش می‌مونم. فردا حتمن میاد. و بعد هسته‌ی هلو را کاشته‌بودم پای گلدان و زردآب را از پای چشم‌ام پاک کرده‌بودم. حتا نتوانسته‌بودم گریه کنم. من تنها زیر نور سفید گریه نمی‌کردم. نمی‌توانم بلند شوم من که تمام این راه‌ها را تووی تاریکی قدم  زده‌بودم با این مشمای مشکی که از دستم آویزان است و انگار کودکی تاریک، تمام راه را آمده‌بود پابه‌پایم. نه من بلند نمی‌شم چون هنوز شبه هنوز دکتر نیومده مشمارو بگیره هنوز نمیاد مادر بالای سرم با اون لبخند بزرگش بگه بلند شو پسرک ِقشنگم. و من تووی عرق ِتن خودم غلت بخورم و به پهلو دراز شوم و مادر یک هلو بگذارد کنار سرم و دور شود و تابستان از راه برسد. و من دستی به پیشانی‌ام بکشم و با چشم‌های تب‌زده به پل نگاه کنم. نه نمی‌توانم. من تمام شب این راه‌ها را قدم زده‌ام و تووی تاریکی خندیده‌ام تا اینجا دکتر را ببینم و این مشمای مشکی را به او بدهم تا با من کمی مهربان باشد و با دست‌های پرمویش مشما را باز کند تووی مشما را نگاه کند و بعد زیر این نور سفید بی‌رمق تووی چشم‌های زرد من نگاه کند و بگوید پسرک قشنگم! سرطان یه مورد نادره. و بعد من تووی خیابان‌ها هلوها را از جیب‌هایم بیرون بیاورم و پای گلدان‌ها بشاشم و از کنار پل شیری تا خود صبح راه بروم تا آن دورترها. بعد مادر دست بکشد تووی موهایم و با انگشت خیس قی را از پای چشم‌ام پاک کند و برایم بگوید که شب‌ها شیطان تووی چشم‌هایت کثافت می‌کند پسرک قشنگم. و من بگویم مادر تو حتمن عاشق من بودی تو عاشق من بودی مادر که یک تکه از بدن‌ات را گذاشتی تووی آن مشمای مشکی و دادی دست ِمن. و بعد آرام پشت گردنش را ببوسم و از کنار پل شیری راه بروم تا آن دورترها و برگردم. و بروم تووی نور سفید. و برگردم. و دکتر کنار گلدان‌ها نشسته‌باشد و دست‌های پرمویش را نشانم بدهد و بگوید چیزی نیست چیزی نیست بیا مشما را پس بگیر بیا مشمارو بگیر ببر بذار لای پای مادرت حرومزاده!‌ و بعد لبخند بزرگش را روی صورتش پهن کند و مشما را به سمت من دراز کند. و من با دست‌های پرمو مشما را می‌گیرم و موهایش را کنار می‌زنم و پشت گردنش را می‌بوسم و دکتر می‌خندد و هلویی از جیب راستش بیرون می‌آورد، روی هلو را که پر از مو شده نشانم می‌دهد و باز می‌خندد. و من دست‌هایم را لیس می‌زنم و مشما را که پر از بوی خون است پای گلدان‌ چال می‌کنم و دکتر از کنارم رد می‌شود و دست‌های پرمویش را روی صورتم می‌کشد و می‌گوید رحِم فقط یه کیسه خونه فقط یه کثافته که شبا شیطون تووش کثافت‌کاری می‌کنه. همه زنده می‌مونیم. آره همه زنده می‌مونیم پسرک قشنگم! سرطان چیز کثیفیه. و بعد دکتر می‌خندد و از زیر ِنور ِسفید دور می‌شود. و بعد هلوها از بطن خاک سرد جوانه می‌زنند و گلدان‌ها پر از مو می‌شوند. و آدم‌ها می‌خندند و پشت گردن همدیگر را می‌بوسند. و بعد شب به تن ِگرم تابستان می‌پیچد و عرق می‌کند و پیاده‌رو زیر نور بی‌رمق چراغ‌ها محو می‌شود.
و مردی با چشم‌های زرد تووی تاریکی گریه می‌کند و از کنار پل شیری تا آن دورترها راه می‌رود و با خود بلند می‌خاند:
تو حتمن عاشق من بودی مادر...

۱۲ مرداد ۱۳۹۰
تماس