خط آزاد » داستان » کسرا صدیق: سر-گردان

ماهی گیر کرده بود تووی خیسی پلاستیک. گفتم: «دو دوک دوکا! ینی چند دَم؟» پیچیدم تووی کوچه. آخر کوچه دیوار ِمه راست ایستاده بود. پاهام خیس بود. داشت باران می‌بارید صبح. قبل نور رسیدم پشت دیوار. هوا خودش را گرفته بود دو دستی. زدم با سنگ به دیوار. گفتم: «آقا توکا! آقا توکا بیداری؟» گفت: «انداخته‌م شاه‌پسر! منتظرم.» دست گذاشتم روی دیوار. سرد بود. گرفته بود دورتادور باغ را. ماهی لای مشتم دَم می‌زد. تووی باغ بود آقا توکا. گفتم: «باز چی میخای صید کنی آقا توکا؟» گفت: «چیزی نگو شاه‌پسر! منتظر باش تو هم.» گفتم: «نمی‌شه که آقا توکا!» بعد دست برداشتم از دیوار. سردی‌ش دور شد پیچید دور باغ. گفتم: «ینی چند دم؟» نشنید آقا توکا. گفت: «می‌شنوی پسر؟ عجب نزدیک شده‌ن.» من تووی سایه بودم پشت دیوار. نور نیامده بود هنوز از لای درخت‌ها. تاریکی مثل یک لایه جسبید بود پی دیوار. گفتم دریا صد متری از اینجا فاصله داره آقا توکا! موندی اینجا که چی بشه؟» ساکت بود آقا توکا. معلوم بود نشسته دوباره لبه‌ی ایوان، نگاه به یک عالمه بوته‌ی کوتاه و سبزی که قد و نیم‌قد روبروش تا چشم کار می‌کند فرو رفته‌اند تووی مه. نشسته آنجا با آن صورت پیر و سرخ و آن موهای سفیدش نوک قلاب را نگاه می‌کند. نگاه می‌کند که چطور محو شده دنباله‌ی قلاب تووی سبزی و سفیدی ِروبروش. با صدای خنده گفت: «نزدیکن این بار. همه‌شون هم هستن.» بعد صدای بشکن آمد و بعد شاخه‌های سبز درخت‌ها قد کشیدند از پشت دیوار. گفتم: «دیشب دم آب بودم آقا توکا. نمی‌دونی چه موجایی بود. بلند و پرصدا می‌ریخت و هر بار که می‌رفت یه عالمه از آدم رو می‌برد با خودش. قیامتی بود آقا توکا! چه‌کار به کار این خاک داری تو؟» سردی فلس‌هاش کف دستم بود. بعد دوباره صدای دورِ مو‌ج‌ها بود و ترس بود از صدای کوفتن‌شان روی سنگ تووی تاریکی. دلم تندی زد. یک قطره چکید روی دستم. نگاه کردم به بالا. بعد نور ابر که آرام می‌ریخت و شاخه‌ی درخت‌ها که کنار می‌رفتند. گفت: «دریا شده دکور.» صداش انگار با سبزی درخت‌ها می‌رفت بالا و بعد می‌پرید پایین این طرف دیوار. گفتم: « آقا توکا!‌ تو که هر روز صبح می‌آی اینجا، بگو ببینم چند دم؟ ها؟» گفت: «دریا شده دکور. دریا شده دکور.» صدای بشکن آمد. «اما برمی‌گردن. با دشتِ‌باد. اُزِروا. از سمت شوروی میان.» بشکن شکست وسط باغ دوباره. نفهمیدم چند دم. ماهی خش خش زیر دستم لرزید. «همه‌شون برمی‌گردن. خودم می‌گیرمشون همینجا با همین قلاب. اونا از اول هم مال دریا نبوده‌ن. سرگردون شده‌ن توو این مه.» دهان باز کردم نفس بکشم بزرگ. چکید تووی گلوم. شور بود. قد کشیدم پشت پنجره. پیدا نبود هیچ‌چی. زدم روی شیشه آرام با نوک انگشت. پیدا نبود. دو دوک دوکا! آقا توکا1! نشنید. صدای مو‌ج‌ها می‌آمد از لای سفیدی و صدای بشکن که دور می‌شد. دلم گرفت. رفتم پای دیوار. چند قطره افتاد روی پیشانی و پلک‌هام که داغ بود. دلم تند زد. انداختم. ماهی، مچاله با صدای پلاستیک نرم افتاد روی زمین. نور مانده بود پشت ابرها و شوری تووی دهانم بود. لای خیسی پلاستیک نه سر می‌گرداند نه دم می‌زد دیگر. نشستم پای دیوار تکیه دادم به سردی باغ. چیزی نمی‌گفت آقا توکا و از دور صدای موج‌ها می‌آمد و سفیدی مه داشت می‌خزید روی ساحل. چشم‌هاش هم هیچ‌چی نمی‌گفت مثل یک دکمه خیس و بی‌حالت پشت پلاستیک. سر گرداندم به بالا. نور لرزید تووی چشم‌خانه‌ی گرم‌ام. خیس نگاه کردم به دکمه‌ها. گفتم: «ینی چند دم؟ نفهمیدم. نفهمیدم، که سرگردون، ینی چند دم؟ دو دوک دوکا. آقا توکا.»


اول خرداد نود و دو/ تنکابن
اردی‌بهشت نود و سه/ تبریز


(1)
...
ز مردی در درون پنجره، آوا، ز راه ِدور می‌آید:
«دو دوک دوکا، آقا توکا!
همه رفته‌ند، روی از ما بپوشیده،
فسانه شد نشان ِانس ِهر بسیار جوشیده
گذشته سالیان بر ما
نشانده بارها گل شاخه‌ی تر جسته از سرما.
اگر خوب این، وگر ناخوب
سفارش‌های مرگ‌اند این خطوط ِته‌نشسته؛
به چهر رهگذر مردم که پیری می‌نهدشان دل شکسته.
...
(آقا توکا/نیما/20 اردی‌بهشت 1327)

۳ اردیبهشت ۱۳۹۳
تماس