خط آزاد » داستان » فرامرز پارسا: سمیرا

وقتی که داشت مانتو رو می‌پوشید پیرهنش کمی رفت بالا و شکمش معلوم شد، احساس کردم شاید زیاد باهاش ور رفتن. احتمال داره من آدم مشکوک‌ و بد بینی باشم! یا شاید هم دارم کلی نگاه می‌کنم به این قضیه که شاید زیاد دستمالی شده باشه. خیلی معصومه، شاید به این خاطر که تا حالا بهش دست نزدم. اگه خواهرش بود شاید تا حالا این کار رو کرده بودم، خواهرش رو ندیدم. بعضی وقتها یه چیزهائی ازش میگه، خیلی کم.- مثلا این که خواهرم رفته بود خیابون ولیعصر، باد روسری‌ش رو برده بود. خم شد و موهاش رو درست کرد. از یخچال آب برداشت و یه لیوان ریخت، خواهرم توی خیابون جمهوری وایساده بود و داشت تبلیغ یه یخچال رو توی تلوزیون 29 اینچ یه مغازه نگاه می‌کرد، یه اتوبوس از خیابون رد شد و رفت- اسمش سمیراست و برای یاد گرفتن زبان انگلیسی پیش من میاد. روسری‌ش همیشه روی مبل افتاده، قرمزه. بعضی وقتها هم شال می‌‌بنده. اون موقعه‌ای که پیرهنش کمی رفت بالا دوست داشتم برم جلو و دست بزارم روی شکمش. چند دقیقه‌ای رو اونجا نگه دارم بعد آروم آروم برم بالا، فقط همین. ممکنه قبلا پسر همسایه‌شون توی پشت بوم این کار رو باهاش کرده باشه، نمی‌دونم شاید من آدم بد بینی هستم. شاید هم با پسر خاله‌ش لب بازی کرده باشه و اونم خوابونده باشش روی زمین و کلی باهاش ور رفته باشه و بعد هم روی شکم خوابونده و شلوارش رو کشیده پایین یا شاید هم یه نفر دیگه توی گوشه‌ای از یه پارک یه جای پرت بعد از لب بازی دستش رو برده زیر پیرهن سفیدش. من یه حشری هستم، شکی در این نیست. بعضی وقتها که دارم سیگار می‌کشم به اتاق کناری که توش یه تخت هست نگاه می‌کنه مثل امروز، تخت به هم ریخته بود. دیروز بعد از ظهر مریم اینجا بود باهاش کمی ور رفتم، دوست نداره زیاد این کار رو باهاش بکنم. یکی دو باری که چسبیده بودم بهش گفته بود: تو واقعا آدم وحشی هستی، گاز نگیر، نمی‌تونی چند بار ببوسی و خیلی آروم بغلم کنی.
سمیرا همیشه یه خورده از موهاش یه وری می‌افته روی صورتش، شاید یه بار ازش عکس بگیرم. توی این حالت من همیشه یه چای خوردم و دارم سیگار می‌کشم و اون داره چیزی می‌نویسه. سیگار کشیدن رو دوست نداره ولی از بوی اون خوشش میاد. شاید یه دفعه‌ای که بخواد مانتو بپوشه بلند شدم و از پشت بغلش کردم ولی نمیشه و هر دفعه فقط نگاهش می‌کنم. روسری قرمز یا شالش رو می‌اندازه روی موهائی که یه وری افتاده روی صورتش و بعد می‌گه: « خب خداحافظ». و در رو آروم باز می‌کنه و میره. من حشری هستم و بد بین، نمی‌دونم ...؟ مریم اینو بهتر درک می‌کنه. باید دوربین رو آماده کنم که فردا توی اون لحظه شاید بتونم اون عکس رو ازش بگیرم.
روسری‌ش افتاده روی مبل و موهاش هم یه وری روی صورتش. داشتم نگاهش می‌کردم، دوربین اون کنار نزدیک دستم بود. گفت: دوست دختر داری؟ گفتم: تو دوست پسر داری ؟
- نه.
- آره با یکی هستم.
- سیگار نمی‌کشی؟
- تموم کردم.
یه بسته از توی کیفش در اُورد و داد به من. گفتم : تو که سیگار نمی‌کشی؟!
- برای تو خریدم .
یکی روشن کردم و : میخوای یه بار بکشی؟
- نه، قبلن‌ها ،بعضی وقتها دزدکی یه دونه از مادرم کش می‌رفتم و شب که خواب بود توی حیاط می‌کشیدم. دوربین داری؟
- آره ...، می‌خواستم یه دونه دزدکی وقتی که یه خورده از موهات یه وری ریخته روی صورتت ازت عکس بگیرم.
خندید : « برای چی ؟
- میخوام یه عکس این طوری داشته باشم.
- همین که یه خورده از موهام یه وری افتاده روی صورتم؟»
مکث کردم و...: آره همین.
لنز رو کمی عقب و جلو کردم، زمینه دیوار کرم رنگی بود با پوسته های ریخته و ساعت 6 ، سرش بالا بود و به من نگاه می‌کرد. یه کمی سرش رو برد پایین و یه خورده از موهاش یه وری شل شد و یه کمی ریخت یه طرف صورتش تا یه خورده روی چشمهاش
- بنداز
دستم رفت روی دوربین یه کمی داشت نگاهم می‌کرد یه خورده صورتش اومد بالا و هنوز داشت نگاهم می‌کرد، انداختم.
گفت: میخوای منو ببوسی؟ مکث کردم، گفتم : نمی‌دونم.
- اگه بخوای میتونی منو ببوسی.
- نمی‌دونم
چند دقیقه‌ای چیزی نگفتیم، بلند شد که مانتوش رو بپوشه و روسری‌ش رو برداره. توی دلم خالی بود، گم بودم و اون عکس رو ازش گرفته بودم. بلند شدم، مانتو رو برداشته بود. از پشت چسبیدم بهش و دستم رو از زیر پیرهنش بردم روی شکمش و صورتم رو آروم چسبوندم به صورتش، داغ بود. عرق کرده بودم و کمی داشتم می‌لرزیدم .گفتم : تا حالا با کسی خوابیدی؟
- نه...نمی دونم.

۲۶ دی ۱۳۹۱
تماس