خط آزاد » داستان » کسرا صدیق: سگ لای پای لورِلای¹

برای ف.کاف، ابوالفضل خدّام، و روزهای مدفون در گاوخونی
به یک حس خیس و خنکی از تابستان رسیده بودم آن سال که دوستان! باور بفرمایید هیچ‌کدامتان نخاهید دانست. همینطور تووی بغلم یک قزل‌آلای گنده را چسبانده بودم و هی خیابان ولی‌عصر را می‌رفتم. میدان ونک را می‌رفتم پارک دانشجو را می‌رفتم میدان تجریش را می‌رفتم و هی عرق می‌کردم و کنار لب‌های قزل‌آلایم را بوس می‌کردم. حتا زیر آن پل هوایی هم رفتم که کنارش یک گالری بود و احساس کردم چقدر الان مهم خاهم بود. من با کیف کوولی و یک قزل‌آلای خیلی بزرگ تووی بغلم باور کنید-حتمن باور کنید- خیلی مهم بودم تووی آن لحظه‌ها. ظهر آمده بود بالا و توی آسمان راست ایستاده بود. از آن بالا هی خودش را می‌انداخت روی سر مردم و روی خیابان ولی‌عصر و دوباره بلند می‌شد و می‌ایستاد. من فکر کردم حالا حتمن همه مرا می‌بینند و فکر دریا سرخوش‌شان می کند ولی انگار زیر ِظهر خیلی له شده بودند چون انگار سر نداشتند و خیلی خم، گردن تووی خیابان کرده بودند و می‌رفتند. سرم را چرخاندم دیدم عماد دارد پابه‌پام می‌آید و سرش را پایین انداخته. ابروهاش را تیغ زده بود و خودش را حسابی سفید کرده بود. متاعی شده بود لامصب. خاستم بگویم تو اینجا چیکار می‌کنی که یکهو یک ماشین ایستاد از آن خوشگل‌ها که اسمش را نمی‌دانم و راننده سرش را بیرون کرد و رو به عماد داد کشید: میای؟ من خاستم کلفتی بارش کنم که دیدم عماد برگشته طرف من دست‌هاش را تووی هوا تکان می‌دهد و می‌گوید: با نام تو بندرها لنج‌هاشان را برانند و کشتی‌ها از کناره لنگر برگیرند. یارو یک مقدار خندید و گاز داد و دور شد. من هم خندیدم و یک بوس دیگر از کنار لب‌های قزل‌آلا گرفتم. بعد آن جلوترها خاطرم هست تووی جوب یک مقدار زاینده‌رود ریخته بود که من نگاهش نکردم البته و شاید تووش شاشیده بودم اگر آنهمه شلوغ نبود آنجا. دودستی سفت قزل‌آلا را بغل کرده بودم و باز می‌رفتم که سرم خورد تووی شاخه‌های انگورستان ِملِک. با خودم گفتم بابا من که اینجا نیستم و بعد انگشتم را به شکل بیلاخ گرفتم سمت خیابان ِملِک و از کنارش رد شدم. حسابی حواسم پرت مردک راننده بود که یکهو عماد از پشت یک درخت بیرون پرید و به من پیشنهاد داد بیا یک عالمه سگ بدزدیم با مترو ببریم میدون شوش بساط کنیم. من گفتم عماد شوش که مترو نمی‌خوره و پیش چشمم یک عالمه زاینده‌رود ریختم تووی تونل‌های مترو و حسابی همه‌جا را به گه کشیدم. بعد عماد از شبی گفت که عبای برادرش را تووی حیاط به شاخه‌های درخت آویزان کرده و به آتش کشیده و قضیه را داده دستش که بابا تو سگ ِمن هم نیستی و بلند خندیده. مردک هم عماد را با مشت و لگد کشان‌کشان برده تا باتلاق و می‌خاسته تووی گاوخونی غرقش کند. خنده‌ام گرفته بود از عمامه‌ی آن آخوند مجهول که تووی مترو روی آب شناور مانده بود به خودم آمدم دیدم رفته‌ام تووی لک و یک ظهر گنده افتاده روی عماد تبخیرش کرده. باز من بودم و لب‌های ترش قزل‌آلام که انگار رفته بود انگورستان و اسید معده‌اش برگشته بود تگری زده بود از بس که لب‌هاش ترش بود. تووی چشم‌هاش نگاه یک ملوان ِغمگین گیر کرده بود که من هیچ‌جوره نمی‌خاستم اسیرش بشوم. ملوان ولی چشم‌هاش که تووی نگاه قزل‌آلایم بود سگ داشت لامصب و حکمن فکر کرده بود من سیرنی چیزی هستم یا اینجا کرانه‌های راین است و من می‌خاهم براش از حنجره لورِلای شعرهای هاینه را بلغور کنم. ولی کور خانده بود ما همه فراموش ِهمین خاک بودیم و دست‌های ملوان هم به چیزی جز شوخی-دستی‌های جاشوهای انزلی نمی‌رسید. ماهی یک لحظه مرا برده بود تووی حال و هوای رمانتیکی که خوب خودم را جمع‌وجور کردم. خلاصه راهم را گرفتم و بی هیچ سطری از فانتزی -بقول عماد- راهم را ادامه دادم. جلوتر یک مقدار آب جمع شده بود که من دوباره عماد را دیدم که کف خیابان دارد تووی آب گل‌آلود غرق می‌شود. می‌گفت دوست-دخترش دیشب خودش را مالیده و بعد هم گفته که تو از یک سگ کمتری و حسابی عماد را شسته گذاشته کنار چون ظاهرن هر شب لخت، دو لنگش را باز می‌کرده برای یارو سگه تا سرش را بکند بین پاهاش و حسابی لیس بزند. گفت همه‌ش اشتباه بود من اینکاره نیستم. می‌رم شمال می‌رم تهران کار می‌کنم. اونجا همه مث خودمونن. من گفتم چی میگی عماد ما همین الانشم تهرانیم. خارجیم اصن. اونجا نیستیم دیگه. ما خیلی مهمیم عماد، خیلی. دستش را گرفتم بکشمش از آب بیرون که عماد یکهو افتاد تووی حوض پارک رجایی روبروی هشت‌بهشت. گفتم لعنت بر شیطون عماد اینجا که اصفهان نیست کفشاتو بپوش همه دارن نیگا می‌کنن که دوباره عماد از دستم سُر خورد افتاد جلوی عمارت. همینطور داشت دست‌وپا می‌زد و انگار جان می‌کند کف سنگفرش‌های روبروی عمارت. من بالاسرش ایستاده بودم دیدم همینطور دارد کوچکتر می‌شود. گفتم عماد خاکو فراموش کن فراموشی کن بابا ما به یه زندگی‌ی حسابی نیاز داریم که دیدم گریه می‌کند و از چشم‌هاش همینطور زاینده‌رود می‌ریزد پایین. من هم که تووی خیابان ولی‌عصر بودم هنوز و اصلن حوصله‌اش را نداشتم هرطور شده بغلش کردم و از آنجا دور شدم. دوباره یک بوس از لب‌های قزل‌آلام گرفتم و رفتم سمت آخر ِخیابان که به نظرم خیلی مهم‌تر می‌آمد. انگار که آخر خیابان جای مهمی بود و من باید با این ماهی خودم را می‌کشاندم از لای خاک به آنجا و از آب‌ها رد می‌شدم می‌رسیدم یک جایی که سرد باشد تلف نشنوم بابا! یک قدم براشتم و بلند گذاشتم آنطرف. عماد دست کرده بود تووی جیبش و شبیه ساقی‌های پارک ِآیینه‌خانه جلو می‌آمد. گفت بیا حشیش بکشیم. من گفتم کف ِرود ترک برداشته عماد، لبامو ببین خشک شده‌ن، دیگه نمی‌شه خندید. بعد عماد غمگین شد و خودش را تووی بغل من ول کرد. پاهاش را از روی زمین کندم و بلندش کردم. تنش بوی زُهم می‌داد. خیس شده بودیم از گریه‌ی عماد. هق می‌زد تووی تنم. نتوانستم خودم را نگه دارم سیگارم را خالی کردم همینجای داستان. عماد با دست‌های لرزان کبریت زد گرفت زیر گلوله. پر کردیم. داشت خیابان ولی‌عصر تووی سرمان چرخ می‌خورد. کیفم از پشتم افتاده بود. عماد از بغلم افتاده بود. همه‌چیز افتاده بود. صدای خوشگل ِاُپرا تووی سرمان کش می‌آمد با سازهای کلیسا و لهجه‌ی بایری‌ی لورِلای که صداش دور بود:
Ich weiß nicht, was soll es bedeuten
Dass ich traurig bin²
عماد به خنده ‌گفت عاشق لب‌های پسری شده که مفعول است و هرشب کت‌شلوار می‌پوشد می‌رود دست‌فروش‌های میدان شوش را گز می‌کند و چیزهای بی‌مصرف می‌خرد. می‌گفت چه لب‌هایی. آب می‌ریخت از چشم‌های عماد. خاک تووی چشم‌هامان بود. وضعیت مسخره‌ای داشتیم. عماد دیگر نگفت. ساکت بود و می‌کشید. من همه‌چیز را از جلوی ذهنم دور کرده بودم و به وضعیت مسخره‌ای رسیده بودم. عماد برج‌میلاد تووی گلوش بود لامصب. قلاب بود انگار تووی گلوش. دست‌هام را بو کردم من. بوی بندر هامبورگ بود. بوی دریا بود. بوی عماد بود. کام گرفتم. نگاش کردم با آن دو چشم ِبی‌حالت ِسرخ. از چشم‌هام چیز مسخره‌ای می‌ریخت پایین. تا زانو خیس شده بودم. حس ِخیس‌ی داشتم. عماد خنک بود و باز تووی بغلم تقلا می‌کرد و لیز می‌خورد. دهنش بوی ترش و شور ِخزه می‌داد. ضجه می‌زد که تو فاعلی کسرا، فاعلی تو، فاعل ِمن باش، زمستان ِمن باش و دست‌هاش را تووی هوا تکان می‌داد و نمی‌توانست نفس بکشد. بعد صداش قطع شد و لب‌هاش آرام باز و بسته می‌شد. سرم را بالا گرفتم خیلی. چشم‌هام را بستم و همینطوری که زور می‌زدم نگهش دارم، داد زدم : نه تو تازه‌ای عماد گرما خشکت می‌کنه. تموم میشی بمون. می‌برمت یه جای سرد. داد زدم: نداره عماد! بخدا زاینده‌رود قزل‌آلا نداره...
نبود عماد. افتاده بود، گم بود.
دست گذاشتم روی چشم‌هام. چشم‌هام مثل ِسگ سرخ شده بود افتاده بود کف ِآب. دست‌هام تووی هوا باز مانده بود. جمع کردم، کردم تووی جیبم دیدم یک عالمه چیز ِبی‌مصرف هست. گفتم عجب بساطی! یک سیگار در آوردم روشن کردم نشستم کنار رودخانه، روی نیمکت‌های پیاده‌روی ولی‌عصر.


 


(1)
Lorelei
صخره‌ای بزرگ بر ساحل رود راین که پژواک صدا در آن بسیار است و گذار از کنار آن برای کشتی‌‌ها دشوار. این صخره، الهام‌بخش ِافسانه‌ای ژرمنی شده است که بنابرآن لورِلای پری دریایی‌ی زیبایی است که جاشوان و ماهیگیران را با زیبایی و آواز خود می‌فریبد و به سوی خود می‌کشد و کشتی‌هاشان را در پای صخره در هم می‌شکند. هاینریش هاینه شاعر آلمانی شعری به همین نام دارد.
(2)
بخشی از شعر لورِلای اثر هاینریش هاینه:
"نمی‌دانم چه معنایی باید داشته باشد
این که من اینقدر غمگینم"

۱۲ خرداد ۱۳۹۱
تماس