خط آزاد » داستان » کسرا صدیق:مرداد


مورچه می‌رفت هی روی فرش. من دست‌هام را گذاشته بودم روی پیشانی‌م نگاه می‌کردم. وضعیت بدی بود. پر بود همه‌جا. از پاهام بالا می‌آمدند. پژی گفت: گرم شده ریخته‌ن بیرون. تن‌شان گوشتی بود حسابی. قهوه‌یی. طاقت دیدن نداشتیم انگار. صدای بهروز آمد بعد و پاهاش آمد از کنارمان رد شد رفت نشست لبه‌ی حوض. قالی گرم شده بود. مور مورم شد. پژی بلند شد دست‌هاش را تووی هوا تند تند تکان داد. گفت: طاقت ندارم طاقت ندارم. من گفتم غازان همه‌ش آب-الکله. نخوریم. گوشه‌ی قالی تا شده بود روی پام. بهروز دراز کشید تووی حوض. یکی‌شان را برداشتم انداختم ته گلوم. بهروز زد زیر خنده. تن گوشتی‌ش گیر کرده بود تووی گلوم. شاخک‌هاش را می‌مالید به زبان کوچکم. صدای اذان ظهر آمد و بعد سایه افتاد روی موهای پام. خنک شدم. پژی از پایین می‌زد به پنجره‌ی زیرزمین و می‌خندید. گفت آهنگ بذارم بهروز برقصه؟ دوباره خندید. بهروز با پاهای خیس آمد روی کاشی‌های داغ کف حیاط. می‌پرید هی. طاقت نداشت. من گلوم بسته بود. نمی‌شد نفس کشید. داغمه بود انگار تووی گلویم. با دست بوته‌ی محمدی را نشان دادم. بهروز رفت شاشید پاش. دست‌هاش را گرفته بود بالا و از مچ می‌چرخاند. باسنش قهوه‌یی بود با چروک‌های ریز. خودش را تکان می‌داد و می‌پاشید. صدای خنده‌ی پژی می‌آمد از پایین. هی می‌گفت الکسی! الکسی! خم شدم از لبه‌ی ایوان دیدم صورتش را چسبانده به نرده‌های پنجره و هی بوس می‌فرستد برای بهروز. خاستم فحش بدهم دیدم تووی گلوم مانده. مثل گوشت ِخنک بود. قورتش دادم. مورچه هه آب شد تووی گلوم مثل بغض. یاد تابستان هفتاد و شش افتادم. ظهر دلیجان، تن عرق‌کرده‌ی مامان، مورچه‌های سواری روی آسفالت داغ. بهروز دراز کشیده بود تووی حوض دوباره. گفتم: می‌دانی، اوزون حسن خاهرش را به نکاح شیخ در آورد(1). خندید و گفت: خفه شو ترک خر! خفه شو! دراز کشیدم روی قالی. صورت را چسباندم روی نقش‌های نازک شده‌ش. تن‌های قهوه‌یی‌شان کنار چشمم می‌لولید توی خاکستر زیرسیگاری. کبریت کشیدم. بوی جزغالگی پیچید به هوای دَم کرده. دست کشیدم. وسطش چهلستون بود لاغر. بعد سوار بود و کمانگیر و چله. دست کشیدم روی گل‌هاش. پوسیده بود. بهروز سیگارش را روشن کرد. گفتم: و سلطان با ده هزار صوفی سلحشور به جانب اصفهان روانه شد(2). پژی هی می‌زد به میله‌ها و می‌خندید. طاقت نداشت پژی. گفتم بریز بخور پژی بریز بخور. خیسی نشت کرده بود زیر بغل بهروز.‌ گفتم: رودخونه رو بستن بهروز. بهار که بود نه درنا اومد نه هیچ‌چی. دست کرد و پیراهنش را در آورد پرت کرد روی کاشی‌ها. آب روی سینه‌ی بی‌موش سُر می‌خورد. نوک پستان‌هاش قهوه‌یی بود شکل دکمه. انگشتم را گذاشتم وسطش فشار دادم. دو نصف شد ولی هنوز دست و پا می‌زد. له‌ش کردم. بعد ظل آفتاب بود راست که ایستادم تووی ایوان با رنگ آبی مناره‌ها. خاندم: و ما روی عکس‌های قدیمی راه رفته‌ایم و خندیده‌ایم و دور کوچه‌های سنگی‌ی جلفا(3)...بهروز گفت خفه شو! می‌ریم تبریز. دیگه باید بریم. ساکت شدم. پژی از زیرزمین داد زد: تموم شد تموم شد. طاقت نداشتم. نگاه کردم دیدم هوا حسابی گرم شده. گلوم خشک شده بود. مورچه هه داشت روی آجر های شوره بسته می‌رفت. خندیدم. بهروز بلند شد.

(1)و (2) از رستم‌التواریخ/محمد هاشم آصف
(3) و ما روی عکس‌های قدیمی راه رفته‌ایم وُ خندیده‌ایم وُ دور کوچه‌های سنگی‌ی جلفا سنگ شده‌ایم وُ در دورِ پرت شدنیم.(سمیرا یحیایی)

۳ اردیبهشت ۱۳۹۲
تماس