خط آزاد » داستان » کسرا صدیق: مارالان

برای ح.ن، طیبه پورعلیجانی و زانوان بافته به خاک

مامان آمد نزدیک با یک پرده گونی روی پاهاش. گفتم مامان زانوهات درد نمی‌کنه؟ پاهاش را بغل گرفته بود تووی دامن قهوه‌ای ِچهارخانه‌اش. از آنجا که نشسته بودم یک عالمه سنگ معلوم بود و خاک، که دور پاهام بود و ته گلوم. نشسته بودم سر تپه شانه به باد داده بودم پیش مامان. آخر یک صدایی از دور میامد، می‌پیچید تووی دامن مامان و چشم‌های من را خاک می‌برد. گفتم مامان اونجا که بودیم پارک قشنگی میشه ولی. مامان چیزی نمی‌گفت و ساکت پیچیده بود به خودش. مرد ِبا کلاه از لای سنگ‌ها آمد نزدیک و گفت خسته نباشی خسته نباشی. مدام می‌رفت کمر ِتپه نصف صورتش را می‌گذاشت لای سنگ‌ها و یک چشم و کلاه سبزش را نشانم می‌داد. بعد دوباره میامد بالا و می‌گفت خسته نباشی. داشتم کلافه می‌شدم، یک سیگار گذاشتم روی دهانم و چشم به مامان کبریت کشیدم لای دست‌هام. گفتم غُر نزنی مامان! سیگارِ خوب می‌کشم. ناخنم را نشانش دادم که دیگر زرد نبود و بعد لبخند مامان بافته شد تووی قهوه‌ای. گفتم مامان چشم‌هات کو؟ که جواب نداد همینطوری. مردِ کلاه به سر آمد بالا گفت خسته نباشی انتقال سنگین است. الان خانوم می‌رسن دیگه، خسته نباشی. گفتم خسته نیستم و دود را از لای باد کشیدم تووی سینه‌ام. خاله خانم دیر کرده بود و ابرها بالای تپه سر تووی هم کرده بودند انگار که زمستان رسیده باشد. مردِ کلاه به سر نشست روی یک سنگ سیاه یک جوری که من فقط یک چشمش را می‌دیدم و دندان‌هاش را که لای ریش بود. دست کشید روی زانوهاش گفت عجب سرمایی. بعد خاله خانم از پشت سنگ‌ها یک چشمش را آورد بیرون و بعد تنش با هن هن رسید بالا. نگاه کرد به مامان گفت وقتشه؛ کارها شده و حالا وقتشه. گفتم خاله خانم مامان سنگینه روی خاکِ اینجا.خاله خانم پشتش را کرد رفت نشست روی سنگ سیاه یک سیگار گذاشت روی دهانش. مرد کلاه به سر با صدای زیرش یک چیزهایی می‌خواند زیر لب. گفتم اونجا که بود مامان، نمی‌شد بمونه؟ هیچ‌کس چیزی نگفت. یکهو یک بچه دوید سر تپه نشست روی تاب. پشت زانوهاش را که شیارهای آفتاب نخورده‌ی سفید داشت با موهای ریز طلایی دیدم گذاشت روی آهن. مامان داشت هل می‌داد گفتم مامان زانوهات درد می‌گیره ول کن. مردِ کلاه به سر آمد دست کشید به مامان و گفت خسته نباشی خسته نباشی. پرت شدم روی سنگ‌ریزه‌ها زانوم زد به خون. خاله خانم یک چشمش را از پشت سنگ نشانم داد گفت خون نجسه خاله نباید زبون بزنی. سرم را از روی زانوم بلند کردم نگاه کردم به مامان دیدم چمباتمه روی خاک و سرخی نشسته به دامن قهوه‌ای‌ش. تکان تکانش دادم که خاک با صدای استخوان نشست دوباره روی زانوش. دست کشیدم دیدم خون از روی ریش‌هام رفته تا لای دندان‌ها. زبانم مزه‌ی زنجیرهای آهنیِ تاب را می‌داد که سرما چسبیده بود روش. گفتم هل نده مامان زانوت درد می‌گیره. مردِ کلاه به سر رفت پیش خاله گفت خسته نباشی خانوم باجی خاک اینجا عجیب گرانه. جان‌تان گران نباشه، خسته نباشی. من گفتم نمی‌شد مامان همونجا باشه پارک رو کنارش بسازن؟ خاله خانم سیگارش را انداخت سنگریزه برداشت. گفت خاله جان ببین مامان من هم اینجا خسته شده. بعد دستش شکل علاوه‌ای کشید روی سنگ سیاه و تق زد دوبار که سلام. گفتم مامان دوس داره من رو ببره پارک همه‌ش. و بعد دهانم را گذاشتم روی زاونم که زد به سرخ. انگشت کشیدم پشت زانوم که سرد بود هنوز. به خاله مردِ کلاه به سر گفت خانوم باجی دوبار تلقین‌اش مستحب است. خاله خانوم یک چیزی گذاشت تووی مشت مردِ کلاه به سر و صورتش را کرد پشت یک عالمه سنگ سیاه و دور شد. مردِ کلاه به سر یک مشت کاغذ سرخ را کرد تووی جیبش و بعد آمد جلو دست انداخت مامان را برداشت. سرخیِ دست‌هاش بافته شد به دامن ِقهوه‌ای مامان و بلندش کرد. گفتم زانوهاش! که بعد دیدم مردِ کلاه به سر گونی را تووی دهانه‌ی گودال می‌لرزانَد و تووی ریش‌هاش چیزی می‌خواند. صدای استخوان‌های شکسته از دهانه می‌پیچید بالا و باد از دور صدای گریه را می‌بافت به دامن ِقهوه‌ای مامان. هیچ‌کس روی تپه نبود و یک صداهایی هم از دور می‌آمد که نمی‌فهمیدم چیست. ابرها سر تووی هم کرده بودند سرخ، یک جوری که انگار چله‌ی زمستان باشد. من دیدم چقدر خسته‌ام. سیگار را انداختم. خون را تف کردم جلوی پام و نشستم روی زانو، مشت مشت چمن‌ها را کندم پاشیدم به هوا هی کندم هی پاشیدم به هوا. مامان غش غش می‌خندید و باد صدایش را می‌برد پایین تپه، پشت سنگ‌ها.

آبان 92 / تبریز

۱۳ آبان ۱۳۹۲
تماس