خط آزاد » داستان » ميثم عليپور:من

چگونه مي‌توان کسي که روي ديوار نوشته «من» را تصور كرد؟ وقتي مي‌بيني روي ديواري سيماني با رنگ آبي روشن نوشته شده «من»، تنها چيزي كه به ذهنت مي‌رسد همين است، کسي که روي ديوار نوشته «من» چطور آدمي‌است؟ احتمالاً قد متوسطي دارد با چشم‌هايي ميشي رنگ و درشت؛ شخصي چارشانه با گردني متناسب؛ بعلاوه‌ي يک خال گوشتي کنار لب پاييني. بايد لحظه‌ي نوشتن گچ را کنار ديوار پيدا کرده و با وسواس برش داشته باشد و به آن نگاه كرده باشد؛ تكه گچي آبي رنگ، آبي كم‌رنگ.

مي‌توان حدس زد كه او نبايد از پيدا كردن يك چيز دورريختني خوشحال شده باشد. حتي مي‌توان تصور كرد كه او نمي‌دانسته چگونه و چرا بايد خودش را از آن خلاص کند. همان‌طور كه كنار ديوار ايستاده بود و آن چيز دور ريختني را از جهات مختلف احساس مي‌کرد. بالاخره روي ديوار نوشت: «من». قدمي به عقب برداشت و روي لبه‌ي جوب ايستاد. همان بود که انتظارش را داشت. سري تکان داد و گچ را انداخت گوشه‌اي. دوتا انگشتش (که گچ ميانشان بوده) را به هم ماليد و بعد بين‌شان فوت کرد.

از پنجره که به ديوار سيماني نگاه کردم، «من» توي چشمم زد. يک «من» آبي روشن که با خطي نازک نوشته شده بود، يک «من» لاغر. آن‌‌وقت بود كه فكر كردم، نكند کسي که «من» را نوشته تمام هستي‌اش را همان‌جا جاگذاشته باشد. از اين فكر خنده‌ام گرفت. تا قبل از اين، چيزي روي ديوار نوشته نشده بود پس امروز صبح قبل از شروع کار روزانه بايد اين اتفاق افتاده باشد. پس كسي كه آن «من» را نوشته موقع برگشتن هم نگاهي به آن انداخته و لبخندي زده است، يعني كه از ديدن آن حسي شبيه آرامش تمام روانش را پر كرده (ساعت حوالي چهار بعد از ظهر است). شايد به سرعت، شايد هم با آرامشي كه يك هنرمند با ديدن آخرين تابلو‌اش به دست مي‌آورد، او نيز از آنجا گذشته و حالا هم توي تراس خانه‌اش ايستاده است.

وقتي از بلنداي طبقه‌ي بيست و دوم يک برج به پايين نگاه كني فكر مي‌كني تمام چيز‌ها و آدم‌هاي آن پايين، همه‌شان يك چيز‌اند، يك سري نقطه كه به هم نزديك مي‌شوند و از هم دور. از آن بالا شهر را مي‌شود توي يك دست گرفت.

دستش را به آرامي را بالا مي‌آورد و دو تا انگشتش را به هم مي‌مالد، بين‌شان فوت مي‌کند. فکر مي‌کند از اينکه تاكنون نتوانسته عمق مسائل را درک کند و يا اينکه اصلا براي مسائل عمقي در نظر بگيرد چقدر ضربه ديده است؟ نگاهي به پايين مي‌اندازد. مي‌داند همه‌ي چيزهاي توي خيابان از آن بالا همان چيز‌هاي‌است که تا قبل از آن بوده، فقط همين. به اتاق برمي‌گردد. كاغذي بر مي‌دارد و با خودکار شروع مي‌کند به فهميدن چيز‌هايي كه تا امروز تجربه كرده. روي کاغذ مي‌نويسد: «مهماني خداحافظي زن»
به سرعت شكل مي‌گيرند: زن، خودش، برادر زن، زن برادر زن و پدربزرگ. اولين چيزي که خاطرش را به خود مشغول مي‌كند اين است که خداحافظي يعني مکملي براي سلام، بله همين است. همين بود كه وقتي زنش گفت «مي‌خواهم بروم» دلش خواست تا مانند روز آمدنش جشني بگيرند، يک جشن خودماني هم اگر باشد خوب است. زنش قبول كرده و برادرش را به همراه همسرش به شام دعوت كرده بود. مرد هم با پدربزرگش تماس گرفت. از او خواست تا براي چند شب بعد به خانه‌اش بيايد. مهماني خداحافظي! آن‌شب نمي‌توانست درك كند چرا در طول جشن همه به هم خيره شده‌اند و بي‌آنکه حرفي بزنند توي سكوتي كه خانه را در برگرفته بود، آرام گرفته‌اند. در اين ميان تنها براي خالي نبودن عريضه برادر زنش فيلمي را توي دستگاه گذاشت و گفت: «آخر اين فيلم يه صحنه هست که مرده زنه رو مي‌کشه توي آب و هر دوتاشون باهم خفه مي‌شن. واقعا محشره.»
مرد فيلم را تا آخر ديد. آخر فيلم اما تنها آب بود كه به ماسه‌هاي نرم ساحل مي‌خورد و روي ساحل هم نام توليدكنندگان فيلم نوشته مي‌شد. مرد مي‌دانست كه ده دقيقه پيش از اين، صحنه‌اي که برادر زنش با آن علاقه تعريف کرده بود اتفاق افتاده و آخر فيلم تنها آبي بوده كه به سطح ماسه‌ها...
نمي‌تواند دقيقاً بفهمد كه چه اتفاقي افتاد. زن براي خداحافظي حتي با او دست هم نداد اما به مردي كه آمده بود دنبالش سلام گفت و او را بوسيد. پدربزرگ روي صندلي داشت چرت مي‌زد.


ورقه‌ي ديگري برداشت و روش چند تا علامت کشيد: + x - %

اين‌ها هم به طرز احمقانه‌اي معناي‌شان را ندارند، يعني دارند، مي‌شوند: + x - % به زبان مردم. وقتي معلم‌شان گفته بود + چيزي است که چيزي را به چيزي ملحق مي‌کند، دقيقا نفهميده بود معني‌اش چيست. به نظرش + يعني +. يا اين x، حداکثر مي‌تواند مردي باشد که فرياد مي‌زند نه اين که چيزي را چند برابر چيز ديگري کند. نمي‌فهميد. اگر چيزي يا کسي بخواهد چيزي را بيشتر يا کمتر از چيز ديگري کند و يا چند برابرش کند بايد چه کار کند. بنويسد چيزي+ يا – چيزي مي شود چيزي؟ اين نيست، جواب صحيح اين نيست. درستش مي‌شود دو به علاوه‌ي دو مي‌شود چهار نه اينکه دو + دو = چهار. اما % دقيقا شکل زن است موقع خداحافظي، وقتي داشت مرد را دم در مي‌بوسيد.

بلند شده و دوباره سمت تراس رفت. از آن بالا همه چيز منظم بود، تا حدي هم سيماني. مي‌ديد که شهر را ساختمان‌هاي آجري، سنگي، شيشه‌اي و بسياري چيزهاي ديگر ساخته‌اند و اين يعني كه شهر سيماني نيست، اما چرا همه مي‌گويند هست؟

اين‌گونه شايد بتوان کسي که روي ديوار نوشته «من» را باور كرد. به هر حال ديگر «من» جزوي از منظره‌اي‌است كه مي‌توانم هر روز به آن نگاه كنم و از ديدن آن احساسي متفاوت از احساس‌هايي كه داشته‌ام، داشته باشم.

از پنجره بيرون را نگاه مي‌كنم. بالاي سطح سيماني ديوار، باغ سرسبزي‌است که مرد و زني درون آن، پشت يک ميز چوبي كهنه نشسته‌اند و دارند با هم چيزي مي‌خورند. نور چراغ‌برقي كه بالاي سرشان روشن است باعث شده تا حشرات دائما به سمت‌شان بيايند و مرد هم از اينكه مجبور است هر چند لحظه يك‌بار با دستمالش حشرات را از خود دور كند، عصبي به نظر مي‌رسد. آن‌ها را بارها و بارها ديده‌ام كه در باغ نشسته‌اند و با هم صحبت مي‌كنند.
زن فنجان چايي براي خود مي‌ريزد و بعد به مرد خيره مي‌شود. انگار درباره‌ي امر مهمي صحبت كرده‌اند و حالا خسته از آن‌همه كشمكش‌ و حرف نياز دارند تا سكوت كنند. بي‌آنكه حرفي بزنند به هم نگاه مي‌كنند. مرد تا چند لحظه پيش‌تر از اين دائما به اطراف اشاره مي‌كرد و همچنان كه با دستمال حشرات را مي‌پراند حرف مي‌زد. گاهي هم با حركاتي تند و عصبي از جا بلند مي‌شد و قدمي مي‌زد. اما مرد حالا ديگر ساكت ساكت است. زن برمي‌خيزد و روي مرد خم مي‌شود. بعد هم‌چنان كه مرد را نگاه مي‌كند توي سياهي پشت درخت‌ها ناپديد مي‌شود. مرد روي صندلي لم مي‌دهد. اندكي عصبي‌است. با خودش مي‌انديشد که چرا زنش دوست دارد ديوار‌هاي باغ را به رنگ روشن درآورد. هه. اين كار يك ديوانگي‌است. رنگ روشن يعني يك استرس هميشگي كه نكند آدم‌هاي بي‌كاره بيايند رويش يادگاري بنويسند. هه. اگر او هم آن خط‌خطي آبي رنگ را ديده بود ديگر دلش رنگ روشن نمي‌خواست. مسخره است. اصلا چرا کسي بايد روي ديوار چيز بنويسد. احمقانه است.
مرد به ياد تكه گچي افتاده كه كنار ديوار افتاده بود و او با اكراه برش داشته تا به زنش نشان دهد. زير لب فحش مي‌دهد و دستش را توي جيبش فرو مي‌كند. فکر مي‌کند كه اين همه آدم اگر بخواهند روي ديوار چيزي بنويسند چه خواهد شد؟ مي‌خندد. حتما مي‌شود يک امثال‌الحکم توي شهر راه انداخت. آن‌وقت اگر بخواهي معني اسب را بفهمي بايد به دفتر املاک زنگ بزني و با صدايي که نشناسدت بپرسي: «ببخشيد آقا روبروي دفتر شما معني کلمه‌ي اسب نوشته شده، مي‌شود از روي ديوار برايم بخوانيدش.» هه. حتما بايد موقع مسواک زدن هم منتظر کسي باشي كه زنگ بزند و معني اسب را بپرسد. مسخره است.

مي‌روم سمت تخت‌خواب و رويش دراز مي‌كشم. از اينجا فقط كافي‌است سرم را بلند كنم تا «من» را ببينم، از توي قاب پنجره، زير نور چراغ...

به پايين نگاه مي‌کند. همه‌ي آن‌همه‌چيز كه او نقطه مي‌بيندشان چيز‌ها و كساني هستند كه دارند به كارهاي روزانه‌شان مي‌رسند و گاهي هم توي خيابان به هم تنه مي‌زنند. يكي به ديگري تنه مي‌زند و ديگري سرش را لحظه‌اي كج مي‌كند و بعد به سرعت دور مي‌شود. اما... مردي از پشت سرش وارد تراس مي‌شود. مي‌بيند كه مرد تكه گچي در دست دارد. لحظه‌اي نگاهش مي‌كند و بعد گچ را از آن بالا ول مي‌کند پايين. گچ همان‌طور که دور مي‌شود بزرگ و بزرگتر مي‌شود. همچنان که بزرگ مي‌‌شود اندازه‌ي يک گاو مي‌شود، يك گاو آبي روشن، بعد يک اتوبوس آبي روشن، بعد يک باغ وسيع، يک قاره، اقيانوس، کره‌ي زمين آبي، همه چيز آبي روشن مي‌شود كه از خواب مي‌پرم. صبح شده. مي روم سمت پنجره. روي ديوار سيماني كنار «من» چيزي هست که متعجم مي‌کند. كسي کنار «من» روي ديوار نوشته شداست: «؟»

۱۴ بهمن ۱۳۹۱
تماس