خط آزاد » داستان:


کسرا صدیق: سر-گردان

ماهی گیر کرده بود تووی خیسی پلاستیک. گفتم: «دو دوک دوکا! ینی چند دَم؟» پیچیدم تووی کوچه. آخر کوچه دیوار ِمه راست ایستاده بود. پاهام خیس بود. داشت باران می‌بارید صبح. قبل نور رسیدم پشت دیوار. هوا خودش را گرفته بود دو دستی. زدم با سنگ به دیوار. گفتم: «آقا توکا! آقا توکا بیداری؟» گفت: «انداخته‌م شاه‌پسر! منتظرم.» دست گذاشتم روی دیوار. سرد بود. گرفته بود دورتادور باغ را. ماهی لای مشتم دَم می‌زد. تووی باغ بود آقا توکا. گفتم: «باز چی میخای صید کنی آقا توکا؟» گفت: «چیزی نگو شاه‌پسر! منتظر باش تو هم.»

ادامه مطلب »


کسرا صدیق: مارالان

مامان آمد نزدیک با یک پرده گونی روی پاهاش. گفتم مامان زانوهات درد نمی‌کنه؟ پاهاش را بغل گرفته بود تووی دامن قهوه‌ای ِچهارخانه‌اش. از آنجا که نشسته بودم یک عالمه سنگ معلوم بود و خاک، که دور پاهام بود و ته گلوم. نشسته بودم سر تپه شانه به باد داده بودم پیش مامان. آخر یک صدایی از دور میامد، می‌پیچید تووی دامن مامان و چشم‌های من را خاک می‌برد. گفتم مامان اونجا که بودیم پارک قشنگی میشه ولی. مامان چیزی نمی‌گفت و ساکت پیچیده بود به خودش. مرد ِبا کلاه از لای سنگ‌ها آمد نزدیک و گفت خسته نباشی خسته نباشی. مدام می‌رفت کمر ِتپه نصف صورتش را می‌گذاشت لای سنگ‌ها و یک چشم و کلاه سبزش را نشانم می‌داد. بعد دوباره میامد بالا و می‌گفت خسته نباشی. داشتم کلافه می‌شدم، یک سیگار گذاشتم روی دهانم و چشم به مامان کبریت کشیدم لای دست‌هام. گفتم غُر نزنی مامان! سیگارِ خوب می‌کشم.

ادامه مطلب »


حکیمه غربالی فیوجی:زمین پر درد

موهای تنکش را با دست شانه کرد. همه مشهدی سالار می خواندندش . یادش نبود کی رفته بود پابوس امام غریب، که مشهدی شده بود؟ جثه ی ریز نقشی داشت و چشمانی کوچک، اما دنیا دیده. جمعی نبود که و حرفش توی هر جمعی سند بود. نماز غفیله می خواند برای حاجت روایی‌ی هر درمانده ای و ساعت‌ها سجده می‌کرد تا خدایش یک کلام، جوابش را بدهد.

ادامه مطلب »


فرامرز پارسا: به یه اسم فکر کردم،ولی هنوز اسمی روی این نگذاشتم

تو توی یه صندوق صدقات پولت رو بندازو برو.گره‌ای رو که می‌خوای بزنی، به امامزاده نه ،درخت نه،...ببند به خودت وُ برو.
این برای من شبیه گردوئیه که یا باید بشکنم یا فقط نگاهش کنم که قِل بخوره وُ بره و فقط یه تصویر توی ذهنم بمونه برای تلاش‌های متقابل دستم و رویائی که ساخته میشه.

ادامه مطلب »


کسرا صدیق:مرداد


مورچه می‌رفت هی روی فرش. من دست‌هام را گذاشته بودم روی پیشانی‌م نگاه می‌کردم. وضعیت بدی بود. پر بود همه‌جا. از پاهام بالا می‌آمدند. پژی گفت: گرم شده ریخته‌ن بیرون. تن‌شان گوشتی بود حسابی. قهوه‌یی. طاقت دیدن نداشتیم انگار.

ادامه مطلب »


ميثم عليپور:من

چگونه مي‌توان کسي که روي ديوار نوشته «من» را تصور كرد؟ وقتي مي‌بيني روي ديواري سيماني با رنگ آبي روشن نوشته شده «من»، تنها چيزي كه به ذهنت مي‌رسد همين است، کسي که روي ديوار نوشته «من» چطور آدمي‌است؟ احتمالاً قد متوسطي دارد با چشم‌هايي ميشي رنگ و درشت؛ شخصي چارشانه با گردني متناسب؛ بعلاوه‌ي يک خال گوشتي کنار لب پاييني. بايد لحظه‌ي نوشتن گچ را کنار ديوار پيدا کرده و با وسواس برش داشته باشد و به آن نگاه كرده باشد؛ تكه گچي آبي رنگ، آبي كم‌رنگ.

ادامه مطلب »


فرامرز پارسا: سمیرا

وقتی که داشت مانتو رو می‌پوشید پیرهنش کمی رفت بالا و شکمش معلوم شد، احساس کردم شاید زیاد باهاش ور رفتن. احتمال داره من آدم مشکوک‌ و بد بینی باشم! یا شاید هم دارم کلی نگاه می‌کنم به این قضیه که شاید زیاد دستمالی شده باشه. خیلی معصومه، شاید به این خاطر که تا حالا بهش دست نزدم. اگه خواهرش بود شاید تا حالا این کار رو کرده بودم، خواهرش رو ندیدم. بعضی وقتها یه چیزهائی ازش میگه، خیلی کم.- مثلا این که خواهرم رفته بود خیابون ولیعصر، باد روسری‌ش رو برده بود. خم شد و موهاش رو درست کرد.

ادامه مطلب »


فرامرز پارسا:تو

نسبت به خوابهائی که دیده بودم فضای روشنی داشت، بیرون از اون مکان و پله‌ها، رنگ قرمز پاشیده بود روی هوای ابری و سرد.
از دو یا سه چهار تا پله ...واقعا نمی‌دونم ، رفتم پایین. یه راهرو بود و داشتم می‌رفتم جائی، آدمهائی که اونجا بودن منو نمی‌دیدن یا به من اهمیت نمی‌دادن. یکی روبروی من ایستاد و گفت تو مردی.

ادامه مطلب »


حسین ایمانیان:عشق‌بازی

من که نفهمیدم چه شد، چه اتفاقی افتاد، که زنگ نزدی؛ اینجا نوشته شما ساعت 16 آخرین پیام مرا هم خوانده‌ای: "سلام. الان فرداست؛ و من منتظرم زنگ بزنی".

نمی‌دانم، نمی‌فهمم چرا. ولی می‌دانم چندساعتی‌ست که حواسم به گوشی‌ام است و هی هیچ صدایی، جز نویزها، سروصداهای مسخره‌ی آن‌هایی که نباید، به گوش نمی‌رسد. چند ساعتی‌ست که چشم برنداشته‌ام از کاغذ جز برای چک‌کردنِ این بی‌جوابی، این سکوتِ تو حتا توی فیسبوک. چشم برنداشته‌ام از کاغذ. چرا؟ چون حوصله نداشتم از خانه بیرون بزنم؛ حوصله نداشتم حتا دوست‌ها، نزدیک‌ترین دوست‌ها و بهترین همکارهایم را ببینم؛ چرا؟

ادامه مطلب »


عماد بخت‌ور: از گوشه‌ی راست

سال‌ها بعد زندگی‌نامه‌نویسِ خسرو جلیل، یک شب بعد از این‌که مطمئن شد همسرش به خواب عمیقی فرو رفته و به همین سادگی احتمال بیدار شدن‌اش نمی‌رود، برمی‌خیزد، پنهانی، و هم‌چنان با احتیاط تمام، طوری که سر و صدایی بلند نشود، خودش را به اتاق کارش می‌رساند، و انبوه فیش‌ها و کتاب‌هایی را که ریخته است روی میز کارش کنار می‌زند، کاغذی سفید را برمی‌دارد، و روی آن به خط درشت می‌نویسد: خسرو جلیل، و بعد چیز دیگری به ذهن‌اش نمی‌رسد، مکث می‌کند، چند بار زیر لب زمزمه می‌کند آن‌چه را روی کاغذ نوشته است، و آن‌گاه بلافاصله اضافه می‌کند: انسان بزرگی بود، و به این ترتیب، نوشتن زندگی خسرو جلیل، مردی که به زعم او بزرگ بود، آغاز می‌شود.

ادامه مطلب »


فرامرز پارسا:نمیتونم

نمی‌دونم چه‌جوری بنویسمش، از لب‌ها شروع کنم یا موهایی که از مقنعه بیرون زده و فرق باز کرده. از آستین‌های مانتو که چاک خورده وُ با بند بسته می‌شه و در حال حاضر باز و رها، مچ دست رو می‌تونم ببینم. یا زنجیری که دور مچش بسته وُ وقتی که دستش رو تکون می‌ده تاب می‌خوره.

ادامه مطلب »


کسرا صدیق: سگ لای پای لورِلای¹

به یک حس خیس و خنکی از تابستان رسیده بودم آن سال که دوستان! باور بفرمایید هیچ‌کدامتان نخاهید دانست. همینطور تووی بغلم یک قزل‌آلای گنده را چسبانده بودم و هی خیابان ولی‌عصر را می‌رفتم. میدان ونک را می‌رفتم پارک دانشجو را می‌رفتم میدان تجریش را می‌رفتم و هی عرق می‌کردم و کنار لب‌های قزل‌آلایم را بوس می‌کردم. حتا زیر آن پل هوایی هم رفتم که کنارش یک گالری بود و احساس کردم چقدر الان مهم خاهم بود. من با کیف کوولی و یک قزل‌آلای خیلی بزرگ تووی بغلم باور کنید-حتمن باور کنید- خیلی مهم بودم تووی آن لحظه‌ها. ظهر آمده بود بالا و توی آسمان راست ایستاده بود.

ادامه مطلب »


کسرا صدیق: برف روی همه‌ی آن‌هایی که نمی‌دانستند

نمی‌دانند. اغلب نمی‌دانند و من تووی این ندانستن آن‌هاست که نفس می‌کشم. حتا روی این توالت فرنگی در این دستشویی تاریک و نمور، حتا روبروی آن یخچال ِقدیمی تووی تنهایی‌ی شب که صورتم را روی برفک‌های جایخی می‌مالیدم. حتا در همین لحظه‌های شاد و کوتاه و مسخره می‌دانم که هیچ‌کس نیست که بداند و این یعنی من به شدت تنهام. تنها، مثل بخار ِدهان ِسگ تووی سرما. دارم لیز می‌خورم. از میان آدم‌ها، از تووی خودم،

ادامه مطلب »


کسرا صدیق: تو حتمن عاشق ِمن بودی مادر

و من با مشمای مشکی تووی دستم در خیابان‌ها قدم زده‌بودم و از کنار پل شیری تا آن دورترها رفته‌بودم.
رفته‌بودم وحتا تووی پیاده‌رو کنار گلدان‌ها چند دقیقه‌ای نشسته‌بودم و هیچ‌کس هم نبود که از من بپرسد این‌وقت شب آنجا زیر نورِ دور و سفید چراغ‌برق چه می‌کنم با آن مشمای مشکی تووی دستم. من هم یواشکی کنار گلدان‌ها شاشیده‌بودم و بعد پایین را نگاه کرده‌بودم و با یک لبخند تلخ، هلویی را که از تووی جیب راستم درآورده‌بودم گاز می‌زدم و

ادامه مطلب »


حمید محمدی: وضعیت قرمز

از همان شب به بعد فاطمه زردآب و خون بالا آورد. دست و پایش می‌لرزد و یک خمودگی پیش‌رونده که برایش عادی شده تنش را مچاله‌تر از قبل می‌کند. چشم‌هایش را آرام باز کرد، اما دوباره خودش را به خواب زد تا شاید مامان و زهرا رهایش کنند، اما باز هم نشد. یادش بود حتا وقتی این‌طوری می‌شود مامان با آن شکم بر آمده و زهرا با آن چشم‌های سرخ و موهای پریشان، بالای سرش می‌چرخیدند و از ترس این‌که نکند یک وقت فاطمه از خواب بپرد آهسته‌آهسته قدم برمی‌داشتند و از ته گلو با هم پچ‌پچ می‌کردند.

ادامه مطلب »



تماس