خط آزاد » داستان » حکیمه غربالی فیوجی:زمین پر درد

موهای تنکش را با دست شانه کرد. همه مشهدی سالار می خواندندش . یادش نبود کی رفته بود پابوس امام غریب، که مشهدی شده بود؟ جثه ی ریز نقشی داشت و چشمانی کوچک، اما دنیا دیده. جمعی نبود که و حرفش توی هر جمعی سند بود. نماز غفیله می خواند برای حاجت روایی‌ی هر درمانده ای و ساعت‌ها سجده می‌کرد تا خدایش یک کلام، جوابش را بدهد. می گفتند نفسش حق است. روی زمینش مثل باقیِ اهالی سیب زمینی می‌کاشت و حالش که خوش بود سیب‌زمینی‌ی زغالی، خودش را مهمان می‌کرد. اما تنها بود. نه اینکه اهل و عیالی نداشت. خدا را شکر چهار پسر داشت و دو دختر، که فقط دختر کوچکش در انتظار گشایش بختش بود. عیالش را همه کشمش خانم صدا می‌کردند. نامش فاطمه بود اما از بس ریز نقش و نحیف بود، پدرش کشمشش خوانده بود و کشمش رویش مانده بود. زن خوبی هم اگر برای مشهدی نبود، پسرانش تن به کار روی زمین نداده بودند و هر کدام توی شهری سوداگری می‌کردند و خدا را شکر، دستشان به دهانشان می‌رسید. این را هر وقت به دیدار پدر و مادر و خواهرها می‌آمدند، با دستان پرشان نشان می‌دادند. اما پیر‌مرد بود و تنهایی‌ی دل. احترامش همه جا واجب بود، درست! اما این که همه‌ی زندگی نبود. کجا بود دل خوش برای خودش؟ توی خانه دلش گرمِ شیرین زبانی‌های دخترک بود و بیرون،همیشه سرش پایین بود و فکرش مشغول و قوزش ،از همین سر به زیری‌ی زیاد، بیرون زده بود. این را یک بار به شوخی، حشمت ،رفیق گرمابه و گلستانش گفته بود و هر دو بی دلیل خندیده بودند و چپق گوشه‌ی لب گذاشته بودند. تا جایی که یادش می‌آمد، همیشه شاکر بود. بچه هایش صالح بودند و خدا، داماد خوبی نصیبش کرده بود که کمتر از پسرانش نمی دانست. با اینکه صورتش پر بود از چاله ی آبله، اما پیر مردی شیرین سخن بود و انگار خدا، جای همه ی نداده هایش به جمالش ،کمالش را زینت داده بود. از بچگی دست گیر پیرها بود و همیشه نصیحت مادر خدا بیامرزش ،توی گوشش بود: خدا قهرش می گیره اگه دل پیری رو بشکونی یا اشک یتیمی رو در بیاری پسرم و او همیشه از قهر خدا ترسیده بود. نمی خواست چوبی بخورد که با اینکه صدا ندارد ،اما دوایی هم ندارد. به تنهایی اش فکر می کرد . چه کم داشت مگر؟ عزت داشت و مرد عمل بود و شرش تا به حال دامن کسی را نگرفته بود اما ته دلش راضی نبود. از پنجاه و شش سال عمری که از خدا گرفته بود راضی نبود. چرایش توی سرش می کوبید. روی زمین که کار می کرد بیشتر فکرهای عجیب و غریب، توی دلش ، جای مغزش ،پیچ و تاب می خوردند. با اینکه پسرانش سپرده بودند که وقت استراحت و سفر زیارتت است مشهدی ! گوشش بدهکار نبود . زمینش تنها همدمش بود. همدمش را به که می سپرد و کجا همدمی بی زبان تر از زمینش پیدا می کرد؟ با ریشه ها حرف می زد به وقت آبیاری و اشکانش را هم راهی همین زمین کرده بود سال ها و سال ها. چطور دل می کند از همه چیزش. یک بار نا شکری نکرده بود و خدا را با چراهایش سئوال پیچ نکرده بود اما توی دلش انگار کسی رخت چرک چنگ می زد . به هیچ کس دردش را نگفته بود توی همه ی این سال ها. نه به سر و همسر و نه دوست و دشمن. دل پرش بود و خودش و خدایش و زمینش .
خیالش راحت بود از خمس و زکاتش. از نماز و روزه اش . یتیم نوازی می کرد تا جایی که در توانش بود ودر خانه اش به روی هر دردمندی باز بود. اما این ها انگار کافی نبود که سالار کم می خندید. تا ضرورتی نبود حرفی نمی زد و همه این را به حساب پختگی ی فکر و کلامش گذاشته بودند همه‌ی این سال‌ها.
کشمش هم، پا به پایش زحمت کشیده بود روی زمین و توی زندگی و حق داشت به گردن مشهدی و او از خدا خواسته بود تا یک سفر عبداعظیم قسمت زنش کند که آرزویش را داشت. یاد شبی افتاد که مادرش خلعتی برده بود برای خواستگاری و وقتِ برگشت گفته بود : خدا برایت فرشته فرستاده مادر. پیر شین به پای هم. وآنها هم پیر شده بودند پا به پای هم. زن خانه داری بود و همیشه بوی چای تازه دم کرده توی خانه می پیچید به وقت آمدن مشهدی . با دخترشان دور چراغ علاءالدینشان می نشستند و چای می خوردند و دخترک ، دل پدر و مادر را با خاطرات مکتبشان خوش می‌کرد. پسرانش سپرده بودند که بگذارد دختر کوچکش ، مریم، درس بخواند. همه ی دخترهای شهری مدرسه می‌روند و او نه به سفارش آنها که با اعتمادش به عزیزترینِ بابا اجازه داده بود و شکر خدا ، دخترک هم شرمنده اش نکرده بود. ملا عبدالله گفته بود با هوش است و قرآن را خوب می خواند. عاقبتت را خریده ای مشدی . و او دلش به یاسین و الرحمن بعد مرگش خوش بود که می دانست مریم برایش خواهد خواند ، با اینکه همیشه از شنیدن این حرفهای پدر رو ترش کرده بود و بغض.
دختر بزرگش مرجان عروس خانه ی کدخدا شده بود به اعتبار پدر و عزتش مانند پدر، حفظ بود. پا به ماه بود و کشمش، سرش گرم دوخت و دوز برای نوه ی در راهشان بود. دامادش پیغام داده بود که هیچ لازم ندارند اما مگر آبروی مشهدی و نگرانی ی کشمش می گذاشت چیزی بشنوند. در جواب، به حمید، دامادش ، پیغام رسانده بود که پسرم، شما کار خودت را بکن، ما کار خودمان را. آقا را هم سلام برسان و بگو سالار گفت: پیرمرد، نوه هسته ی بادام است. من قبلا چشیده ام. نوش جانت کن. و راست گفته بود. نوه های شهری اش مثل قند بودند. همه جوره داشت. چاق و لاغر . اخمو و خوش خنده. اما همه شیرینی ی جانش بودند و همه را روی زمینش پشت خر و اسب می نشاند و صدای قهقهه‌هایشان دل پیرمرد را می لرزاند.
اما چند صباحی بود که دلش را گره ی کوری می‌پیچاند. انگار زخم ناشناخته ای داشت که تازه سر باز کرده بود. بارها استغفرالله گفته بود برای جلوگیری از افکار خبیثش. اما دیگر حریف هیچ کدامشان نبود. توی تنهایی هایش به همه ی آنها فکر می کرد و تازگی ها، یاد گرفته بود که بیشتر تنها باشد. خوب می دانست که خدا هم راضی است به این دلخوشی ها. عجر همه ی کارهایش، بیش از این ها بود توی ترازوی عدل الهی اش.
جرات قبول واقعیت را نداشت اما حقیقت این بود که مشهدی سالارآدم خوبی بود چون جسارت بد بودن را نداشت. چون بزدل بود و بی خایه. این را بارها مرور کرده بود و شکی دیگر نداشت. حالش غریب بود. پنهان کاری می کرد تا ببیند چه باید کرد؟ بارها مرور کرده بود. همه ی پنجاه و هفت سال را. همه ی خوبی هایش را. همه ی دست به خیر بودن هایش را. اما می دانست جدای از باور به خدا و پیغمبر و ائمه ،این خوب بودن از جای دیگری آب می خورد. همان جا که ترس می‌نامیدش و پیرمرد را به هذیان‌گویی انداخته بود توی تنهایی. به خودش فرصت می‌داد و می گرفت و آن هم خیلی زود . چون هیچ کس او را قد خودش نمی شناخت. دیر بود. می دانست. توی آن سن و سال، رسیدن به واقعیت دیر بود. حتی برای او که راهکار همه چیز را نشان همه می‌داد.
بدبخت ترسو! تکرار این کلمات آرامش می‌کرد. یاد شبی افتاد که کد خدا، پیغام فرستاده بود می‌خواهد پسرش با دختر آبرودارترین مرد ولایت وصلت کند و او با خریت تمام گفته بود: دلشان اگر گیر هم است ، خوشبخت باشند. و دخترش خوشبخت بود. عروس کدخدا شدن ،آرزوی هر دختر دم بختی بود، اما حرف اصلی اش را مشهدی سالار، مثل آب دهان ،قورت داده بود. نگفته بود : دخترم را سر سفره ی حرامی ها نمی‌نشانم. نگفته بود خون رعیت را به خورد دخترم نمی‌دهم. و این نگفتن فقط برای این بود که از نمی‌دانست چه ،ترسیده بود.
هر چه می گذشت نجوش‌تر می شد و بیشتر فاصله می گرفت. مشهدی دیگر آن مشهدی نبود. حتی برای اهل و عیالش.سرش را از سجده برداشت. همه خواب بودند. برای شفای پسر رودابه، نذر غفیله کرده بود . خانه مثل قبرستانشان تاریک بود. لرزی به جانش افتاد. از ترس! نه از سرما و تاریکی. همیشه قبل از همه می‌خوابید و همان جا فهمید که خودش را برای این خسته می‌کند که تنها بیدار نماند. چه خفتی! به بهانه‌ی غفیله اشک ریخت اما نه پسر رودابه را می‌دید و نه هیچ بنی بشری را. بزدل بود و این برای جاری شدن اشک‌های پیر‌مرد کافی. چپقش را برداشت. گوشه ی خانه نشست. اطرافش را برانداز کرد. مریمش خواب بود. حتی کشمش. چرا کسی پا به پای او بیدار نمانده بود آن شب؟ کبریت را زد.نور شعله، انگار دلش را قرص کرد. هی روشن کرد و روشن کرد و چپق کنار دستش بی خاصیت ماند.
می دانست که اینطور پیش رفتن یا دیوانه اش می کند یا دق مرگش . خودش را خوب می شناخت. این آتشی که به جانش افتاده بود را باید مهار می کرد . اما چطور؟ پیری اش به کنار . آن چه نداشت را از کجا می آورد؟ جربزه را؟.
بچه بود. خوب به یاد داشت. دیده بود که پدر و مادر، کارهای بد می کنند و ترسیده بود و فردایش رفته بود سراغ خر پدر و با شلواری خیس برگشته بود . هر چه مادر پرسیده بود که چرا خودت را خراب کرده ای گردن نگرفته بود و گفته بود توی آب بازی، بچه ها خیسش کرده اند و چون بچه ی نجیبی بود مادر قربان صدقه اش رفته بود و لباس نو داده بود دستش. دلش شور خر را می زد، اما فردا که خر را سرحال دیده بود، دلش قرار گرفته بود. بعد از آن، چند بار دیگر هم، سراغ خر بیچاره رفته بود.
قلبش به درد آمد. اما همین که نبود. ریز نقش بود و بچه ها کوتوله می خواندندش و او با مهربانی با آنها رفتار می کرد . کتک که می خورد به هیچ کس نمی گفت. تا رفته رفته، بچه ها به لطفِ رشوه های او، با او خوب شده بود رفتارشان و او به عنوان باج، از گیلاس ها ی خانه شان، برای همه می برد و مادرش با افتخار به همه می گفت: نظر کرده ی آقام علی ی . دل تنها خوردن هیچی رو نداره بچه ام.
پدرش مرد بزرگی بود به وقت خودشان. اول به خاطر زمین هایش و بار میوه ی هر ساله اش که راهی ی شهر می کرد و بعد به خاطر علمداری ی آقا امام حسین، روزهای عاشورا. برعکس او بود. قوی بنیه. سبیل هایش ،ترس توی جان مخاطبش می انداخت وقتی حرفی می زد یا نصیحتی می کرد. دستانش بزرگ و کاری بود و با یک دست، خر همسایه را که بی اجازه وارد زمینشان شده بود را زمین زده بود. تنها با یک دست. او به مادرش رفته بود. مادر زن لاغر و نحیفی بود و همیشه بادی به غبغب داشت که شوهرش سردار است. نه خواهری داشت و نه برادری . مادر به جده ی سادات قسم می خورد که شب بیست و سوم ماه مبارک، خواب مولا علی را دیده بود و ماه بعدش، بعد از سه سال، آبستن شده بود سالارش را. همه این قصه را، توی ولایتشان می دانستند .
دلش می خواست مثل پدر باشد. زورش به همه برسد، اما حتی تن صدایش، نه زنانه، اما آرام بود. یادش نمی آمد کی و چه وقت سر کسی داد زده بود. با همه ی بچگی اش، می دانست که همه از سردار خان می ترسند، حتی آنها که به حرمتِ نان و نمک، نمکدان نشکسته بودند هیچ وقت.
با اینکه تنها فرزند خانواده بود به یاد نداشت پدرش صورت نه چندان ماهش را بوسیده باشد. همیشه مثل یک مرد نگاهش می کرد و او دلش این را نمی خواست. دلش مثل بچه های دیگر، قلندوش پدر را می خواست و حمایت هایش را ، اما سردار، همیشه گفته بود: باید تنبانت را خودت بالا بکشی ، اگر می خواهی مرد شوی .
و او یک بار نتوانسته بود تنبانش را توی زمین صادق بالا بکشد و خدا را همیشه شکر کرده بود که دو سال بعد، صادق، زیر تراکتورش، با خاک یکی شده بود. توی همه ی این دو سال از خدا خواسته بود توی کاسه اش بگذارد و خدا، بعد از دو سال درد و ترس، جوابش را بدهد. باز جای غنیمت بود..
سرش تیرمی کشید . این بود آبروی مشهدی سالاری که به عمرش ضریح آقا را ندیده بود اما اهالی، به احترامش مشهدی خطابش می کردند! چه به روز پیرمرد داشت می آمد؟ خموده تر از همیشه بود و اولین کسی که فهمیده بود چیزی می لنگد، دخترکش مریم بود که به مادر گفته بود: بابا حالش خوب نیست. تو خودشه. نمی خوای باهاش حرف بزنی و کشمش در جواب گفته بود: حتما باز کسی مشکلی پیداکرده و دنبالِ کارِ مردمه. سئوال پیچش نکن. به وقتش خودش بهمون می گه. می شناسیش که. آبروی مردم رو آبروی خودش می دونه . سرش بره حرف از دهنش بیرون نمی یاد، مگه اینکه لازم باشه . تو به درس و مشقت برس . و مریم حرفهای مادر را باور کرده بود و کتابش را باز کرده بود. همه بابایش را دوست داشتند و این مایه ی مباهاتش بود و با اینکه یازده سال بیشتر نداشت اما خوب می دانست که خواستگاران خوبی خواهد داشت، مثل خواهرش.البته،آن هم به اعتبار پدر..
گردنش بیشتر از قبل درد می کرد و قوزش، مزید بر علت بود. یادِ سیلی ی محکم پدر افتاد که گفته بود: بی خایه سرت رو مثل یه مرد بالا بگیر تا قوزی نشی. و به زنش گفته بود: شانس ما رو تو رو خدا. پسرمون از زن سربه زیرتره و مادر در دفاع از او برآمده بود و آن شب فقط پدرش سر سفره نشسته بود و آبگوشت را کوبیده بود و بی هیچ خیالی لقمه های بزرگش را توی دهانش کرده بود و بعد از کشیدن چپقش خوابیده بود، تا نشان دهد، مرد یعنی این. فردایش هم کلی نصیحت از مادر شنیده بود با قربان صدقه، که خدا رو شکر می کنم که آقام یه بچه ی نجیب مثل تو گذاشت توی دامنم ،اما مادر ، مردم نجابت نمی فهمند. حواست به خودت باشه و انگار گلوله ای توی مغزش شلیک شده بود . حواسم به چه؟ خودم؟ و دور از نگاه مادر، گوشه ی چشمانش را پاک کرده بود..
همه چیز معمولی بود. تا اینکه آفت زد به همه ی روستا و پدرش تا خرخره رفت زیر قرض . شهری ها بار پول هایی را که داده بودند را می خواستند که حقشان بود و پدر آه در بساط نداشت. ماشینی که پدر را دستبند به دست، با خود برده بود را یادش بود و بیشتر خود پدر را، که سرش را بالا گرفته بود و قبل رفتن در گوشش گفته بود: تخم داشته باش. واسه چی ترسیدی؟ مرده و قرضِ و زندان. اما بعداز سه ماه، خبر آوردند که سردار توی حمام زندان ، با چند نفر از زندانی ها، درگیر شده و روده هایش را به سختی جمع کرده اند. سالار ،شانزده ساله بود آنوقت. اهالی ی روستا ، مراسمی در خور سردار گرفتند و سردار به خاطرات پیوست. بیوه ی جوانش ماند و پسری که ته دلش از مرگ پدر خشنود بود. بخشی از کابوس هایش تمام شده بود. بخش اعظمش. آقا بالا سر رفته بود و خودش شده بود مرد خانه. همه کار برای خشنودی دلِ مادر می کرد. حال ندار که می شد، برایش غذا می پخت و ظرف ها را، از دختران همسایه تمیزتر می شست و دل مادر شاد می شد از هدیه ی آقایش علی، توی شب بیست و سوم ماه مبارک..
اوضاع بهتر شد و زمینها جان گرفتند و فقط او پیشه ی پدر را ادامه نداد . مرد این کارها نبود. زمین ها را اجاره داد. جزء یکی، همین مونسش را. همین همدمش را. سرش به نماز و دعا و هیئت های عذاداری برای ائمه، گرم بود و گره گشایی و دستگیری از دیگران. همان که مادر می گفت از آقا علی به او رسیده. آن وقتها خودش هم مفتخر بود به این حرف. اما حالا فرق می کرد. انگار آیینه ای ، خود واقعی اش را نشانش داده بود آن هم، بعد از نیم قرن عمری که از خدا گرفته بود..
و درد بزرگترش ، که هیچ وقتِ هیچ وقت، تا آن لحظه، جرات فکرکردن به آن را نداشت، افتاده بود به جانش. مرد نبود. بارها توی خزینه امتحان کرده بود یا توی رختخواب اما دریغ از قطره ای . هیچ حسی به زنها نداشت. انگار توی دنیای او فقط مردها بودند. اولین و آخرین باری که جرات کرده بود به مادر بگوید را به یاد داشت: من هیچ وقت زن نمی گیرم . می خواهم تا آخر عمر نوکری ی تو رو بکنم و مادر از فردا ، تمام دختران را برایش در نظر گرفته بود تا قرعه به نام کشمش افتاده بود و چه قرعه ای. دختر ریزنقشی که باز هم، از او بزرگتر نشان می داد جثه اش . و آن شبِ لعنتی . شب نفرینی ی دامادی اش. مادر کشمش ،خوب یادش داده بود، اما او نداشت. چیزی که رختخواب و دل یک زن را گرم کند را نداشت و هی زور زده بودند تا دستمال سفید برنگردد برای منتظرانِ پشت در . چه دردی می کشید پیر مرد . خدا و دار و ندار خدا را به باد فحش می کشید و گریه می کرد و سیب زمینی ها را از زمین جدا می کرد. زنش راضی بود و از خوش شانسی ی مشهدی، طبعِ سردی داشت و فکر می کرد همه ی مردها همینطورند و راضی بود . اما خودش چه؟ خودش که می دانست پیش خدایش همیشه تاوان کارش را خواهد داد و امان از چوب بی صدای خدا! که خبر رسید، کشمش آبستن است. مادرش سر از پا نمی شناخت و از شیر مرغ تا جان آدمی زاد، برای تنها عروسش می آورد و منتظر اشاره ای از تازه عروس بود، تا به پسرش دستور تهیه بدهد. کمرش خموده تر شد. روزی که مادر مشتلق خواسته بود برای هدیه ی الهی اش. خودش که می دانست. خوب می دانست که توی کمرش چیزی ندارد که تو راهی برایش داشته باشد. اما حتی از کشمش بیزار نشد. از خیانتی که نمی دانست کی و کجا گریبانش را گرفته بود هم. چون می ترسید و پای آبرویش وسط بود. پای مردانگی اش. فقط یک چیز جان به لبش کرده بود؟ کیست؟ پدر حرامزاده اش که بوده که دست به ناموسش زده ؟ به ناموس سالار آبرومند، که ناموس همه، او را ،امین خودشان می دانستند و به چشمان پاکش ،قسم می خوردند. حالا کسی پیدا شده بود که با زنش روی هم بریزد ؟ کدام بی ناموس؟ چه باید می کرد؟ مغزش کوچک شده بود و تا به دنیا آمدنِ پسر بزرگش سعید، هنوز نفهمیده بود چه باید بکند. پسرک نیمه دوم مادر بود. و ماجرا به همین جا که ختم نشد. شادی شان را باید با اهالی قسمت می کردند و شام ختنه سوران می دادند و همه ی آن مدت سالار چشم می چرخاند میان مردانی که شادباش می گفتند برای تولد پسر ارشدش. البته حرامزاده ی ارشدش.
بارها خواست توی خلوت زناشویی، به روی کشمش بیاورد، اما ترسید. از چه؟ و بلند توی زمین گریه کرد و دردش را مثل همیشه با زمینش در میان گذاشت..
زمان گذشت و بچه های بعدی به دنیا آمدند. یکی بعد از دیگری و انگار هیچ اتفاقی نیافتاده بود دیگر. به زخمش آنقدر عادت کرده بود که گاهی، حتی خوشش می آمد به صورت بچه هایش نگاه کند و هر کدام را شبیه یکی از اهالی بخواند توی دلش . همان آدم خوب مانده بود توی همه ی این سالها و بچه هایی که نمی دانست هر کدام تخم و ترکه ی که هستند را، خوب و با محبت تربیت کرده بود. چیزی که خودش همیشه حسرتش را داشت و الحق که آنها هم نمک نشناسی نکرده بودند و هیچ وقت روی پدر، سر یا صدا، بلند نکرده بودند. توی این شش بچه، آخری را نمی دانست چرا از همه بیشتر دوست دارد . شاید برای اینکه با اینکه دختر بود جسور بود و با شهامت. حتی پسرانش اینطور نبودند. همه شان را دوست داشت یا چاره ای جزء دوست داشتنشان نداشت؟ با خودش اینطور کنار آمده بود که شش بچه ی صغیر سپرده اند دستش و امانت مردمند و باید امانت دار خوبی باشد. و می دانست که این ها همه حرف است. دروغی بزرگ برای آرام کردنِ دلش و ترسش. از زن کمتر دید خودش را. بیلش را زمین گذاشت. دلش آنقدر سنگین بود که صدای گریه های پیر مرد را به گوش خدا برساند. او اینطور فکر می کرد. چند سال به ریشش خندیده بودند؟ چه کسانی با زنش؟ چرا؟ او که آزارش به مورچه هم نرسیده بود؟ ننگ اجاق کوری را شرافتمنداته تر از این خیانت می دانست. نه، خیانت کافی نبود. چیزی بیش از اینها.
هر روز پیر تر و قوزی تر می شد. یا به خیالش اینطور به نظر می رسید. نمی خواست با واقعیت روبرو شود. فرار را به جان می خرید. اما مگر می شد؟ مثل آفت های مزرعهف چیزی افتاده بود به جانش و ولش نمی کرد. خانه تاریک بود که وارد شد. به رسم عادت دیرین که می گفت: چراغ خانه باید همیشه روشن باشد گرنه خدا قهرش می گیرد، اولین چراغ را روشن کرد. نه به خاطر گفته ی خدایش که دیگر کم کم به وجودش شک کرده بود این روزها، از روی ترس . زن و دخترش به همراه چند روستایی ی دیگر به دیدار ملا محمد رفته بودند که می گفتند یرقان کارش را دیگر ساخته و بوی الرحمانش همه جا پیچیده.
باید فکری به حال ملا محمد می کرد. دخترش گفته بود حال و روزش خوش نیست چندی و گفته : پدرت را بگو ملا قبل از نفس های آخرش محتاج دیدار است مشهدی. اگر قبل تر ها بود، مثلا هفته ی پیش به خودش می بالید که هنوز با همه ی کهولتش سری توی سرها دارد توی آبادی و با سر می دوید برای حل مشکل دیگران. اما او که دیگر سالار سابق نبود. بود؟ او که دیگر اشتیاقی به چیزی و کسی نداشت. داشت؟ نه.!!!
به مریمش سپرده بود، به ملا بگو: برداشت که تمام شد، خدمت می رسم، اما ملا سالار را، به سید الشهدا قسم داده بود که تا دیرتر نشده بیا مرد. و مرد، با خنده به مردانگی ی نداشته اش گفته بود: به چشم ملا. خدمت می رسم. زمین فدای سرت..
بیلش را روی زمین با عصبانیت کوبید . انگار این زمین ، کم درد به خود دیده بود که ضربه ی بیلِ سالار را کم داشت. داشت مجنون می شد. می خواست سر به کوه و بیابان بگذارد. بی ردی از خودش . اما کجا می رفت؟ کجا را داشت برود؟ اصلا همه را هم که داشت، وجودش را از کجا می آورد؟
سر و صورتش را آب زد. وضو گرفت . بی نماز، در خانه ی ملا را کوبید. پسرش در را گشود و با گفتنِ بابا جان منتظرتان بودند آنها را، بعد از تعارفِ چایی ، تنها گذاشته بود..
ملا را توی رختخواب، با آن حال ندیده بود. دلش به درد آمد.ملا نیم خیز شد. سالار اجازه ی بلند شدن به او نداد. پیر مرد باز دراز کشید و گفت : به موقع آمدی سالار . مثل همیشه. و سالار لبخند غمگینی نثارش کرد. هیچ دوستی ای با ملا نداشت، امامی دانست که تنها مردی بود که با کل روستا، برای درس و قران خواندنِ زنان و دختران جنگیده بود سال ها و پیروز شده بود و همین، او را برای مشهدی سالار، محترم کرده بود. سکوت را بیش از این جایز ندید. و با گفتنِ خدا بد نده، ملا چه کردی با خودت پیر مرد؟ سر حرف را باز کرد و انگار ملا همین را می خواست که بزند زیر گریه. سالار مات و مبهوت مانده بود. حرف بدی نزده بود تا جایی که خاطرش کار می کرد. و ملا با گفتنِ : راست گفتی سالار، چه ها که نکردم با خودم؟ دِینِ مرده و زنده را، با خودم می برم توی گور و سالار گفته بود: این حرفها چیست می زنی ملا. نا خوشی برای همه هست ،اما ناامیدی، برای ملا نه.
و ملا از سالار خواسته بود تا تلخکی اش را توی نعلبکی برایش له کند تا نای حرف زدن، برایش بماند و ای کاش سالار چنین نمی کرد تا نفسِ ملا را توی قفسِ سینه اش ،بند بیاورد. از همه چیز گفت. همه چیز . از اینکه سردار، پدرش نبوده و وقتی مادرش، با قسم و آیه ی ملا و وساطتِ اهالی ی روستا، راضی به قرائت قران زنش می شود، صاحب اولادش می کند و همین ارثیه را وقتی مادر سالار می فهمد که پسرش مردی اش را وقتی کوچک بوده و سردار او را ترسانده از دست داده، به عروسش می سپارد و عروس ِ جوانش ، تنها برای اینکه ننگِ اجاق کوری به پیشانی اش نخورد و به گفته ی مادرشوهرش ، سالار طلاقش زا ندهد، توی رختخوابِ ملا جا گرفته بود. پیرمردی که می توانست پدر بزرگش باشد! و او همه ی این مدت ،یتیم داری بچه های ملا را کرده بود و در واقع،سر پرستی ی خواهر و برادران ناتنی اش را، به عهده گرفته بود.
باور کردنی نبود . انگار خواب می دی . یاد حرفِ حشمت افتاد که گفته بود: فیلم ها را از روی زندگی ی مردم میسازند سالار. باید تلوزیون بخری و او، حالا می فهمید معنی ی حرفِ رفیقش را. دیگر نه نمی شنید و نه می دید . کر و کور. نه طلب بخشش ملا را. نه ریشخند خودش را و نه هیچ دیگر را. سرش گیج می رفت و حالت تهوع امانش را بریده بود . در خانه ی ملا را به آرامی بست و راهی ی زمینش شد. تنها مونس و همدمی که که دیگر شک داشت که او هم به به سالار ، در نبودش خیانت کرده است یا نه؟ .
اما به شکلِ غریبی حالش خوب بود. سالار چند ساعت پیش هم، نبود. باری از روی دوشش برداشته بود ملا. واقعیت با همه ی تلخی اش ،دلش را قرار داده بود انگار. چراغ فتیله ای را روشن کرد. مرغی را سر برید. دیگ را پر کرد و به انتظار نشست. دلیلی نمی دید رنگِ خانه را ببیند دیگر. اما نه. حرف هایش را می زد بعد . چیزی برای شنیدن نمانده بود دیگر . هیچ. صدای قل قل دیگ ، آرامش کرده بود. آسمان ستاره باران شده بود و او با چشمان پرش، ستاره می شمرد. بی هیچ ترسی دیگر. وضو داشت از سر ظهر و شروع کرد با خدایش حرف زدن. پیر مرد زار می زد. کسب اجازه که کرد دیگر غذایش آماده بود.
شب جمعه بود که طاهره که پسرش شهید شده بود و نشانی جزء پلاک برایش نیاورده بودند، فریاد زنان توی روستا می دوید و مشهدی را صدا می کرد که مریمت را بیار سر خاک مادر خدا بیامرزت. نمی دانم پیرزن چه کرده که کفتارها قبرش را زیر و رو کرده اند. اهالی ی روستا، باور بر این داشتند که اگر کبیره ای به گردن داشته باشی ، بعد از مرگت، کفتارها سراغ خاکت خواهند آمد. همگی جمع شدند و با بهت و وحشت، استخوان های خرد شده و پراکنده را، توی کفنی نو، پیچیدند و قبر را پوشاندند و مریم الرحمن را، چهل بار، برای آرامش مادربزرگ خواند و همه خیالشان راحت شد که کفتارها دست از سر مادر سالار برداشته اند برای همیشه و خدا کبیره اش را به حرمتِ الرحمنش ، بخشیده است..
خانه از هیاهوی بچه ها پر بود. کشمش و مریم روی پاهایشان بند نبودند و دختر بزرگ سالار داشت فارغ می شد و آن هم به چه سختی . به خواست سالار، حمید و پدرش رخصت داده بودند که برای راحتی بیشتر، مرجان، خانه ی پدری وضع حمل کند. هنوز آنقدر حرفش برش داشت که گفته هایش سند باشد برای دیگران. پسرانش را هم دعوت کرده بود با اهل و عیالشان که توی شادی ی هم سهیم باشند مثل گذشته. جوان شده بود سالار و حس می کرد وقت تلخی ها تمام شده و چیزی برای عذاب نمانده. دیگر غصه خوردن چرا؟ صدای جیغ های مرجان و آب گرم بیاوریدِ قابله، هیاهو را بیشتر کرده بود. بچه داشت به دنیا می آمد. دیگر وقتش بود.
مردها را غدقن کرده بود که توی اتاق زائو نروند تا راحت باشد . ربطی به خواهر و برادری نداشت. عروس ها از مادر و مریم خواسته بودند ولیمه را به آنها بسپارند و خودشان کمی برای شب، استراحت کنند. کشمش هم دست دخترکش را گرفته بود و کنار مرجانش و نوه ی کوچکش، خوابیده بود. دامادش گفته بود پسر باشد همه ی اهالی را مهمان می کنم و اسمش را هم حامد می گذارم تا مثلِ پدربزرگش سالار ، شکر گذار و بنده ی خوبی برای خداباشد. .
پسرها دور پدر جمع بودند و هر کدام از دری می گفتند و سفارشِ سفر برای پدر و مادر می دادند و هر کدام جایی را پیشنهاد می کردند و سالار از همه استقبال می کرد و شادی را توی چشمان ی بچه هایش! خواهر و برادرانش و البته کشمش به وضوح می دید. قول داده بود، بعد برداشت یکسال، زمین را اجاره بدهد و با زنش برای پابوس آقا راهی شوند..
از قبل وعده کرده بودند که پس از دهم بچه ی تازه از راه رسیده، توی زمینشان جمع شوند و مثل قبل ها، مادر، آبگوشت زغالی بار بگذارد و پسرها، با اسب های پدر، سواری کنند و عروس ها و دختران تا جایی که کیسه هاشان جا دارد از محصولات زمین برای خودشان انبار کنند تا به وقت شام. دختر بزرگش و داماد و نوه ی شیرین کوچولویش هم دعوت بودند.
همه دیده بودند که زمینشان دیگر زمین سابق نیست. کرت های کوچک با ریشه های کلفت سیب زمینی هایی که حتی خوراک حیوان ها هم نمی توانست باشد، چه رسد به خوراک آدمی. اما کسی به حرمت موهای سپیدش ، چیزی به روی او نیاورده بودند و حقش می دانستند بعد از این همه سال کار روی زمین، دیگر رغبتی برای پیر مرد نمانده باشد و هر کسی با گفتن جمله ای ، سعی می کرد به نفع پدر کنار بکشد. سعید گفته بود: فدای سرت بابا، چیزی که زیاده، زمینِ که الحمدالله داری . دیگری گفته بود که اصلا خواست خدا این بوده تا سالار، سفرش را عقب نیاندازد و ...اما خود سالار چه؟ نگاهی به زمین کرد. کی این بلاها را به سر زمین بینوا آورده بود؟ هیچ نگفت . هر کسی مشغول کاری بود و بیشتر از همه نوه های سالار بودند که کرم های از خاک بیرون زده را با چوب می گرفتند و نشان بقیه می دادند و ریسه می رفتند.توی همه ی این سال ها که یادش می آمد، سعی کرده بود برای بچه هایش، که حالا می دانست خواهر و برادرانش بودند، دوستی نزدیک باشد بر خلاف پدر خودش . اصلا از همان زمان بود که نمی خواست اهل و عیالی داشته باشد. نمی خواست سردار دوم باشد برای بچه هایش. حتی دخترانش، از بچگی بر خلاف رسم ولایتشان با پدر راحت تر بودند.
صدای نخراشیده ای همه را به خود آورد. چه خبر شده؟ سئوال مشترک همه بود و صدای دوم و سوم ! ولایت آنها که یاغی به خود ندیده بود تا به حال. کسی هم که دشمنی ی خاصی با کس دیگری نداشت ،جزء خرده بحث هایی که همه با هم دارند. پسران، زنان خانواده را سپرده بودند که بچه ها را نگذارند جایی بروند و خودشان هم همان جا که هستند، بمانند. قول داده بودند که سریع بر می گردند. همه آیه الکرسی می خواندند و بی محابا و بی دلیل گریه می کردند. اما بی صدا. صدای چهار شلیک دیگر، نفس همه را بند آورده بود که سالار از راه رسید. دستکش سیاه گلکاری اش به دستش بود. هر کدام گریان سعی می کردند شرح واقعه بدهند و نوبت به دیگری نمی دادند. پاهای سالار می لرزید و انگار چند سال گریه کرده باشد چشمانش سرخ بود . نمی دانست چه باید بگوید . راستی کشمش خاتون کجاست؟ این را عروس بزرگش پرسیده بود، که عروس وسطی با ترس گفته بود: مریم و مرجان را برده است دست به آب. چقدر همه چیز ساده بود. کافی بود بخواهی انگار. همین و سالار خواسته بود. دو روز قبل که با وانت مشهدی یعقوب راهی ی شهر شده بود، می دانست چه می خواهد برای ختم همه ی این سال ها. یادش آمده بود که وقتی به اجبار سردار، شکار می رفت، سردار به زنش گفته بود: بی خایه هیچی نداشته باشه نشونه گیریش حرف نداره. و فقط خدا را شکر کرده بود که زمینش با ولایت آنقدر فاصله داشت که حالا حالاها کسی را متوجه ماجرا نکند تا کارش را تمام نکرده بود. فقط نمی دانست چرا گلوله ای که مغز مریمش را پخش کرده بود، انگار کمانه کرده بود و نشسته بود توی قلب خودِ سالار . توی همین فکرها بود که دید خودش مانده و خودش روی زمین. حتی به بچه ها رحم نکرده بود. حتی به شیر خواره اش . تر و خشک را با هم سوزانده بود و هیچ به دل نداشت. هیچ. تو بگو کوچکترین عذاب وجدان. تو بگو ذره ای ترس از بعدِ ماجرا . هیچ. خالی بود. قبل ترش فکر کرده بود که کشمش و مادرش کافی است، اما نبود انگار. بعد التماس های کشمش ،پدر گفتن های دختران ،بیشتر دلش را سوزانده بود..
تا پاسگاه، گریان با موتور رضا رفته بود و شرح واقعه کرده بود و دادخواهی خواسته بود. از آنجا که داشت آفت به محصولش می زد رفته بود پی کود و وقتی برگشته بود جنازه ی زنش و چهار پسر و دو دختر و یک داماد وپنج نوه اش را پیدا کرده بود. این بود شرح ماجرای سالار.پیرمرد را تا پایان تفتیش بازداشت کرده بودند و اسلحه را توی دست داماد سالار پیدا کرده بودند. انگار پسر کد خدا ، به دلایلی که نامعلوم بود،بعد کشتنِ آن همه آدم، دلیلی برای ماندن خودش هم ندیده بود. سالار شانس آورده بود که دیر رسیده بود گر نه جنازه ای دیگر را ، زمینش به خود می دید. بعد از تفتیش از اهالی و شنیدن داستان های مختلف به نفع سالار، تبرئه شده، بازگشته بود. پنجاه و هفت سال عزت و آبروداری و مردم داری از روی بزدلی ، به دردش خورده بود. بعد از آزادی اش ، اهالی ی روستا ، دل داغدارش را تنها نگذاشته بودند و او را تا زمینش همراهی کرده بودند. چیزی را که به چشم می دید، باور نمی کرد. اهالی به حرمتش، جنازه ها را توی زمین خودش دفن کرده بودند!و با احترام ، مراسمی در خور دل داغ دیده ی سالار امین و مردِ خدایشان گرفتند..
مینی بوس با بوق و سلام و صلوات به راه افتاد. لبخندی روی لبان سالار بود. می رفت پابوس آقا که این همه سال، مشهد نرفته اش را، قبل اسمش، یدک کشیده بود.به کارهای مانده روی دستش فکر میکرد . زمین نمیخواست دیگر . این تنها چیزی بود که از آن مطمئن بود.

۲۷ تیر ۱۳۹۲
تماس