خط آزاد » داستان » فرامرز پارسا: به یه اسم فکر کردم،ولی هنوز اسمی روی این نگذاشتم

تو توی یه صندوق صدقات پولت رو بندازو برو.گره‌ای رو که می‌خوای بزنی، به امامزاده نه ،درخت نه،...ببند به خودت وُ برو.
این برای من شبیه گردوئیه که یا باید بشکنم یا فقط نگاهش کنم که قِل بخوره وُ بره و فقط یه تصویر توی ذهنم بمونه برای تلاش‌های متقابل دستم و رویائی که ساخته میشه.
-:چی می‌خوری؟
-بستنی با پسته زیاد،تو چی؟
-چای.
روبرو اون طرف خیابون بعد از بیابون‌ها و تیرهای چراغ برق،کوه‌های شکسته و هوای مه‌آلوده. سیگارش رو روشن می‌کنه و می‌گه:دوست دارم برم توی کوهها،اونجا یخ بزنم مثل بز کوهی.
-:اونجا من یه غار دارم،اگه گرگها دنبالت کردن بیا توی غار من.
سکوت می‌کنه و به کوهها که برف سفیدشون کرده نگاه میکنه و شالش کمی میره عقب.دود رو فوت می‌کنه وُ میگه:باشه میام.
اون طرف خیابون چند تا راننده توی یه پیت حلبی آتیش روشن کردن و کمی اون‌ورتر یه کلاغ داره به یه بچه‌یاکریم نیمه‌جون نوک میزنه و آروم‌آروم جونش رو می‌گیره.تیرهای چراغ برق داره کم کم روشن میشه.
-:چی دوست داری؟
-دوش آب سرد،نوشتن شعر،خواب،راه رفتن،راه رفتن و باز هم راه رفتن.
-:بادکنک دوست داری؟
شالش هنوز کمی عقب‌تر از موهاشه.به کوهها نگاه نمی‌کنه.بستنی‌ش کمی آب شده،می‌گم:قرمزشو؟
-آره چیزهای الکی خوبن
-:ایول،آخر ضد‌حالی.
بلند می‌خنده وُ دستهاش رو می‌گیره جلوی صورتش.شال خاکستری‌ش میوفتده روی شونه‌هاش،مانتو خردلی پوشیده با دکمه‌های استخونی.صدای خسته‌ای داره و نمی‌تونه آهنگی رو به یادم بیاره.ماشین‌ها به سرعت از خیابون رد میشن و اون دورها گم میشن.هوا هنوز تاریک نشده.
- پدرم یه رادیو داره که از وقتی من به دنیا اومدم روشنه
-:باحاله،اینکه همش زر میزنه وُ باید گوش بدی
- آره واقعیه،همش با آدم حرف مفت میزنه
-:چیزی می‌نویسی؟
- مغزم سفت شده،شبیه گچی که با آب قاطی شده،فکر میکنی دره قوطی چاییه یا مثلن در سطل زباله‌س که خورده به بخاری سوخته.
تیرهای چراغ برق دارن کم‌کم سایه‌هاشون رو از زیر پاها بالا می‌کشن.کوههای شکسته دارن رنگ عوض میکنن و نارنجی میشن.هوا داره سرد میشه،صورتش کمی سرخ شده.
نگاه میکنم به چشمهاش که داره اونطرف خیابون رو نگاه میکنه.چند تا تار مو،رها ریخته کنار گونه‌ش و باد داره اونو بازی میده.دود سیگار وُ فوت می‌کنم وُ نگاه می‌کنم به ماشین‌ها.
-:به چی فکر می‌کنی؟
-به اینکه چقدر ذهنم میپاشه روز به روز و اینکه فردا برم بیرون وُ راه برم
سرش رو برمیگردونه طرفم و می‌پرسه:تو به چی؟
-:پوچی،ملال،بطالت
سرش رو برمی‌گردونه طرف خیابون و میگه:بطالت،غنی‌شدن است (بارت)
بلند می‌شه و میگه:من دارم میرم
-: باشه
از کنار جدول زرد وُ سیاه خیابون شروع می‌کنه به راه رفتن وُ دو‌رشدن. ماشین‌ها به سرعت دور میشن،هوا تاریک شده.
کوههای با لبه‌های شکسته اون دورها قرمز شدن.هوا سردتر شده و تیرک‌های چراغ برق خیابون وُ روشن‌کردن.چند تا کلاغ نشستن روی کابل های سیم برق.
بلند میشم و راه میفتم که برم خونه.ماشین‌ها در حال دور شدنن. یکی از ماشین‌های در حال دور‌شدن رو نگه میدارم وُ سوار میشم و به این فکر می‌کنم که خیابون‌ها هیچ وقت تموم نمی‌شن.
ساعت نزدیک 12 بود که شیرین زنگ زد.میگفت علی با یکی دیگه دوست شده وُ ولم کرده.راضیش کردم که استمناء کنه،قبول نمی‌کرد.حدود یه ساعتی وقت برد که قانع بشه. گفتم می‌تونی اینجوری انتقام بگیری. توی تصوراتت با کس دیگه‌ای بخواب و بذار هر کاری میخواد باهات بکنه. دستهات رو بذار روی دیوار سبز رنگ اتاقت و صورتت رو بچسبون بهش. بذار اون شلوارت رو آروم بکشه پایین. جوراب‌های سفیدت رو در نیار.
بذار از پشت بغلت کنه وُ دستش رو ببره لای پاهات. اونوقت تو باسنت رو کمی بده عقب. خواستی می‌تونی کمی نفس‌نفس بزنی. خیلی زیاد خوب نیست. بذار گونه‌ت با گونه‌ش کمی تماس داشته باشه، خیلی کم.و بعد آروم بخواب زمین. بذار لباس‌های زیرت رو اون در بیاره و کارش رو انجام بده.و بعد آروم بگیر بخواب. صبح که از خواب پا شدی میری حموم. گوشی رو قطع کرد وُ رفت.
ساعت نزدیک 1 بود که اون زنگ زد. وقتی که داشتیم حرف می‌زدیم، مانتو خردلی‌ش با دکمه‌های استخونی توی ذهنم بود. و اون چند تا تار موی رها که ریخته کنار گونه. گفت:چیکار می‌کردی؟
گفتم: داشتم به یکی کمک می‌کردم دو واحد درسی رو پاس کنه. آموزش استمناء و گرفتن انتقام.
بلند بلند می‌خندید و تصویر توی ذهنم شال روی شونه‌ها بود وُ موهاش.
گفت: داستان می‌نویسی؟
گفتم: میخوام شروع کنم
تصویر توی ذهنم کوههای شکسته بود وُ غارها .
ساعت نزدیک 7 صبحه. تصویرهای زیادی توی ذهنم هست و گره‌ای رو که باید از خودم وا کنم. کشمکشهای متقابل دستم و رویائی که ساختم. کاغذ وُ خودکار رو کنار میذارم. شروع می‌کنم به استمناء کردن.
ده دقیقه کشمکش و ریختن توی مشمبا. مشمبا رو میندازم توی آشغالدون و گره رو از خودم وا‌میکنم. تصویرهای توی ذهنم، کوههای شکسته وُ غارها. بیابونها وُ تیرک‌های چراغ برق.زمین‌ها وُ علف‌های خشک. و دور‌شدن وُ دور‌شدن کلاغ‌ها.و باز هم کوه‌های شکسته وُ غارها.

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲
تماس