خط آزاد » داستان » علی سطوتی قلعه: به‌مثابه

هیچ کلمه‌ای مثل «به‌مثابه» آرام‌ام نمی‌کند. همه چیز را با «به‌مثابه» می‌شود توضیح داد؛ همه چیز را، بدون هیچ استثنایی. به من ثابت شده است. دیده‌ام که چه‌گونه هر چیزی، چیزی است به‌مثابه. یک جوری است اصلن. نمی‌شود توضیح‌اش داد. چیز به‌خصوصی باید باشد. حتا تا حدی گنگ به نظر می‌رسد؛ طوری که بعید نیست همه‌اش یک توهم باشد.  از این‌جا که نگاه می‌کنم، از این نقطه‌ی به‌خصوص، چیزی را می‌بینم. شک ندارم. دارم می‌بینم. چیزی هست. آن‌جاست، در آن نقطه‌ی به‌خصوص. همه‌ی شواهد نشان می‌دهد که درست تشخیص داده‌ام. ممکن است وسوسه‌ای به جان‌ام بیفتد و و مرا به سمت آن چیز بکشاند، به آن‌جا، از این‌جا که دارم می بینم‌اش.
خودش است. یک چیز است. چیزی است که شک مرا برطرف می‌کند. چیزی درون‌ام است که خطاب‌ام می‌کند و اگر اهمیتی ندهم، داد می‌زند که نگاه کن: چیزی آن‌جاست، آن‌جا در آن نقطه‌ی به‌خصوص. چیزها  این‌طور محاصره‌ام کرده‌اند. هر کسی جای من می‌نشست، این‌جا، در این نقطه‌ی به‌خصوص، حتمن خودش را می‌باخت. چه‌گونه می‌شود در برابر این همه چیز، در برابر وسوسه‌ای که این چیزها در من یا در کسی که احتمالن جای من می‌نشست، بر می‌انگیزد، دوام آورد. سقوط حتمی است. چیزها جلو می‌آیند. هجوم می‌آورند. فشار می‌دهند. داخل می‌شوند. تسخیر می‌کنند. آن‌وقت، دیگر از جای خود تکان نمی‌خورند. درست در همان لحظه است که راه‌ها تا ابد بسته خواهند ماند. خودم را می‌گویم. اگر راهی نداشتم، چه راهی داشتم جز این که به آن وسوسه تن بدهم. آن چیز، آن چیزی که آن‌جاست، در آن جای به‌خصوص، راحت‌ام نمی‌گذاشت. این چیز، این چیز که درون من زنگ می‌خورد و مرا به سمت آن چیز، آن جا، در آن جای به‌خصوص سوق می‌دهد، اگرچه سکوت کرده است، ساکت نمی‌نشست. شبکه‌ای دارند چیزها؛ شبکه‌ای که آن‌ها را اگرنه پیش چشم من، اما قطعن در جهانی دیگر به یک‌دیگر وصل می‌کند که هرگز مشخص نخواهد شد کجاست و این جزئی از رازآمیزی آن جهان است. این طوری است جهان چیزها: رازآمیز، نامرئی و وقیح؛ طوری که خود را نشان می‌دهند و طوری نشان می‌دهند که گویی همینی هستند که به چشم می‌آیند، و بخشی که پنهان کرده‌اند در جهان خودشان و شاید در میان یک‌دیگر به اشتراک گذاشته‌اند، هرچه‌قدر که وجودش قطعیت می‌یابد، بیش‌تر دست‌نیافتنی می‌شود.
چیزها را نباید دور انداخت. شاید کسی فکر کند با دور انداختن چیزها بتواند راهی به بیرون، به جایی که دیگر به‌خصوص نیست، چون چیزی آن‌جا وجود ندارد، پیدا کند. مسخره است. تنها کسی که یک‌بار کامل زندگی کرده باشد، می‌داند چنین فکری چه قدر می‌تواند خطرناک باشد. چیزها برمی‌گردند؛ به‌سرعت، غافل‌گیرکننده و با قاطعیت تمام، و اندک جاهایی را که به‌خصوص نیست، به تصرف درمی‌آورند. هم‌چنین چیزها را نباید ندیده گرفت. آن‌ها هستند. جهان ما، جهان چیزهاست، بدون این که ربطی به جهان چیزها، به همان جهان رازآمیز داشته باشد. چیزی بیرون از این جهان وجود ندارد، چون قطعن بیرون از جهان نیز چیزی وجود خواهد داشت که متعلق خواهد بود به جهان ما. من خودم چند بار بیرون رفته‌ام. چیزی نبود. چیزها در جای به‌خصوص خود بودند. خیلی طول نکشید که به این نتیجه رسیدم بهترین راه ممکن، نرفتن است. این‌جا در این جای به‌خصوص می‌ایستم، به چیزها نگاه می‌کنم، می‌گذارم به وسوسه‌ام بیندازند، اما تکان نمی‌خورم. ممکن است گاهی بنشینم، نه از خستگی، فقط برای به کار بستن فریبی که نتیجه خواهد داد. می‌ایستم، می‌نشینم، دوباره می‌ایستم، و این ایستادن ِ دوباره وانمودی است به تصمیمی برای حرکت، برای تن دادن به آن وسوسه‌ی پایان ناپذیر. دوباره می‌نشینم، با تسلط تمام بر تمام عضلات مغز و صورت و شکم‌ام تا حتا آن چیزی که درون‌ام است، از صدای ناخودآگاه خنده‌ی سرخوشانه‌ام به خود نلرزد، وقتی دوباره خواهم ایستاد، اجازه نمی‌دهم برقی در چشمان‌ام بدرخشد که شعاع‌اش روی چیزی در آن‌جا، آن جای به‌خصوص بیفتد. من نیستم که مقاومت می‌کنم. مقاومت چیزهاست که درهم می‌شکند. البته اغراق جایز نیست. هرگز مرا به جهان چیزها راهی نخواهد بود. راست‌اش چنین قصدی هم ندارم. می‌نشینم، چیزی را می‌بینم که وسوسه‌ام می‌کند، می‌ایستم و در حالی که آن وسوسه‌ی شوم و شدید می‌رود تا بر من غلبه کند، باز می‌نشینم. چیست در این حرکتی که از هرگونه حرکتی تهی است جز دانستن رازی که خیلی هم مهم نیست، اما به هر حال رازی است که چیزها در من به ودیعه گذاشته‌اند؟ جز رسیدن به تقوای شاداب زندگی در شرایطی که چیزها به محاصره‌اش درآورده‌اند؟ جز زهدی دل‌انگیز چیست این؟ چند سال است که دراز نکشیده‌ام، چه رسد به این که خواب‌ام برده باشد. هرگز چشم‌هایم را نبسته‌ام؛ به خصوص روی چیزها. بی‌هوده نیست که این قدر کلمه‌ها را می‌شناسم، و چه کلمه‌ای آرام‌بخش‌تر از «به‌مثابه». تنها کسی مثل من، کسی که مرتاض چیزهاست، این را می‌داند. آرامش از آن اوست. دیگران را وسوسه‌ی چیزها با خود برده است. اوست که می‌نشیند و می‌ایستد، اما از جای خود، جایی البته به‌خصوص، تکان نمی‌خورد. چیزها در برابر او به وسوسه افتاده‌اند؟ البته اغراق جایز نیست. چیزها چیزی نیستند، مگر به مثابه‌ی چیزی باشند. گاهی هم ممکن است چیزی به مثابه‌ی چیز دیگری به نظر برسد. همه چیز به یک لحظه وابسته است و درست در چنین لحظه‌ای بود که آن آرامش به سراغ‌ام آمد. فکر می‌کردم فریب‌ام گرفته باشد. سرخوشی بی‌صدایم را پایانی نبود. چیزها تا زیر گلویم آمده بودند و می‌دیدم که روده‌هایم را به تصرف درآورده‌اند و به‌رغم این، کاری که من انجام می‌دادم، هنوز کار خودم بود و تنها از دست خودم برمی‌آمد. چه قوت قلبی. چه اطمینان نیرومندی. چه امیدواری دل‌چسبی. چه خوش‌بینی درست و دقیقی. دریغا من روی پاهایم می‌ایستادم و با خم کردن آن ها می‌توانستم بنشینم. دریغا این پاها استخوان داشتند و این استخوان‌ها با مفاصلی نرم به یک‌دیگر پیوند می‌خوردند و این مفاصل آن‌قدر نرمی داشتند که انگار روغنی غلیظ رویشان ریخته بودند و آن روغن بر اثر نشستن و ایستادنی مکرر خشک شد و خستگی سراغ‌ام آمد. لحظه‌ای حساس فرا رسید که امکان داشت تقوای شاداب و زهد دل‌انگیزم را بر باد دهد و خنده‌ی سرخوشانه‌ام را به صدای قهقه‌ای تبدیل کند و برقی در چشمان‌ام بیندازد که حکایت از پیروزی داشت. دریغا اگر چنین اتفاقی می‌افتاد. داشتم می‌نشتم که ناگهان این خستگی با آن گمراهی موعودش بر من هجوم آورد. به خودم آمدم و دیدم همه‌ی کرده‌هایم دارد از دست می‌رود. خیره بودم به چیزها تا مبادا بویی ببرند. دوباره ایستادم، و همان‌طور خیره ماندم. کم‌کم متوجه شدم می‌توانم بنشینم، اما ایستادگی کردم و وقتی نشستم، آن راز نه چندان مهم، اما رهایی‌بخش بر من آشکار شد: چیزها، چیزهایی به‌مثابه، به‌مثابه‌ی چیزهایی، به مثابه‌ی چیزی که به مثابه است، به مثابه‌ها، به مثابه‌ی چیزی که به مثابه‌ی چیزهایی که به مثابه‌ی چیزی به مثابه‌ی چیزی دیگرند، به مثابه، به مثابه، به مثابه.

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰
تماس