خط آزاد » داستان » کسرا صدیق: برف روی همه‌ی آن‌هایی که نمی‌دانستند

برای سپیده

نمی‌دانند. اغلب نمی‌دانند و من تووی این ندانستن آن‌هاست که نفس می‌کشم. حتا روی این توالت فرنگی در این دستشویی تاریک و نمور، حتا روبروی آن یخچال ِقدیمی تووی تنهایی‌ی شب که صورتم را روی برفک‌های جایخی می‌مالیدم. حتا در همین لحظه‌های شاد و کوتاه و مسخره می‌دانم که هیچ‌کس نیست که بداند و این یعنی من به شدت تنهام. تنها، مثل بخار ِدهان ِسگ تووی سرما. دارم لیز می‌خورم. از میان آدم‌ها، از تووی خودم، از لای قفسه‌های خیس و آهنی‌ی یخچال. هه!‌ شاشیدن گرمم می‌کند. از بیرون صدا می‌شنوم. باید صدای یک عده که نمی‌دانند باشد. روی توالت فرنگی می‌ایستم و سعی می‌کنم بیرون را ببینم. هه! هه هه! همه‌چیز کوتاه و شاد و مسخره است. صورتم را با یک حواس‌پرتی‌ی ممتد از جلوی ذهنم دور می‌برم و به بیرون نگاه می‌کنم. هه. ‌هوا صاف و روشن است و مردم از هم دور و نزدیک می‌شوند. می‌گفت سفید، سفید، خیلی سفید. هه. او هم نمی‌دانست. مگر اسکیموها چقدر عمر می‌کنند؟! می‌خندم. هه! هه، هه. باید سر جایم روی همین توالت فرنگی بنشینم و به چیزی فکر نکنم. باید چشم‌هایش را لای برف‌ها ببرم و دهان سفیدش را فراموش کنم. هه. او هم نمی‌دانست. باید برگردم و سورتمه‌ام را گوشه‌ی پارک ِرجایی پارک کنم و بعد تووی توالت عمومی روی تنها توالت فرنگی‌ همه‌چیز را فراموش کنم. هه. تنها توالت شهر. هه. موضوع روشن می‌شود و هیچ‌کس هنوز نمی‌داند و همه‌ی آدم‌ها فقط هیکل‌شان را از کنار هشت‌بهشت دورتر می‌برند و لای مورْدها تف می‌اندازند. نه هیچ‌کس نمی‌داند، مثل شاش که رنگ خودش را نمی‌داند. هه. صورتم تووی برفک‌ها خنک می‌شود. در ِیخچال را می‌بندم. باید چشم‌هایم را دورتر ببرم از جلوی صورتش که اینطور نگاهم نکند. هه. نمی‌داند. از نگاه خالی و مسخره‌ش پیداست. از توالت می‌زنم بیرون. آفتاب ظهر روی آجرها زرد کرده. سگ‌ها از سورتمه جدا شده‌اند و روی گلدسته‌ها زوزه می‌کشند. سگ‌ها هم نمی‌دانند. هه. سگ‌ها فقط گرمشان شده با آن‌همه پشم. شلوارم را می‌کشم پایین و می‌نشینم. هه. دلم می‌خاست سگ بودم و لای برف‌ها می‌دویدم و لیز می‌خوردم. به پایین نگاه می‌کنم لای پاهایم. تخم چشم‌هاش از میان زرد ِکثیف و بوی شاش نگاه می‌کند. هه. می‌گفت خانه‌ای از یخ و سرما. می‌گفت بدون هیچ واژه‌ای برای سفید، برای برف. می‌گفت شش ماه ِتمام روز. شش ماه ِتمام شب. هه. و بعد در یک لحظه‌ی شاد و کوتاه و مسخره همه‌چیز تمام می‌شود و لای سفیدی محو می‌شود. هه. نه نمی‌توانم من که فهمیده بودم. از توالت عمومی بیرون می‌زنم. از چارباغ بیرون می‌زنم. از در اتوبوس بیرون می‌زنم. از یخچال بیرون می‌زنم. از لای نگاهش بیرون می‌زنم. از خنده‌اش، از بین دندان‌هایش بیرون می‌زنم. هه. ردیف دندان‌ها مثل خانه‌ای با آجرهایی از یخ و سرما. دستم را می‌گیرند، می‌کِشندم بیرون. آدم‌ها همه با هم به من نزدیک و دور می‌شوند. یک نفر جلو می‌آید که نمی‌داند و شبیهِ یکی از سگ‌هایم است. یک نفر می‌آید که تمام حقیقت را از جلوی ذهنش دور کرده. یک‌نفر می‌خندد و فرار می‌کند. یک‌نفر آتش طلب می‌کند برای سیگار. هه. نگاهش می‌کنم. آتش از دستم روی زمین می‌افتد. روی چمن‌ها می‌افتد. دراز می‌کشم و سیگار و صورتم را لای سفیدی می‌برم. برف همه‌جا را گرفته. سگ‌ها زبانشان را توو کشیده‌اند. سرایدار ِمسجد می‌خندد و دندان‌هایش را نشانم می‌دهد. سگ‌ها تخم چشم‌اش را لیس می‌زنند. از لای برف‌ها تکان نخورده. هه. شش ماه ِتمام شب. شش ماه تمام شاش داغ برف‌ها را آب کرده بود. گرمم می‌شود. تابستان فرار می‌کند و نمی‌رسد که عبور کند. بوی عفن از تنم بالا می‌رود. مردم هنوز نمی‌دانند. هه. همه‌چیز شاد و کوتاه و مسخره است. هیچ‌کس نمی‌داند. سگ‌ها دندان‌هایشان را نشانم می‌دهند. چشم‌هاش لای پاهایم تووی شاش شناور است. هه. مگر چقدر قرار بود طول بکشد؟ حالا برای شش ماه ِتمام، نگاهش با بوی شاش داغ، لای برف‌ها می‌ماند. سگ‌ها رفته‌اند. خندیده‌اند و رفته‌اند. سگ‌ها هم نمی‌دانند. سگ‌ها نگاهم را از بین ذهنشان دور کرده‌اند و رفته‌اند. یک نفر می‌خندد. هه، هه. در یخچال را باز می‌کنم. نگاه می‌کنم. نگاه می‌کند. از لای دندان‌هایش داخل می‌روم. می‌نشینم میان خانه‌ی اسکیموها و ذهنم جایی دورتر می‌رود آن بیرون. بو برمی‌گردد. ترش و تند. هه. برف روی چارباغ. برف روی هشتی‌ی بهشت. برف روی تخم چشم‌هام. برف تووی توالت عمومی‌ی پارک ِرجایی. برف تووی ذهن یک اسکیمو. برف لای دندان‌های سگ. برف روی مناره‌های مسجد. برف لای مورْدها. لای آدم‌هایی که نمی‌دانند. برف روی تاریکی روی تابستان.
برف روی یک جفت چشم شناور در توالت فرنگی
برف روی شاش
برف روی همه‌ی آن‌هایی که نمی‌دانستند.
هه
برف روی جنازه‌ی من تووی یخچال.

۳۰ مرداد ۱۳۹۰
تماس