خط آزاد » داستان:
احسان عزتی: کار کیه؟
باید فورن با حمید تماس میگرفتم و به او اطلاع میدادم که گلها در گلدان لب پنجره خشکیدهاند. گُهِ دیروز و پریروز من خشکیده. دوستدختر سابقم خشکیده. اینها رو به کی بگم؟ بعضیوقتها که به تنهایی فکر میکنم و همزمان به تنهاییِ خودم، از این قیاس خندهام میگیرد. اگر مهتاب نبود، شب نبود. اگر عرق سگی نبود، ما دور هم نبودیم بچهها.