خط آزاد » شعر » مجید یگانه: خاطرهـآتم ۸
باد مژههای کوچکت را دوست دارد و چشمهایت را مینوازد. سرپنجهی باد روی کلاویههای مژههات نگاهت را سونات مهتاب مینوازد. نور ماه روی شیروانیها با سایهها، با ارواح گمشده میرقصد و میرقصد و میرقصد. با قلب خالی، با جمجمهای پر از قلابهای خالی، تصورت میکنم در صدای بیصدا. جادو با جارو و اما باد یاد خاطرهی «مجازی»، گربهی سیاه را مینوشم (صدایش را میشنوم). تو پناهگاه حوالی؛ حیف که جسمیت داری و ایکاش جنـسیت همینطور. یکبار دیگر از زندگیام برو. تمام خیابانها در شب است. تمام نورها در نئونهای انتهای اتوبان است. خرسهای قطبی روی پوستت میلغزند. در اکتوپلاسمت، پریسبریام. در Cosmicbody ـات یک ستارهی کوچک شانزده. قایق روی اقیانوس میرود تا اورانوس. هنوز نفس میکشم و هنوز نفس میکشم.
دونقطه: زیاد مطمئن نباش. عزیزم.
جواب من به دونقطه: مرسی.
امپراتورم بدون قلعه، سرباز کوچک سربی از جعبهی فلزی کوچولو. موهام همه کف موکت، میشمارشان. باید قلبت را بگشایی. no answer, no question. دروغ نه.
نوشتن از دست دادن لحظه است به سمت مخاطب اما دوست دارم.
صدای ساکسیفون: دوستت دارم و ببین صدای رشد گیاهت.
دود سیگار، روح سیگار (قالب اثیریاش)، کالبد بعدی را بسوزانم. (صدای فندک)
صدای فندک: جان! Hoooo!
ای ارگان (Organ)، دوستت ندارم.
صدای وارد شدن Narration که تلوتلو میخورد و Platبغلش میکند: ارگانیسم خوب است. ارگانیک بودن بهترین کار است. It's so hard, too hot!
داستان را به من بگو، سنگ را به من.
به خودم وقاحت نمیکنم اگر وقاحت ندارم.
خودنگاری عملی مظلومانه است و من معصومه هستم با شکمی پر از بچهالکل. در تلوتلو خوردن مسئول کافه را کردم. (خانم است مسئول کافه) آب منـیا را روی نوک پـسـتان سمت چپش مالـیدم.
نویسنده میرود در ارگاسـم کسی حواسش را پرت نمیکند. با دستی که خودکار دارد، جلـق زدم. (صدای جلـق زدنم) (جلـق زدن مخاطب).
پشت کامیون DAF، گائـیدم. عرفان گائـیدن استورههاست.
An al se x with any monster and gods.
Because I'm a angel "dust" into the wind.
I can do any the because
I'm pussy king. But no matter in a pussy perfect
من مستم و «اللـه» خودستاترین خداست. تمام انرژی جسمانیام در ادبیات مورد تجاوز قرار گرفت و بهترین کار ممکن، بهترین عمل کردن به خاطر نسل بعدی است. من نسل بعدیام در سُل، در سل ماژور.
آلـتم را بیرون انداختهام و در حالی که مینویسم (تلوتلو خوران) میروم نوک پسـتان سمت چپ دختری را بو بکشم. از نظر pussy، آلـت بزرگ نصب شده روی بدن قد بلند لاغر سبزه، کمپوزیسیونی perfect در حد Number 1 است. نوک آلـتم روی مژهی دختری بدنـخوب، حکمِ brush روی Booom داشت. تونالیته در حال استقرار روی جابهجایی بدن دختر بدنـخوب. چهگونه یک عارف در طی طریق یک متن، سه بار به ارگاسـم میرسد در سه جای مختلف؟ (خانه، خانهی pussy، خانهی خالی).
همه چیز خوب، همهی الکلها در معدهام (رودهی بزرگ) در حال جنبش چپ رادیکال.
(این متن را نوشتم و سو ترورم کردند). امشب هر کس را میشناختم کردم و همه خوشحال رفتند. پس من کنندهی بزرگم. بزرگ کردم و چه کردم (به چه طریقی)!؟
سلام اسپینوزا از پشت کنترباس کنسرت بیا پایین! (اسمهای سخت)
کلمات خارجی (مخصوصن آمریکایی) متشخص متن است.
دختر سیاهپوست آب مـنـی مرا خورد و رنگ خودکارم در اینجا سیاه میباشد (رنگ سیاه منقش بر جریدهی کنونیت)
("I'm in (I-am-ness)) in to the ("suchness)
I'm "a" paradox in a forever
(رضا براهنی ـ اسماعیل ـ صفحهی سی و چهار ـ خط دوازده ـ کلمهی شانزده ـ حرف شمارهی سه)
again...
I'm a "paradox" in a forever
(رضا براهنی ـ اسماعیل ـ صفحهی سی و چهار ـ خط دوازده ـ کلمهی شانزده ـ حرف شمارهی سه)
دوستت دارم و خودم نمیدانستم.
تو ادبیاتی، قند نباتی، شکلاتی، شکلاتی. Hey fati. Hey fati
ادبیات، عاشقانه زیر بارانِ منـیِ خداوند میباشد (میگردد).
در زیر میکروسکوپ الکلیک، مولکولهای اسید را شنیدهام. در پارک با نفر صحبت کردهام. روی کاغذ تمام تنهاییهای من فروریخت. منبع لذت گائـیده شدن، خوابیده شد. این متن به تختخواب تنم ربطی ندارد.
آدمهای ترسو، روح پدرشان در تعقیب انهاست.
سرخپوستان نژاد آریایی از نوع «فروهر» دارند در یک رگ مادریشان.
اندی وارهول در فکرت کفشهای آدیداس کمبوجیه و کمبوجیه در کف جمجمه.
میخوابم قبل از این که بمیرم، فکر کنم و بعد از آن که مردم، دیگر بار فکر میکنم که مردهام. پس فکر کردهام که مردهام.
رقصیدن با نوک مو روی نتِ می. عکس دوستدختر دوستم، به آن لحظه منعکسم کرد و باد میآمد و صدای شاتر دوربین و نور فلاش و همه چیز برای هزار سال تکرار. تکرار. تکرار.
وقتی آرامی، سربازها برای دستگیریات رژه میروند و تو آرامی و سربازها رژهی روانند. تو آرامی و مولکولهای آب در جوی دور از خانهات (مثلن چشمهای در کوهستانی دلانگیز) خوشحالند و میروند و تو آرامی وقتی همان مولکولهای آب در ابری دور از خانهات (مثلن لکهای جاندار) خوشحالند و میروند و تو آرامی و تو همچنان آرامی و آنها میروند.
آن عکس برای همیشه آنجاست و ما برای اکنون ساخته شدهایم و فاصلهی سلولهامان مانع همیشهی کنونیتمان. صندلی لهستانی «آلمانی» ابدیـازلی است و کلاه مکزیکی و میلهای بافتنی و شومینهی دسامبر و گربه.
دروغ و دروغ بزرگ گفته شد و ادبیات در آغاز دروغ بود و دروغ نزد تو بود. ادبیات را مینویسم و ما به هم دروغهای بزرگ میگوییم و این مورچه که روی کاغذم میرقصد شاهدی معتبر محسوب میگردد.
هدایت بعد از سالها رعد و برق شنیده شد. چهطور میتوان احساس بهتری داشت وقتی در آغوش تاریکی در آغوش Dark man سـاک میزنی؟ ساکساک در انتهای رنگینکمان.
دینگدینگ ناموس کلیسا: Buring Desire.
این خوب میشود.
این بیشتر میشود.
صدای مردم و تو که بین صدای مردم تشویقم میکنی. تشویق قلوبی.