خط آزاد » شعر » مجید یگانه: خاطرهـآتم (۶)، (۶) و (۷)
خاطرهـآتم (6)
دربارهی ساده بودن وقتی به اندازهی یک آدم کامل سادهای، اصلن ساده نیست. تنهایی، سادگی پنهانی دارد. نگاهی که در لحظه داری، روی پوست صورت کسی که تنهاست، میلغزد. هوا بعدازظهر بهاری مخلوط به پرستو، نشستهای روی پلهای که تا روی ابرها پایین میرود و با آدم سادهای در ابعاد آدمـبزرگ صحبت میکنی. دیدن پرستو ویژگی شخصیتی آدمهای تنها در بعدازظهر است، حالا اگر این نکته (نکته: همزمان دیدن دو پرستو) را از ویژگیهای خوب و واقعی در نظر بگیری، چیزی به نظرت میرسد.
در حال انتظار نظارهی صورتی مهربان که روی پوست صورتش نگاه کنی تا نگاهت روی پوست صورتش بلغزد. همه تو را دوست دارند ولی در قلبهایشان. قلبها صحبت نمیکنند. جدارهی محافظ سینه (دندهها) روی قلب را نگه میدارد و وقتی کسی را دوست داری از پشت قفسهی سینه، دوستش خواهی داشت. بوسیدن نوعی عمل عاشقانه است.
«لیلی» اسمی عاشقانه ـ حماسی ـ دراماتیک ـ پورنو ـ ژئوپولیتیکال است.
جغرافیای تنی که ماجراجویی به همراه عاطفه میآورد. «عاطفه» میتواند زمانی نام دختری باشد. تو زندگی میکنی در خیال عدهای که تو را از درون خود، از پشت قفسهی سینهشان که پمپ دارد، بیرون کشیدهاند و من حالا (به جای «تو») موقعیت فیزیکی دارم. از آنجایی که تمام غذایی که میخورم، جذب بدنم میشود، میفهمم که زندهام. حالا اگر در ذهنمان تصور کنیم که وعدههای غذایی دیگری را نیز پاس خواهیم کرد، بیشتر زنده خواهیم ماند.
دوستی فرآیندی غافلگیرانه است. خاطرات در غافلگیری به وجود آمدهاند و بعدها ادبیات شدهاند.
ادبیات کردن یک خاطره کاری شدنی است. مقداری شهود پای درخت توت، شطح چمن میگفتند تا به مدح معده رسیدند و مولکولها یکصدا آواز زندهباد میگفتند.
در غذا مفهومی جاودانه وجود دارد. غذا خود علت جاودانگی است وقتی همیشه بار انرژیکش را از دهان تا مقعد حمل میکند.
دیدن لباسهای زیر زنانه از تمام وضعیتهای زنانه زیباشناختیتر است. (در این متن چه مقدار زیادی «است» وجود دارد؟)
تعداد حروف به کار رفته در یک شعر را شمردم. حروف صدادار از حروف با نقطه بیشتر بود و انحنای حروف بار اروتیک زیادی داشت. لطفن فعلن حتمن استلزامن از مفاهیم مهم پراهمیت خودداری نمایید.
مشروعیت مشروب را دوست دارم، همه به تو میگویند مستی، و با هستیِ مستیات شوریدگیات را سرپوش میگذاری. توفانی در جمجمهات به خنکای نسیم قلبت نمیچربد و تو عاشقی. نمیدانم چهطور این همه عاشقم بیدلیل؟
چرا من باید بخوابم؟ چرا وقتی بیدارم با رویا فاصلهای ندارم؟
از سال گذشته (نمیدانم کدام شب) خوابآلوده ـ خوابگزارانه زندگی میکنم. حتا همین حالا در رهایی خواب و خنکای کولر بدن خودم را ناز میکنم و به عنوان «دیگری» دوستش دارم. جسمم «دیگری» من است و ملتمسانه تاب روح وحشیام را میآورد. من و روحم و جسمم و چیزهای (داری منطق سوژگانی) دیگرم، همه هم را دوست داریم. دوست داشتن گفتنی نیست. دوست داشتن عملی انسانی است. انسان بودن عملی انسانی است، من بدنم مثل آدمهاست، پس دوستداشتنیام.
همه دربارهی حالم از من میپرسند. همه با هم احوالپرسی میکنند. احوالپرسی یک مراسم است. دو جوان دیدم و هر دو جوانهای جوانهای فیلمساز. شاید فیلمسازی جوانکننده باشد. بیایید دربارهی فیلمها خوب ببینیم.
خوشحال میشوم تو را ببوسم. (مخاطبم) (عشقم) (هستیام) (ای کسی که قلب زیبایت حتا از فراز پستانت سرخی آشکارش را حفظ نموده).
این اولین متنی است که در بخشی از روایتشدنش، استـمـنای اضطراری کردم.
سیگار سفید زیباست و کشیدنی. (با اجازه) (صدای فندک) (فوت کردن و خارج کردن دود از روی ریهها به مقصد بیرون از کانال دهان). اساسن چرا باید بین خواب و بیداری، عمل بیدار شدن وجود داشته باشد؟
در حس و حال خستگی زیاد از حال و قال و مقال، غنودن در سهتاری که صدا میدهد، بهترین عمل میباشد. در بین برگهای «گِرس» دویدن به انتهای برگ، سفری تا شاهدانهها کردن و ماه سراسر در افقی رو به انتها باز، آرام است. گویا ابرها گویشی از آسماناند (لاجوردی).
همان سکتهی لحظات، خوابی پر از آسمانهای تازه ابراندود. آسمان مهـاندود با ابرها. ارغوانی، ارمغانی است. سیتارهی طی روز در فرش چمن. در خستگی نشدن، در خواب بینگرانم. ارتباط بلاغی در لحظاتِ گویا.
خاطرهـآتم (6)
،O(h) Fuck my son
oh Fuck to the machine
در زمانهای خیلی جدید، سه سرخپوست بودند که دیگر نیستند. یکی از میانشان گذشت و چهار سرخپوست شدند. در میان بعضی رنگهای طبیعی (مثل رنگ برگ برخی گیاهان (درختها) که روی رنگ برگ برخی دیگر از گیاهان (گلها) میپاشد) پیدا و پنهان میشوند. برخی از دوستانم که دیگر نیستند آنها را دیده، ندیده، دیگر نیستند.
یک مادهـدختر مهربان با صورتی مهربان (به همراه چشمهای آرام) را در آغوش پسـتـانهایش گرفتهام و داستان تازه در حال بالا آمدن در مقیاسی (غیرقابل قیاس) قابل انتشار روی لبهاست.
نویسشی که در حال نویسنده است: چه زیبایی تو، نویسندهی منی تو. زیبایی نوشته نشده: مرا ببوس با لبهایم چرا که اگر مرا نبوسی با لبهایت میشوم.
رنگ صورتم پاشید روی سرخـآبی، تابلوی صورتی، مرا پاشاند در حد یک نوشته.
چه قلبهای شیرین داشتند آن سرخپوستها. بدن پراقتداری داشتند آن سرخپوستها. ( چرا روایتمان نمیکنی؟ (خطاب به نویسندهی احمقِ عاشقِ Metafiction))
معذرتخواهی (پوزشطلبانه) از آنها. آنها اما طلبهی پوزش نبودند. آنها تنها یک مقدار کمی Narration لازم داشتند که کردند تا زمانی که بودند. (نویسنده).
در زمانهای خیلی New، سه سرخپوست بیزمان (بیزبان) بودند که دیگر نیستند. آنها از میان ابرها لیز میخوردند و چهار سرخپوست میشدند. دارند در سیاهی، در سیاهیِ برفراز شب، سر در سرافراز بودن، لیز میخورند.
آتشها در کارخانهها، در اجاقها چیزهای دیگر بودند. تعلیق ننوشتن آن سه سرخپوست از وقتی شروع شد که نویسنده دیگر نمیدانست. چهطور چهار میشدند که به زودی دیگر چهار نبودند. (حتا اگر بودند) (حتا) یک نفر دربارهی لمس کردن صحبت کرد.
پرترهی مرد هنرمند جوان نویسنده در سرخپوستی (ادامه نداشتن اقلیت پرفشار) (اقتدار) افتخارِ فشار) در یک دستشویی وقتی در حال نوشتن باشی، میتوانی در نبودنت، اقدامات مفید نوشتاری به راه بیندازی. کلمات، رفقای انقلابی مناند. دوستان خوب در حروف (وقتی هر حرف، ارتباط مستقیم صادقانه با بعدی (حرف صادقانهی سپس) برقرار میکند) به درد حروف قبلی خوردهاند. بودند در حین ِ. (کلمهي «بودند» به تعداد زیادی). انگار نیستم وقتی در حال انگارهی تنم به خودکارم میرسم.
دوستان سابق، دوستان فعلیاند. (بدون فعل)
تنهایی ملزومات، لزوم تنهایی و الزام تنها (بدون انـزال ارگاسمیک) (تنها در حمام). نوشتن آواز تنهایی است و برایم مثل راه رفتن الهامپذیر. روحی در استقرار مقررم (قرار است).
(دارم با نوشتن، کلمات خودم را میبینم، چهقدر نوشتن برایم بیتفاوتی مطمئنی است).
ای کسانی که دوستان منید، ادامه دهید. کمون تنها در کمدی بیرمق با سلاحهای پوشیدنیام، پوشیده در حماقتی تنها. چهقدر من تنهام و انگار دیگر، انگارهام در انکار خودم.
راه رفتن به صورتی از قدمزدنم دخول نامطمئن هر لحظه است. ماجراجویی با یک پر از پرندهای آغاز شده، آغاز میگردد. وقاحت اوضاع به وضعیتی سوسیالـدموکراتیک نقل میشود و در حین انتقال نامنتظرانه مینماید، اگر دیدنی باشد، شما بینندهاید.
«بینندگی»تان را میپسندم (در حال خودپسندی) خاطرهنگاری، خودخواهی انتقالیابنده مینماید. متریالی هستم قابل اجرا. موقعیت ارجاعیام در وضعیتی Performatic.
یک نفر (قریب به وقوع «نویسنده»)، یک نفر پوپولیستـپورنوگرافیست است. در حال شروع Janis jhaphin ام. در زمانی خیلی محدود، دوستدخترم بود. فعلن فاقد «جسم متمرکز فرجـدار» است. وقت تابستانSummer time, summer time. شعرهایش را از منابع زیرزمینیِ (Underground) (خودم) میخواند.
در زمانهای (بیزبان) در بابِل، سه سرخپوست بودند که من راوی چهارمی قلمداد نمیشدم. کنار دریا در انتظار کلمهی «رفتن»، رفتهاند.
لطف کردند و در کرهی زمین (This planet) منتظر ماندند.
در آغاز تورات بود و تورات نزد راوی بود و راوی «زبان» بود.
در رشتههای تخصصیام در کالج زیرزمینیام (خانهام) مبحثی نام میبردند به نام «Logoteraohy»، در واقع بیمار (مخاطب) را در «هرمنوتیک» (یک نوع دستگاه) قرار داده، مقداری «معنا» تزریق میکردند. من اما در معنا چیزی نمییابم، گر آن «ذات» را نکُشم، ناگهان خاموشش نکنم. نگرانم دامنم، اگر در لحظهی مورد نظر یعنی وقت آشکارگی اندام، از خواب بپرم، چه کار کنم؟
اگر روزی کسی بو ببرد که وجودش (هستـبودنش) فقط ساختهی رویایی است که من آن را خوابیدهام چه خواهم کرد؟
چهطور حقیقت به من«منِ استعلایی در فقدان «دیگر»ی» تبدیل میشود؟ نکند سرنوشت انسانها همگی به تعداد سیگارهام ربط بیابد؟
توانستم تقدیر «روح کل» را دیده، سپس به بدنم رسیدگی کنم (اندکی در فقدان دیگری به مثابه بازتولید امر سرخوشیِ ارگاسـم، «دیگریِ سلولی» مستقرم).
باید دستهای «دیگری» (دیگری) پیدا کنم تا به آلـتم دست بزند (موقع لزوم) و در عین حال (همین حالا) طوری این کار را بکنم (پیدا کردن دیگری («دیگری»)) که سه سرخپوست نفهمند. داوطلبانه مسئولیت بیعیبونقص زندگی کردن در عین (حین) تزکیه را ادامه دهم. اگر خودم راهبری جنسـی نکنم (کنایه از استـمـنـا)، مشکل عرفانی برای روحم پیش نمیآید. من عقابم و عقابها نمیتوانند اسـتـمـنـا (کنایه ار راهبری جـنسی) نمایند.
آلـتم لای نوک عقاب. لای «فرجـکیهانی» عقاب (کنایه از Antimatter (کنایه از Bridge to outside)) «فرجـکیهانی» تو، دختر مهربان قشنگ پـسـتاندرشت معصوم.
در هیچ زمانی، سه سرخپوست بودند. بهبه. بهبه و در هر زمانی از طلوع ماه بودند. بهبه. بهبه.
گلولهای از نمک، مزین به «استعاره»ام.
امروز تولد دوستم، «حسام تهمتن» بود و من بدون پول بودم و تنها هدیهای که میشد به او داد، قید کردن تبریک کیک تولد است. این تنها کاری است که (بلدم) بدنم (منجمله دستهایم) میتوانست نمایش دهد. متاسفانهام.
چرا یک نفر از شما دوستان (منظورم خانمهاست چون فمینیستم)، با من نمیآیید در حال دوستی بمانیم. من به شما سوراخهای زمان را نشان میدهم و شما طبق مبادلهی پایآپایی سوراختان را.
(معذرتخواهی میکنم از طرف نویسنده به خاطر همهی حرفهای بدی که زد)
عشقبازی لای گلبرگهای رز سرخی که آغشته به معصومیت غریزی است. تختخوابی میسازم از گلبرگهای رزهای سرخی که تصور میکنم.
تصور میکنم، پس آرزو میکنم.
باد کولرآبی موهای سینهام را مینوازد، نوای نوازش گرفتهام (یک نوعی بیماری در حد ادیپ).
خاطرهـاتم(7)
در پروسهی بهیادآوری، متوجه شدم نمیتوانم «تجربهی زیست»ام را به یاد آورم. آن قدر در لحظه ماندن، طول میکشد که زمان شکاف برمیدارد. شکاف اولیه در زبان اتفاق میافتد، «Superego» به دام میافتد، چرا که خاستگاه (به معنای «Context») زبان در فراموشی، نسیان میگیرد. شکاف ثانویه به «نسبیت امر زماندار» مربوط. بیارتباطی است. مدلولی (به معنای «Context») به علت فقدان موقعیتهای هرمنوتیکال در سرگشتگی دلالت مییابد اما.
اگر شیدایی با خدا روبهرو شود و از فرط خوشحالی بمیرد چه؟ چه کسی سوالاتم را میپرسد؟