خط آزاد » شعر » مجید یگانه: خاطره‌-‌آتم ۱۳

ابرها موجوداتی فرومی‌ریزند و زیر زایش ابرها، نسیم در انتها.مجید یگانه
چه ابری باران را غمگین می‌کند؟ و این جادوی درختان پرشکوفه‌ی بهاری است.
برگ‌های پاییزی خسته و کشان‌کشان در حالی که می‌افتند، برای باران دل‌هاشان غنج می‌رود. کبوتر سفید در بین گروهی از کلاغ‌ها در گوشه‌ای همه چیز را می‌بیند و مدیتیشن غیرانسانی‌شان تماشایی است در زیر بارانی از آسایش‌های ممکن.
قایق من و تو در باران بادبان می‌کشد و سوار بر قطره‌های باران تا اقیانوس‌هایی که افق‌هاشان تا بی‌نهایت افق گسترده می‌شود، می‌رود.
هجوم امن اتاق، متلاشی می‌شود و دختران زیبا سوار بر موجوداتی که ابرها فرومی‌ریزند، فرومی‌ریزند روی قلب‌های خسته‌ی بی‌انتها سرشار.
کسی چه می‌داند، چرا کسی چیزی نمی‌داند؟
درباره‌ی تو اما مطالب بسیاری است. مثلن چشم‌هایت پر از گله‌های آهویی است که تا نگاهم را حدس می‌زنند، همه می‌گریزند و جایشان را به اسب سفیدپوست می‌دهند که تویی همه‌ی اسب‌هایی که می‌گریزند و بدنت قلعه‌ای بی‌انتها در محاصره‌ی زیبایی است.
به مسیح مقدس که زیباترین انسان‌هاست، تو زیبایی و هر بار عریان می‌شوی، انگار فرشته‌ای هستی که بدنت دری است و از آن عبور خواهم کرد.
ترکیبات نادر شاعرانه‌ای که در چشم‌هات می‌درخشد، سروده‌ای به ابدیت است. تو را می‌بینم که آسمان بی‌اندازه ساحره‌بودنش را به یمن تو برگزار می‌کند.
شب در جاده‌ای که تنها نور اتومبیل را داشت، از میانه‌های کویر به سویت دوید و تو در شب بودی، توشب را پوشانده بودی.
عاشقان در بیابان‌های بسیاری به دنبال چشمانت گشته‌اند، عارفان در لحظه‌ی وجد، دورنمایی از جذابیت تاریک اندامت را حدس می‌زنند.
نسیم از دریای شن‌های نمناک صحرا می‌گذشت و به روی پـستان‌هات لیز می‌خورد، می‌افتاد روی دست چپم.
یادم هست که یک بار از پنجره‌ی بسته به داخل لیز می‌خوردی و آمدی روی تخت‌خواب لای ملافه‌های سفید تا رویاهای مشترک ببینیم و تمام شب بدن‌هایمان با هم گپ می‌زدند.
در خانه‌ی ما پسری هست که می‌تواند بخواند و بخندد، در ضمن پشتک‌های خوبی می‌زند. بدنش مثل آن‌هایی است که ژیمناستیک‌اند ولی او پلاستیک است.
مرگ، دیگر تمام شد و همه‌ی هیپی‌ها خوشحالند تا هرگز.
مبادا موری که دان‌کش است تا بعدن جـاکش است!!
تو را که دیدم در ترکیب‌بندی تابلویی بودی تا لای ترکیب‌بندیِ تالار عروج کنی. به سینه‌ی من نگاه کن و صخره‌های کوهستانی را به یاد آور، به یاد آور گرگ‌های سیاهی که روی سینه‌ام داشتم و عقاب‌هایی که همیشه برفراز بودند در آن بی‌انتهایی آغازین.
I want you     -I want you-
                         I really do-
                      

۱ مهر ۱۳۸۸
تماس