خط آزاد » شعر » مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم ۱۰

مجید یگانه

سفیدپوست می‌دوید و نجاتش می‌دادم. دختر زیبا (فرشته‌ـ‌تن) روی حوض دوچرخه‌سواری می‌کرد و مهتاب
ابرها به شکل گیتار، یکی از خدایان (Luitar-Hero) و صدای جریان آبشار روی سنج و درختان همراه شاخه‌هاشان در باد و بید می‌چرخاند.
سفیدپوست قهوه می‌خورد و نجاتش می‌دادم و نجات پیدا نمی‌کرد و هم‌چنان قهوه می‌خورد.
سفیدپوست قهوه می‌خورد و کافه را نجات دادم.
تپه‌ها می‌دویدند، اسب ایستاده بود، سوار در غروب قدم‌زنان دور می‌شد، کاکتوس‌ها تغزل می‌کردند، عقاب‌ها در حال تماشا پرواز می‌کردند، غم‌ها خورده می‌شود، شادی‌ها نمایان می‌گشت، ناگهان اتفاقی می‌افتاد، پرنده‌ها از لای شاخه‌ها پروازکنان می‌ترسیدند، زمان، ثانیه‌ها، لحظات، فشار قلب به قفسه‌سینه و آئورت، طبل‌ها در انفجار.
کسانی در خانه‌هاشان مستقر بودند و فکر می‌کردند کل هستی رویای آن‌هاست. من به تمام خرابه‌های قدیم متعلقم و هم‌چنین به تمام آوازهایی که قوها می‌خوانند.
روی ساحل دریا، زانوهایم روی شن و گیتار می‌زنم و سپیده‌دم هم‌چنان گیتار خواهم نواخت. وودستاک 69 قلمروی من است و شما عشق خواهید ورزید، آری این کار را می‌بایست انجام داد.
هیچ‌کس نمی‌داند تو کجایی، هیچ دودی نشانه‌ات نیست، ولی عاشقت خواهم ماند (حتا بدون قبیله).
عاشق بودن از عاشق نبودن سخت‌تر است، پس من عاشق دختر همسایه‌ام.
دختر همسایه‌ای می‌شناختم که چادری سفید داشت، آش می‌آورد و به من سلام کرده، ناگهان می‌خندید، می‌ترسیدم از این هیولا.
غول‌های نمازخوان ارواح را می‌مکند و مثل زالو به روح جوان منجی‌های اخته، پیامبران بزدل، خدای ترسناک.
سفیدپوست خسته بود و نژادش در انتظار کرکس‌ها، حمام آفتاب خواهد گرفت.
آزادی با حضور خداوند ممکن نیست و اوست معصیت‌دهنده در ظلمات.
این همه «انبوه» برای چیست؟
دیشب سفیدپوست بچه‌غول دیده بود، در توضیح توصیفی عناصر چهره، گفت: مورچه‌ها از دهانش درمی‌آمدند، می‌ریختند روی زمین اطرافش و باز دوباره همه چیز تکرار خواهد شد؟
چشمان مادرم، دو غار غمگین است و برادرم. و برادر فرزندش را نمی‌دید و فرومی‌رفت.
با جمعیت کاملن ناموافقم. آفتاب را فراموش می‌کند و آسمان را حقیر می‌شمارد، چرا؟ واقعن چرا؟ واقعن چنین چرا؟
زخمه‌ی گیتار روی لب‌های غمگین.
«تنها در خانه» روبه‌روی گذرگاه آفرینش، مراقبه می‌کند و چشمان مادرم، دو غار غمگین است، «تنها در خانه» نشسته است.
در این متن معنای «ویرگول» را چشیدم.
«رمبو» با پای زخمی کویر را طی می‌کند و به ما می‌نگرد و (که) تنهاست.
مترو، زیر زمین است و وقتی درونش می‌روم، شبیه سردخانه‌ها مردم را می‌پوشاند، روح مترو نماینده‌ی تام‌الاختیار جهان مردگان است.
1- امروز فهمیدم که مورچه‌ها «بنگ» می‌کشند.
2- به نظر می‌رسد که «دیوید گیلمور» کونـی است.
3- آرام‌آرام مرگ می‌رسد و ما می‌خندیم و آرام‌آرام مرگ می‌رود.
4- عشق، سایه‌ی جسمی است که در قلبت می‌لولد.
سرخپوست‌ها وقتی رویا را شروع کنند و آفتاب نماینده‌ی آن‌هاست، کاکتوس‌ها گل می‌دهند، کاکتوس در شکم‌ها انفجار زیبایی است و به گلو نمی‌رسد تا خیانت را بگوید.
توفان شن در ادامه‌ی لحظه‌هاست و همه به من می‌رسند. هوا تاریک بود و نمی‌توانستم اطرافم را کاملن زیر نظر داشته باشم. نیمه‌های یک شب تابستانی بود، پیرزنی جلو می‌آمد، کشان‌کشان بدنش را می‌کشید، هر چه به او نزدیک‌تر می‌شدم، در درون احساس عجیبی می‌کردم که ماهیچه‌های معده‌ام را منقبض می‌کرد. پیرزن فرشته‌ای بود که فقط می‌خواست کمی شوخی کند تا روزگار به من سخت نگذرد.
بچه‌مورچه پرِ عقاب را حمل می‌کرد و همه‌ی حشرات ناگهان رستگار شدند و باد شروع به وزیدن کرد، به هر حال، همین‌طور که همه چیز اتفاق می‌افتد.
بی‌تفاوتی، آرامش است و بال‌های فرشته زمزمه می‌کند.


رازبازان فکر می‌کنند که خیلی خوبند اما من از همین تریبون دخل همه را خواهم آورد.
مرد در لحظه‌ی زنا، دید که به جای آلـت تناسـلی زنش، چشمی او را می‌نگرد و پـستان‌ها نیز دو چشم بودند.
انسان امروز در تقابل با نظم طبیعی است (مراد نظم طبیعت بود).
رفتن به نزد روسـپی، منفعلانه بود و نرفتم.
به دوست وایکینگ‌ام گفتم: حامد! تبر را بگیر و سبزی خورد کن؛ چرا که من، انگشتان را خورده‌ام و آتشدان مخفی شده‌ام تا روز موعود.
روز موعود شروع می‌شود، خارجی، شب، قبرستانی در بیمارستانی متروکه. چند شب‌پره دوره لامپی مهجور می‌چرخند. صدای جیرجیرک: آری! روز موعود فرا خواهد رسید.
ـ ولی آقا... به ما گفته‌اند...
آری، صدای باد که می‌پیچید در دالان‌های تهی بیمارستان و لولای پنجره‌ها چه‌ها که نمی‌کرد.
مسیح مقدس تعمیددهنده‌ی راستین با دست‌های یحیا در دستانش، و دست‌های یحیا پر از نان خشک و ماهی تازه در درون سبدی مقدس.
به نظرم رسید دوستم سالکی ملحد باشد که فقط شیر و خرما می‌خورد.
مادرم میوه خریده بود و خوش‌حال می‌آمد. من از آن‌جایی که انگور خوردم فهمیدم میوه‌ای قدسی ـ ملکوتی ـ جبروتی در بشقاب اشارت‌ها می‌کرد.
سکوت دوستم آرامشی مضاعف در لحظات انگورِ عروجی به حساب می‌آمد. (و به حساب می‌آید، هنوز انگور در معده‌ام مقداری وجود دارد).
چشمی بزرگ پلک‌زنان تعقیبم می‌کند و پشت در ورودی می‌ماند.
دوستم: مجید همین الان هم به شیشه چسبیده.
ذکر داود و سلیمان خواندیم و آب نوشیدیم، چرا که فکر می‌کردیم، روز داوری است.
دختران زیبا از درون موسیقی‌های غمگین و آرام به بیرون تراوش می‌کردند، به محض این‌که ما را احاطه کردند، آن‌ها را گول زده، خواباندیم و به پرواز درآمدیم.
مورچه های سیاه که کوچک هم بودند، اطرافمان روی قالی قدم‌زنان گم می‌شدند. دماغم بوی کتابخانه می‌دهد، در نوجوانی‌ام در کتابخانه، دماغم بوی کتابخانه می‌داد و زیبایی را بو می‌کشیدم و لای سطرهای شعر پیدا می‌کردم و همه چیز در کتاب‌ها واقعیتی بود که برای همه قابلیت زیستن داشت.
روز ازدواجم، خنیاگر گیتارش را فراموش کرده بود و همه به ناچار «والس» روسی می‌رقصیدیم. در ذهن ما روز ازدواج، همان روز موعود بود و فردای آن روز، روز داوری.


از این‌که سوء‌تفاهم دیگران را حدس بزنم، احوالات خوبی نداشتم. در دوره‌ای از زمان و اعصار فکر می‌کردم که صداقت خوبی نیست این‌که رازهایت را دیگران ندانند و رازهای دیگران را به دیگران می‌دادم و همه از نعمات رازورزی لذتی وافر  را بهره‌مند شده و خرسند می‌نمودیم.
ـ پدر مرده، چرا که مرگ مرده ـ سخنان آخرین پدرم در احتضار بود.
پدر سورئالیستی‌ترین وصیت‌نامه‌ را نوشت و به آندره برتون داد و برتون به سالوادور دالی گفت و همه‌ی دنیا، راز را فهمیدند.
.I'm a "Deep secreter" in the "master universal" space-
به رفقا گفتم: رفقا! خدا ایناهاش، ایناهاشش. داره می‌ره. ای خدا! کجا؟ کجا؟


ماشین حامد، در بیابان گم شد و خودش پیش من نشسته است.
ـ سلام حامد، حامدجان سلام، سلام حامد جان حالت چطوره؟ حالت چطوره؟ سلام؟
روز داوری، هیچ روایتی نداشت و ما دو نفر رهبری کل ماجرا را به عهده داشتیم، حتا تدارکاتچی ما مُرد، اون ناگهان چاق شد و ساعتی بعد ترکید.
خواننده‌ی تلویزیون ترانه‌ای درباره‌ی حامد خواند و او را بعد از سال‌ها شناختم.
مه روی تپه‌ها انگار روی سینه‌ی دختری شهـوانی لیز می‌خورد و به لب‌های آسمان آغشته می‌شد، دختر (یا تپه) در خواب بود.
زمان ما را می‌درد، پیش از آن که مرگ اقدام کند و فرشتگان.
سوی بی‌سو می‌خواندمان، می‌بینم و نمی‌توانم خویشتن‌داری کنم، بیش از این مایه‌ی انزواست. اما پیش از همه‌ی این‌ها، هدیه‌ی اقتدار به من، نوشتن است، حس می‌کنم که می‌توانم، که می‌توانم حس کنم. اما بیش از همه‌ی این‌ها، تو عشقی نامحسوسی و می‌توانم و الی آخر.

۶ شهریور ۱۳۸۸
تماس