خط آزاد » شعر » مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم (۳)، (۴) و (۵)

مجید یگانهخاطره‌ـ‌آتم (3)
سکوتی بویناک بر آسودگی بوی عرقم برآسوده است. ماجرای لطیف نگاه من و نگاه دختری به نام «آوا» در سکوتی بین ما، در حالی که بی‌صدا بین ما و بین نگاهمان  شکل گرفت. چاکرای قلبمان به انرژی کبوترهای اطراف واکنش نشان داد که با کنش پروازِ یکی از آن‌ها، چاکرای شِش‌مان در هفتمی ادغام شد و در بعدازظهر (در آن بعدازظهر) (بعدازظهرِ امروز عصر) (فعل جمله یادم رفت). مادرم در دیالوگ ناشایستی که هواپیما، که هواپیما موقع پرواز بر ابرها روا می‌دارد، آرامشی از دست رفته دارد. رویای مادرم منتظر حضور در خوابش، خوابش در انتظار خروج از رویای جمعی اطراف. همه راه بهشت را بلدند. من در اسپینوزا جاده‌اش را می‌یابم و در دکارت به کسی که می‌گوید هستم، چون رویا می‌ورزم، با رویاهایم ورزش می‌کنم. اعتماد خواهم کرد (خواهم کرد؟) اعتماد نکن، اعتماد نکردن ماجراجویی است.
انگشت اشاره‌ام را روی نوک پستـان سفید بزرگ فرشته‌ای هیجان‌زده، می‌مالم، می‌مالم. می‌مالویانم. می‌می. ماما.
«فـرج کیهانی» زنی،antimatter. فـرج کیهانی خدا Blackhole. زیبا.
ارگاسم معنوی چاکرای هفتم، cosmic body. عشق در آشیانه نشسته. عشق از آشیان درآمده. (جمله‌ی قبلی را چند بار تکرار کنید، می‌ارگاسمید).
آخر شب‌ها، نیمه‌های شبی بهاری وقتی که (زمانی حتا) هاگ‌های منتشر هوا را می‌آراستارند، داستان‌های پـورنوگرافیکِ روحانی، وقتی که لب‌های غنچه‌ای فرشته‌ای را با زبانت مـی‌لیسی، لیسیـدن دارد. (واقعن دارد) بَه‌بَه به‌به. چه‌قدر خوب.
خودکارم را لمس می‌کنم، با سرش ور می‌روم. کلمه می‌پاشم. داستان می‌نویسم. دکترین صادر می‌کنم، دکترین از گمرک تحویل می‌گیرم، چینی بند می‌زنم، بند آمریکایی‌ها را به آب می‌دهم. خلاصه روزگار رئیس قبیله (رئیس قبیله کنایه از نویسنده) می‌گذرد. نویسنده گاهی با «قهرمان گرسنگی» (اثری دیگر از نویسنده) همذات‌پنداری معدوی می‌کند. الا ای مخاطب مایه‌دار،

                                                                                          no money, no cash, no women, no cry-
                                                                              Stranger  (رئیس قبیله) people strange when u-
بدنم را از روی رخت‌خواب برداشتم. این جمله را نوشتم. من بخوابم. جمله‌ام بماند یادگار (امضا) (خداحافظی) (ناز بخوابم) چه‌قدر من خوبم.


خاطره‌ـ‌آتم (4)
نتیجه‌ی اعتماد، صداقتی است که در نگاهی به باسـن خانمی با سن (و سال) منهدم می‌شود (شد) در چشم‌های دوست.
دوست، یک فرآیند پیچیده از انتظارات بدیهی در بلاهتی است که زمان زیاد تبدیل به یک دوست می‌گردد.
زمانی که «دیگری» در خودخواهی عظیمش با توست، تعهد نانوشته‌ای شده و گره‌ای عاطفی در گره‌های عاطفی قبلی و در حالی که گره‌ای کور است با چشمان دیده نمی‌شود ( چه رسد به جاهای دیگر)
آلـت تناسلی‌ام را فراموش کرده‌ام و این آلـت تنـاسلی فراموش شده مظلومیت بقیه‌ی نقاط را متمرکزند به انهدامم رهبری خواهد کرد؟
زندگی کردن از همیشه به‌تر است و در اثر ممارست در شلوارک بودم. جاسیگاری روی رخت‌خواب در حالی که رخت‌خواب حکم تخت‌خواب در مقیاس یک عرش دارد با یک جاسیگاری رویش و سیگار رویِش معکوس دارد مثل درختی شده‌ام که در خاک فرو می‌رود و کرم‌ها میوه‌هایش را به اندازه‌ی معده‌هایشان ارج می‌نهند. سرودخوران می‌روم.
متابولیسم کالبد اختری، تنهایی جسمانی عظیمی دارد که سینه را به سیاه‌چاله‌ی عظیمی در حال عزیمتی ناگهان.
ناگهان تنهایی ناگوار ما خوش‌گوار می‌شود در طعم دوغ گاوی که هویت نامعلومش را روی لبانت فاش می‌کند. ای فاش. فالش، فلو می‌شود. کلوزآپ نخودی در معده به اکستریم لانگ‌شات در سیبی در حال افتادن از چناری که ریشه‌هایش روی ماه هویداست. مکان اقتدارم را روی سلول‌هایم می‌بینم، کبدم سالم است (اکنون دیدمش، دید داشت و چشمک زد، شماره گرفت و گفت بعدن می‌بینمت)
ای کسی که این جاگذاری جوهر روی کاغذ را می‌بینی (افتخار داری که این را می‌خوانی) دلم برای سطح رویاهایت که ریشه‌ی روزمرگی‌اش نمایان، می‌سوزد. می‌سوزم از حماقتِ بلاهت‌وارت. مدتی است (سال‌ها شاید حداقل) با یک  معشوقه از یک پنجره‌ی بهاری طلوع ماه را ندیده‌ام. روی تن دو معشوقه (یکی کاغذ، یکی سیگار) اندام جنـسی‌ات را دیده‌ای؟
دیده‌ای که می‌توانی ارگاسـمت را از «روح زمانه» مستهلک کنی؟         دیده‌ای که ریـده‌ام؟
دل لامپ اتاقم برای فشار دادن کلیدش تنگ شده بود در حالی که قول داده بود، پول برق کمتری ایجاد کند. لامپ با مصرفی ایجازی، فضایی ایجازی است. مستوجبِ مظلومیتِ نورم. خدایان همگی گلادیاتورند. تورند برای روحت. روح سیگار، قالب اسیری ریه‌هاست که ایده‌هاست برای اجبار ننوشتن.
تا حالا با انگشت روی دیوار نقاشی کشیده‌ای؟ تا حالا با یک نقاش دیوار کشیده‌ای؟ تو اگر مخاطب باشی (و البته  خانم) در رویایی با تو خوابیده‌ام، یادت نیست؟ برعکس همیشه از نوک شست پای سمت راستت عشق‌بازی کردم و یادت هست که همه‌ی این‌ها، خزعبلات یک مالیخولیایی تنهاست.
فرشته‌ها چشم‌های زیادی روی پـستان‌شان، روی پـستان مودارشان (سرشان) دارند، تازه با لباس عروس سفید روی صندلی قرمز بین کهکشانی در آن هنگام که باد بهاری که از ارواح سبک پر می‌شود، شده.
باید بخوابم تا دوباره بتوانم بخوابم. خوشحال شدم دیدمتون.


خاطره‌ـ‌آتم (5)
امروز یک چیزی شبیه ابر دو دقیقه پیش مشکل است. ابر دو دقیقه پیش با آن عقاب خال‌کوبی‌اش مشکل است با بازی آسمان. در هوا (air) هست. هوا در چشم‌هایم دیدنی است که سایه‌ها دنبالم‌اند. تعجب می‌کنم از خاطره‌ی بازآمده‌ات. همه چیزِ قدیمی جاندار است. زمان در آینه‌ی قدی موج می‌خورد. چشمان آبی‌ات در چشمان قهوه‌ایم تماشایی است، می‌بینم. My eye's can see. ستاره‌های تاریک نگاهت. درTime، زمانی هست مابین Timline ـ های دیگر که در هیچ Time ـ‌ی نیست. (صدای ساکسیفون) (نویسنده به دستشویی می‌رود) (نویسنده دست به آب می‌شود) (می‌پاشد در سوژه) این یک رویاست که داری. هاهاهاها  هاها   هاهاها
با نگاهت در چشمان سرم وقتی که سرم خالی است، نمی‌توانی روحم را ببینی
قدم به قدم. کوچک به کوچک. «هو» به «هو».
مرگ تلاش می‌کند در کنار تو وقتی در دست‌هایش کمک بالقوه‌ی ممارست با نجابت همراهی می‌کند.
در حال شنیدن موزیکی از Alan Parson، چند دعاگو آمدند و شکرگزاری کردند یا دعا خواندند یا در حال دعا خواندنند.
در چایخانه‌ی خانه روی نیمکتی که رو به آسمان باز است، این را با خودکار سبز نوشتم.
شبیه هیچ چیز در این باران زنده‌ی زیبا در شبی شبح‌گونه که بی‌شبهه می‌نمایاند.
ارواح چند خدا ناگهان بودند در ناگهان بودند و چه‌قدر خوب که بودند. بودند در این آسمان بی‌شبهه بودند.
او در خیابان عشق زندگی می‌‌کند مثل جمله‌ی She lives in the love street. او مثل معده‌ی پر از کلمه که می‌ترکاند معده‌اش را حروف را.
«بی‌عملی». نوشتن. ننوشتن در حال فکر نکردن. نکردند در اوضاعی که هنوز ابر دو دقیقه پیش می‌گذشت از پریدن روی لحظه‌ی بعدی نگاه در دیدار نگاه یاکریمی در لحظه‌ي بعدی، وقتی که (حتا زمانی که) در ابر دو دقیقه پیش می‌گذرد.
به چه نوعی متعلق بودن، تعلق بدون وابستگی نام دارد. (جمله‌ی قصار از کنفوسیوس)
نگاهم نگران می‌شود وقتی در جست‌و‌جوی احضار روح کلمه‌ام. کلمه‌ام وقتی در حال ارضـای روحم ـ روحم.
در صدای پرندگان نگاه کردن در حال لحظه‌ی بعدی که آن‌ها درباره‌ی صدای بی‌صدا می‌اندیشند. با نوعی ذکر فعال‌کننده‌ی چاکرای قلب در بی‌تفاوتی محض خاطر بی‌عملی است.
نکند که در اشتباه نکردن ممارست بی‌تفاوتی طول بکشد به طولی کلی به طور ناتور البته. دشت مشوش موهایم وقتی سواری، سوار بر باد از بین درختانش می‌تازد بی‌امان تا به عنوان یک عمل به ذهنم خطور کند. خطور کردن، خاطره ورزیدن است و «ورزیدن» کنش ورزشی با عمل‌کرد بالا است.
بعدازظهر شگفت‌انگیزی که آب‌های فواره‌اش را روی سینه‌ی ابر دو دقیقه پیش می‌پاشد. پا شدن فواره‌ای از دل مسطح معکوس سطح آب حوض. لغزشی در زمان با جهشی همواره، هموار می‌گردد.
چناری سوزان در چشم‌هایم، چشمه های زیرزمینی آتش، ریشه‌های سوزان و گدازان.
گدازه‌های آتشفشان خودکارم روی ابرهای چشمکی در حالی که پستان‌های آسمانند.
عاشقانه در سکوتی عاشقانه با نورپردازی‌ عارفانه با اشارت‌های ابرو از رو‌به‌رو. انتظار دیدار ابرو. عشقی در کنونیت مطلق در نسبیت مدام با حسی مبهم نسبت به نوری که روی برگ‌ درختان نشسته است.
نوشتن، نگارش از خداست، خود است در «خواست» (Desire) نگارش خدا (خود). زندگی مربعی است در حال مثلث. ثلث سوم نمره‌ی سه از دبستان پستان مادر بین گلستانِ پستان، راهنمایی با زبان. نقش مادرزادی در مغز، جملات نغز می‌تراواند.
«قصد» همان «نیت وجودیِ» همان در امان. در حال گفتمان گل‌های آفتاب‌گردان. ونسان. روح ونسان در حال ابر دو دقیقه پیش. پیشاهنگ فرشتگان در آسمان، همان ابر دو دقیقه پیش. بودن در یک صدم ثانیه در یک صدم سانتی‌متر از دود یک سیگار دوباره.
دختری زیبا، قشنگ در حد بدن سفید حریرش، پستان‌هایم را نوازش کرد در هوایی که روی لب‌هایم می‌جنبید. شکافی آتشین، شکافی ملایم. جنسیت امکانات بالقوه‌ی زیباشناسانه همراه معماری آشتی‌جویانه‌ی روحانی دارد وقتی دست‌هایت (دست راست روی رُزی ارغوانی، دست چپ روی لب‌ها) است.
متن من، تن من و تنِ متینم همگی هوا را شکافته، باد را هیجان‌زده می‌کنند (نه هیجانی زننده). انسجام منجمد رفتار کلمات را به روایت روزمره‌ی ادبیات می‌برد. (نخواهم گذاشت) (هر کاری از تنم بربیاید، خواهم کرد) (کمک خواهم کرد) (کمک کردن خوب است) (کمک کردن، مهربان است) (پس من شاعرم)
ارتش فرشتگان مسلح با بال‌هایشان، مسلح به بال‌هایشان (ابرها) (ابر دو دقیقه پیش) منتظر من‌اند.

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تماس