خط آزاد » شعر » مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم (۱) و (۲)

مجید یگانهخاطره‌‌ـ‌آتم(1)
نمی‌دانم چرا فیزیکم را از دست داده‌ام؟ درست، از دست دادن‌هایم همین‌طور و در این ایستادن‌هایم پیداست که فیزیکم را از دست داده‌ام. شبیه فضای معلقی شده‌ام که در خلاء سلول‌هایم هویداست. می‌خواستم کمی «جیم موریسون» شنیده باشم، نتوانستم. می‌خواهم کاری انجام ندهم، ولی «می‌خواهم» دارد. اصطکاک موازات دارد. «اصطکاک موازات» یعنی نیمی از من در این فیزیک جا مانده و هنوز اتفاق منهدم‌کننده‌ای برایش به رخ کشیده نمی‌شود. کلمات در تصوراتِ تورات پراکنده‌اند. در آن هجای خونین، در آغاز، هزاران هجا در بابل بودند. مهم‌ترین کار در عشق‌بازی بالا بردن سطح تماس پستـان، در بعدازظهری است که ابرهای شکوفا از فراز آن می‌گذرند. بعضی از برخی از اشیا مرا درک کردند. اگر در حال خدا بودن باشم، هیچ اتفاق خوبی به ارتفاع من ربط نمی‌یافت. پس حق دارم که تنها باشم. تنهایی ناگزیری اکنونی است که تا ابرها می‌گذرند، به آینده متصورند (متصور شوند). انحنایی در ایجادم. ایجاد شدنی در حالِ هنوز، ایجازم. روح پیری در حال تن کردن من، تنم را می‌ترکاند. سلول‌هایم در فرم این حروف، متمرکز می‌مانند. بخشی از یکی از (یکی از) کهکشان‌هایم را در این کاغذ افشا کردم. چه کار بزرگی کردم. «افشای کهکشانی» کردم. کردم، ولی در حال جسمِ استمنــا ماندگار. کردم، ولی خدایی در حق روحی وسیع که به فراموشی خود، جسمم را ترکاند. فروریخته‌ام در ارتفاع بابلی شبیه هیچ زمان. نگران. در امان از نگران، ای امان. تو در خواب‌هایت چه کار مفیدی انجام داده‌ای؟ هیچ وقت در خواب‌هایت، دختر مورد علاقه‌ات (پسر خواستنی) را نوازش نموده‌ای؟ (بعدش نموده‌ای؟) نمود بیرونی رویاهایمان در لباس‌هایمان. رنگ چشم مردِ رویاهایمان در بخشی از بلوزمان. اتفاق مهم، در اهمیت، مانده است. جَسته‌ام در جست‌و‌جوی خجستگی نو، در فصل جفـت‌گیری در هنگامی از جفت‌گیری که بال‌هایم به ایکاروس ارث رسیده و تنها مانده‌ام تا با سلول‌هایم بمانم. تا به حال سلول‌هایت را از تنت درآورده‌ای؟ آیا تنت، در حال سلول مانده؟ اگر روح داری بگو 537 سال پیش، در ساعت 3:40 دقیقه، 22 مارس کجا بودی؟ آیا «موکلب مرا می‌شناسی؟ تاریخ اجاره‌ی سلول‌هام در  حال اتمام است و هنوز «جیمی هندریکس» مانده‌ام. روحی در حال استمنـــا هستم تا فیزیکم به در و دیوار بپاشد. ملائک بایستند و ابلیس‌ها دچار اشمئزاز گردند. به عنوان آخرین جرعه، لیوانی چای می‌چسبد در این عروج غافل‌گیرانه. چرا خدا برای جفـت‌گیری (خفت‌گیری (جابه‌جایی یک نقطه)) نمی‌ماند؟ امپراتوری هستم بدون حق قانونی و به نظر شهروندی فقیرم بدون بیمه، کارمزد، حقوق مفت‌خوری، حقوق نشر و هر حق خوبی که به انسان خوبی رو به تحقق دارد. چند دود ساده‌ی «گِرس» مهربان و کمی لبخند، دوباره‌ام می‌کند. آرزو دارم کمی راه بروم. راه بروم کمی آرزو کنم. در دوست‌هایم چشم‌هایشان را ببینم. می‌خواهم چند سال دیگر بروم و به یک اس‌ام‌اس بیندیشم. نهنگی سفید با خودکارم زخمی. چند بار در حمام نمره مواد مخدر مصرف کردم و روح بخار آب گرم به موقعیت سوژگانی‌ام پیوست. از این موضوع ناراحتم. اشیای دور و برم از آگاهیِ منتشرم، در عذابند، (در عزایند).  مرثیه‌ای برای سیگاری که کشیدم. در یکی از چشم‌هایم مقادیر کمی خواب انباشتم. روح محزون برادرم در اندیشه‌ی نوشتن به مثابه‌ی کار مهم، مقیم شده و هم‌زمانی کلماتم را دریافته. در بافتی از تکه‌پاره‌های زمان. خودکاری در دستم، خودکاری در برابرم. در برابرم، برادرم با خودکارم.


خاطره‌‌ـ‌آتم(2)
اگر بمیرم در این شب بهاری و در حال کشته شدن آن‌ها را ببخشم، ماه هر لحظه به طلوع نزدیک‌تر می‌شود و اتفاقی در اطرافِ ابرهای در اطرافِ ماه خواهد افتاد.
ساده‌مَرد بودن از مرده بودنِ ساده، به‌تر است در حالی که همیشه همه چیز از همیشه به‌تر است. به‌تر است؟ (خب پس) به‌تر است.
دیگران در حالی دیگرانند که در رویایی به مراتب ساده شده ( از رویایی حماقت‌بار آغشته) ساکنند.
انزوا بستری خواهش‌مند است در حالی که من سرریزم. غدد برون‌ریز دانشم را به دکتر تسلیم می‌کنم (کرده‌ام) و حالا در بستری از انزوای خواهش‌ناکِ تمیز لمیده‌ام. در بدن فعلی‌ام چند جای خارش هست که برای ناخن‌های چیده شده در قرن اخیر آمادگی هوس‌ناک دارد. در مغر یک ناخن‌خوار، استرس کمبود ناخن به انقلاب می‌انجامد.(Revoloution in a moment)
سراغی از چاکرای ششم گرفتم، در حال سیاره‌ی مشتری به عنوان قَمری تازه بود.
در امروز عصر (بعد از ظهر) در ماشین گشت ارشاد که می‌گشت، گشتی به عنوان خواستگاری جعلی کردم و دیدم ( با چشم‌های واقع روی سرم) دو خواهر بودند، که دو کلاغ عریان بودند و هر دو هیچ نبودند (لورکا).
زندگی در مناظر آفتاب در حال ابرهای پشمکی در نوک بال پرنده‌ای که نامش پرستوست، پر از آسمان است؛ آسمانی که ادبیاتش در داستان‌نویسی معاصر هرگزا هرگز که نمی‌خورد.
آمادگی جسمانی (در حد فیزیکال) با بدن‌های نرمی که انگشتانت روی آن‌ها می‌لغزد، ورزش‌های هوازی را به ریه‌های منقلبم هدایت می‌کند و در بین تماس دو بدن (یکی سیگار، یکی هوا) رعد و برق.
همیشه در حال تعویض بدن فعلی‌ام، لباس‌هایم را می‌بینم که سیگاری به آن‌ها آویزان نکرده‌ام. یک نفر می‌گوید که تو پسر خوبی هستی که نمی‌تواند مثل جیمی هندریکس گیتار بزند و کاری به کار دخترها ندارد و این مسئله نیز باعث رنجش جسمانی‌اش خواهد شد (قلبت به زودی با تو قهر می‌کند و سال‌ها به طول خواهد انجامید، خود اگر طول بکشد).
رضا رشیدی (یک دوست): دوستی بی‌شائبه نکن.
مجید یگانه (یک دوستِ دیگر نویسنده) (نویسنده): راست می‌گوید.
شخصی که روح مرا خریداری نمود: تو دروغ می‌گویی، وام گرفته‌ام. روح استیجاری. روح علی‌الحساب تازه. روحی با گارانتی بالا.
کامپیوتر اصلا شبیه آدم‌ها نیست. کامپیوتر روح ندارد. کامپیوتر وقتی خراب می‌شود دیگر رحم ندارد. کامپیوتر اگر خراب شود، ما را نمی‌بخشد و دوباره به فعالیت ادامه نمی‌دهد. کامپیوتر یک ابزار است. کامپیوتر، کامپیوتر است. کامپیوتر، confuse است.  fuse، confuse دارد. فرشته‌ها می‌آیند و در حالی که فرشته‌اند، پرعشوه‌اند.

۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
تماس