خط آزاد » شعر » مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم ۹

به دنبال حقیقت نمی‌گردم. فقط خودم رو بهش می‌رسونم و بعد صدای مامانم که می‌گه ساعت چهاره، ساعت چرا این‌قدرمجید یگانه دیره پسرم؟
ـ چرا همیشه این‌قدر دیره مامان؟
اگه همه برای رستگاری کلمه‌ی خدا را بدونن، مسئله خیلی کلیشه‌ای می‌شه و بعد ماجراجویی، مفهوم ایمان رو می‌گیره.
اسب‌ها که از موهای سرخ‌پوستان می‌گذشتند و به درون ابری سفید مهاجرت می‌کردند تا قبیله‌ی تازه، تازه شود. خدایان چندگانه مسئولیت‌پذیرند. حالم از این زمان‌های به موقع خسته می‌شود. نسبت برابر آغوش با خستگی مثل همه چیز می‌شود. زمان ما را در جمعیت گم کرد و به متروهای زیرزمینی پناه برد. آغوش پرندگان در حال پرواز روبه‌روی ابرهاست.
ابرها آن‌چنان بودند که سرخ‌پوست‌ها هم‌چنان سرخ‌پوست ماندند. به هر حال همین‌طور و به هر حال همین‌طور که می‌روی در گذار از گذشته‌ی محتملت هستی.
سال‌ها بود در هوای هنوز نبودم و صدای گیتار. سوراخ بنفش در ازدحام دروازه‌هاست و روح‌سوار (کسی که روی روحش با اسب سفید می‌راند) در ازدحام دروازه‌هاست و کلیدها و درهای کوچک (در مقابل دروازه‌ها).
هیچ ناگهانی در هرگز نیست و برای رسیدن عجله ندارد و گل‌های شمعدانی ناگهانند، در اندک زمانی با روحشان تماس می‌گیرند و مراسم خداحافظی قبل از فصل بعدی‌اند.
حجم شادی در پتانسیل اشیا، محفوظ و کپسول انرژی در کوانتوم در جیبم در شلوارم و در انتها به شورتم رسید. بچه با ماشین موستانگ پشت چراغ قرمزی گم و گور در جاده‌ای پر از گور دسته‌جمعی در تگزاس می‌راند و رانش جاده.
زندانی‌ام و در هنوز، زندانم. زهدانم تراشیده می‌شود در سقط نوشتن.
بخار خنک روی سپیده‌دم روی مردابی. دود سیگارم روی بخار خنک روی دریاچه زمان را به وجود می‌آورد.
مرد که روی غمگینی نشسته بود و به حرکت برگ‌های خارج از پنجره دل‌بسته می‌نمود، بلند شد و ایستاد، ساعت به شکلی محتمل ثانیه‌ها را درو می‌کرد، مرد با خود فکر می‌کرد که چرا غمگین نشسته بود و به حرکت برگ‌ها دل‌بسته می‌نمود؟ چرا نمی‌توانست همه چیز را در شکل ایستاده‌اش به یاد بیاورد؟ مرد از ایستادن خسته شد و در حالی که هم‌چنان خسته می‌نمود، شروع به طی طریقی کوتاه در طول اتاقش نمود، ساعتی به این کار ادامه داد ولی ساعت لحظه‌ای نمی‌ایستاد تا بل‌که نفسی تازه کند. حالا دیگر مرد تنها چیزی که از خارج از پنجره او را دل‌بسته می‌کرد حرکت غمگین برگ‌ها در تسلیم بی‌قید و شرطشان به باد بود و باد بود و تنهایی مرد که حتا در معرض باد نبود، او تنها بود و تنها غمگین بود.
باد نگران مرد بود و سعی می‌کرد برگ‌ها را هیجان‌زده کند، ابرها را تکان دهد، سوارشان شود، به پنجره هجوم بیاورد، پرده را بلرزاند، ساعت اما بی‌رحم بود و دل مرد که غمگین بود، بی‌دلیل.
مار می‌لغزید و مهتاب آرام‌آرام کویر را طی‌کنان وارد ذهنم شد، در کوهستان می‌دیدمش که زوزه می‌کشید و شب‌پره‌ها را می‌‌ترساند، صدای جغد همنوای ناقوس کلیسا و عزاداران در مهتاب به همه دیده می‌شدند و همه بودند در عزلتی ناخواسته.
آب سبز شفاف (در حالی که براق بود) را نوشیدم و سایه‌ها در طی روز تعقیبم نمی‌کنند، فقط کنارمند. امروز چیزی در خانه اشتباه است و باید تصمیم بگیرم. شاید روحم سرد است و شاید عقاب‌ها به دوستانم حمله کنند و باید تصمیم بگیرم.
شیطان کوچولو با بال‌های لطیفش (نازک) روی پوستم می‌لغزد.
مادرم مثل یک مرغ به من غذا می‌دهد و می‌پرسد: پسرم تا کِی می‌خواهی زنده بمانی؟ پسرم!
صورتم را پوشانده‌ام و لباس‌هایم را سرم کرده‌ام. پیراهن آبی چشمانم را رنگی می‌کند و دختران به من نگاه می‌کنند و ناخودآگاهانه لنزی بر چشمانشان می‌لغزد. در حال تشنگی لبی هستم که لباس هایش را بوییدم و زندگی‌ام آغاز شد. دختری برفی دیدم که تنش گندمزار و سرش بید مجنون بود، زیبا بود و با من حرف زد، شبیه فرشته‌ها حرف می‌زد، مثلن می‌گفت: من هر روز گریه می‌کنم.
احساس بی‌پناهی فرشته قلبم را از جریحه‌دار بودن مملو کرد. عاشقش بشوم و عاشق خنده‌داری باشم که او سراسر زندگی کند و من عاشق سراسر هوای زندگی را بچشم. گاهی نگاهی حکم شاتلی فضایی دارد و تو برای خودت می‌شوی. مثل سلحشوری ساده عاشق خواهم شد و دنیا را تسخیر می‌کنم.
لباس سفیدم را به خودکارم بسته‌ام و امیدوارانه منتظرم گروهی دنبال خودشان بگردند تا همه با هم بگردیم برویم تماشای پرندگان آزاد، پرندگانی که بال‌هایشان را باز می‌کنند و چشم‌های مرا زیباتر می‌کنند.
دکتر به دوست‌دخترم گفته بود: ببین عزیزم! ما چاره‌ای نداریم! ما بی‌چاره‌ایم از این که باید رَحِمت رو برداریم!
ولی دکتر رَحِم دوست‌دخترم رو دزدیده بود تا بل‌که دیگه مجبور نباشه شب‌ها تنهایی به خواب بره.
مادرم با احساس حشیش کشیدنم، احساساتی می‌شود و مرا بیش‌تر دوست خواهد داشت.
فروغ گل‌ها در بعدازظهر ساکسیفون و انتشار زیبایی ممزوج. دیدن هاله‌ی ‌آدم‌ها، گل‌های حواس‌جمع و گربه‌های تشنه. جغرافیای صعود در اتاق خواب روی تشک‌های نرم. ریه‌هام از برگ‌ها انباشته و در معده‌ام فواره‌های آب در حال تفریحند. من کسی هستم که روی لبه‌ی تیغ که لبه‌ی صخره بود، رقصان به ارگاسـم رسیدم.
مرد با دستان پر از هوا، ابرها را می‌شکافت و در فکر شکافتن بود، او فکر می‌کرد و مهربان بود. مرد روی نیمکت کهنه نشسته بود و با لبخند درونی شعر مرا می‌خواند و زیبا می‌خواند و به دوردست‌ها می‌رفت.
آب جو در حال حرکت مرد را دید و کنار ریشه‌ی درخت، کمی تماشا کرد . مرد به یک برگ سلام کرد و آب جو کنار ریشه تماشا‌کنان رفت.
هندوانه لب‌هایم را بوسید و درونم رفت، ما روی برگ‌های سبز با هم آشنا شده بودیم. هندوانه‌ی شیرین برایم آرزو کرد که دختری بیابم مثل خودش. با این‌که خودش قربانی دندان‌هایم شده بود ولی حال بدی نداشت و آرزو می‌کرد. مرد موهای سرش را با ریشه‌های درختی (که پناهگاه آب جو شده بود) عوض کرد و به راه افتاد، آری مرد به راه افتاده بود و مهربان راه می رفت و به مورچه‌ها سلام می‌کرد و ملکه‌ی مورچه‌ها با تشریفات با او احوال‌پرسی خصوصی می‌نمود.
حالا مرد با دوستانش (صدف و دریا)‌ روی چمن‌ها هندوانه می‌خورد و به چشم‌های دریا می‌نگریست و در درونش در دست او، آرام‌آرام به سوی آسمان می‌رقصید. گل‌برگ‌های رز هلندی حوالی مرد را پوشانده بود و مملو از انرژی طبیعت و مادر زمین بود. مرد با خود می‌گفت (در حالی که به چشم‌های صدف دل‌بسته بود): باید به درونش بروم و یک بار دیگر از دانه شکوفا شوم و این‌ها را که می‌گفت قلبش از سینه‌اش درآمد،‌ ماجرا را تعریف کرد و رفت تا کنار قلب دریا آرام بخوابد. مرد به تمام احتمالات فکر کرده بود. او نمی‌دانست که سرنوشت ممکن است چه کارها بکند.
مرد به لبخندها و قهقهه‌های دریا نگاه می‌کرد و نمی‌توانست زیباتر از آن را در زمین بیابد. کره‌ی زمین در خلسه فرورفته بود و به مرد نگاه می‌کرد و لذت می‌برد و زنجیره‌های عاشقانه سزاوار رستگاری‌اند.
ساعت توانسته بود به مرد غلبه کند ولی مرد این نبرد را فراموش کرده بود و فراموش کرده بود که دریا جسم داشت و هوای مهتابی هم نمی‌توانست جلوی جدا شدن را بگیرد. قلب مرد مثل سرودی عاشقانه و آرام به تپش درآمده بود و فضا سراسر صدای فشار دادن کلاویه‌های پیانو.
مرد به عروج دل‌باخته بود و دختر به دل‌بستگی به ابرهای پشمالوی سفیدرنگ.
صدای باد در گندمزار طعم بوسه گرفته بود و درخشش قلس ماهی‌ها بیش‌تر.

۱ مرداد ۱۳۸۸
تماس