خط آزاد » شعر » احسان عزتی: خاطرات یک مستخدمه

بوی سفید ماه افتاده بود روی ملافه. زن در آینه نگاه کرد و هم‌زمان بچه‌ای را که چند دقیقه‌ی پیش زاییده بود، تو می‌داد.احسان عزتی


تمرین رهاسازی، عضلاتم را از من دور می‌کند.
در پنجره: قشون حامیان خداوند بچه‌مُرده‌ها را در جعبه‌های سیاه تشییع می‌کنند. یکی از زن‌ها همچو بنی‌اسرائیل به آن‌ها حمله می‌کند و جنازه‌اش را مثل لباس‌هایش عوض می‌کند.
کسی که مدت‌ها سگ بود، به شهر آمد و لباس می‌پوشید و در قبرستان‌ها زندگی می‌کرد و نعره برمی‌داشت.


آدم‌فضایی‌ها شب روی بام خانه‌مان فرود می‌آیند و عذرخواهی می‌کنم ـ این یک امیدواری است ـ وام می‌گیرم، گیتار برقی می‌خریم، می‌ریم کلیمانجارو. یا من لای موهای تو گم می‌شم.
ما در کوره‌های آدم‌سوزی به هم دل بستیم و پیروزی حقیقی به نام Love تمام شد.


خداوندا!
خداوند شبان ماست ـ خدا کسی را محتاج او نکند ـ
در مراتع سبز ما را می‌خواباند و به ما تجاوز می‌بَرد و آرام آبش را به دهانه‌ی سوراخ ما هدایت می‌کند و جان ما را تازه می‌سازد ـ تشکر می‌کنیم ـ


به باغ تن میوه خواهم داد
و ملایم ببوسم دهانت را.


 روح خداوند روی خطوط بخارآلود تن زن حرکت می‌کرد و زمین در تاریکی دره‌هایش خفته بود آورده‌اند.
.
.
.
پرده بالا رفت و ما خودمان را دیدیم که داشتیم سکـس می‌کردیم.


همه‌ی اتاق‌ها چشم دارند. گوش‌هام رو آیفون بودند و صداهای مخفی سرم را می‌شنیدند. آن‌ها عکس پانزده‌سالگی واژن دوسـت‌دخترم را نشانم می‌دهند.
دمب موهام را به تخت بسته‌اند و زن بنی‌اسرائیلی سیگارش را روی زبانم خاموش می‌کند.
به مزه‌ی آخرین سیگار سید بارت می‌ماند که می‌جوید زیر دوش حمام تخم‌هایش را با دستش گرفته بود و آواز می‌خوانم.


کوچه‌های بن‌بست بچه‌ها را می‌ترسانند
ما از کـون آوردیم
روی سرهامان نایلون سیاه کشیدند و صدای اسب آبی درآوردند
هوندایی‌های سلسبیل
نعره برداشتند:
دخترهای  دمبِ موشی احساسی‌ترند
شب‌ها را آتش می‌زنند و روز
ساختمان اداری را دست گرفته
مردهای کت و شلواری را می‌آویزند از چوب‌لباسی دفتری.
و ادامه دادند:
دخترها پدر و مادر ندارند و مثل بچه خودشان را خیس می‌کنند.


«شب‌ها به کیوسک تلفنی در اتوبان نواب زنگ می‌زند و صدای طبل یک‌باره قطع می‌شود.»


سپس شیطانکی دیدم که مثل ستاره‌های آخرین شب سوگواری زمین کبود بود و کبود رفت.
موهایش مانند ریزش آبشار و غرش سرخپوست‌ها که چهار هزار نفر بودند ارواح ناپاک.
بعد
رودخانه‌ها خشکید. فرمانروایان جهان همه رفتند. هفت فرشته آمدند و به شکلی سمبولیستی سر بریده شدند.


فورن
خاک مورچه‌ها را می‌خورم.

۳ مهر ۱۳۸۸
تماس