خط آزاد » شعر » رسول صحرانورد: خاطرات الموت

خلاصه که سر چرخاندیم و دیدیم چیزی نمانده است
تکان خوردیم
به خود آمدیم
ترسیدیم
سوال کردیم: آخر چه‌طور می‌شود؟
و خب
شده بود
آن شب نشسته بودیم توی قهوه‌خانة پهلوانی‌ها
و حرف‌های‌مان را تقسیم می‌کردیم
میان چایچی‌ها و عاشیق‌ها و مجری‌های تلویزیون کوچکی که روی یخچال می‌سوخت
درست مثل بخاری که زیر پای‌مان روشن بود

خلاصه که تلویزیون می‌سوخت و بخاری روشن و ما حرف‌های‌مان را چی
و چیزی البته درست نمی‌شد
معلوم بود که نمی‌شود
باید زنگ می‌زدیم و خبر می‌دادیم که منتظر نباشند
عاقد صدا زده بودند و عروس آورده بودند و ریسه کشیده بودند و می‌گفتند
تا برسید
همه چی آماده است
پرسیدیم: برف که نرفته است؟
گفتند که نور هم عالی است
نگفتیم: نور هم با ما!
قرارمان طبیعی بود
صورت‌ها طبیعی
رقص‌ها طبیعی
صداها و نورها همه طبیعی

و خب
شده بود
چند نفر بودیم مثل همیشه
و مثل همیشه
چند نفرمان نبودند
همین‌جوری
معلوم نبود کجا رفته بودند
پیش خودمان گفته بودیم و همه هم بودند
گفته بودیم می‌رویم الموت
فیلم‌برداری
برای آخرین بار
کار دیگر تمام خواهد شد
همه هم گفته بودیم: شب، پهلوانی‌ها‍!

خلاصه که شب
پهلوانی‌ها
یکی‌یکی و چندتا چندتا
چندنفرمان نبودند
کارگران ساختمانی هم نبودند
مسافران راه‌آهن هم نبودند
بازنشسته‌های دخانیات هم نبودند
بچه‌بازهای مولوی هم نبودند
چایچی‌ها بودند تنها و عاشیق‌ها
مجری‌ها تنها و ما تنها
پهلوانی‌ها هم بودند
تنهای تنها
هر دو برادر
با سه پسر این یکی و دامان آن یکی
سوال کردیم: آخر چه‌طور می‌شود؟
واقعاً همین‌جوری؟

خلاصه که تقسیم کردند ما را میان حرف‌های‌شان
چایچی‌ها و عاشیق‌ها و مجری‌ها
بیست نفر بودیم و دو نفرمان ‌ماندند خارج از حسابِ این‌ها و چسبیدند به سقف و مثل پنکه دور سرمان چرخیدند
درست مثل بخاری که مثل تلویزیون روی یخچال روشن بود و چی
و مثل همیشه
و همه طبیعی
و خب
یکی‌یکی و چندتا چندتا
چی
تنهای تنهای تنهای تنها
تکان خوردیم
به خودمان آمدیم
ترسیدیم
تنها
پهلوانی‌ها را بسته بودند
قضیه این است
داشتند پهلوانی‌ها را می‌بستند

خلاصه که آن شب نشسته بودیم توی قهوه‌خانة پهلوانی‌ها
چندنفر بودیم
چندنفرمان نبودند
می‌ریزند همان شب  می‌بندند قهوه‌خانه را همین‌جوری
واقعاً همین‌جوری
پهلوانی‌ها آن تو بودند
با سه پسر این یکی و داماد آن یکی
آن‌ها را هم می‌بندند
چایچی‌ها را می‌بندند و عاشیق‌ها را
مجری‌ها را می‌بندند و ما را می‌بندند
تلویزیون را می‌بندند
بحران گاز در کشور؛ بخاری را می‌بندند
بیست نفر بودیم دونفرمان نیستند،دو نفرمان را می‌بندند به پنکه، پنکه را باز می‌کنند و بعد می‌خواباننند زیر گوش یک‌دیگر -بحران خاموشی و پنکة روشن در این سرما؟ - و باز پنکه را می‌بندند
و در ادامة خاموشی یا بحرانِ آن لامپ را می‌بندند
و درها را می‌بندند
و پنجره‌ها را
و دریچه‌ها را
بدون آن که استعاره‌ای در میان باشد
واقعاً همین‌جوری

خلاصه که الموت می‌ماند
برف می‌ماند
عاقد می‌ماند
فیلم‌برداری می‌ماند
برای آخرین بار می‌ماند
و کار دیگر تمام نخواهد شد
گفتند طبیعی است
همین‌جوری می‌گویند
اما هیچ چیز طبیعی نیست
و نور برای همیشه رفته است
حتا اگر برف نرفته باشد

قضیه این است که سه روز بعد پهلوانی‌ها باز می‌شود – و این دیگر نیازی به این همه تقطیع ندارد، وقتی استعاره‌ای در میان نیست-، در حالی که ما میان بخاری و تلویزیون و پنکه تقسیم شده‌ایم، یا چیزی در همین مایه‌ها، و چایچی‌ها و عاشیق‌ها توی یخچال دراز کشیده‌اند. حالا هی می‌گویند چهل و پنج سال‌تان شد و گهی نشدید. هی می‌گویند فیلم نمی‌سازید و وقت تلف می‌کنید. بعد، چند نفرمان که نبودند آن شب، پیدای‌شان می‌شوند و این بار چند نفر دیگرمان نمی‌آیند.

خلاصه که همین‌جوری
واقعاً همین‌جوری

۲۷ فروردین ۱۳۹۵
تماس