خط آزاد » شعر » بهزاد مرسلی: خارپشت

بهزاد مرسلیپهلوی دنیای شنی‌ام تنفس می‌کردم. روزنامه‌های پیچیده به دیار بادهای نورانی از اندامِ قهوه‌ایِ سوخته‌ی میز، قهوه‌ای سوخته‌ای به پایین گناهم هبوط می‌کند.
و پلک‌های حرف‌های آدم‌های مشکوک اطرافم که با دستمال بعضی از زنان بهم می‌خورْد      بهم می‌خورَد
لخته‌های صدای گنجشک‌های لرزان از اندام پشت پنجره می‌گذشت. پیاده‌ها در صف‌های خشکِ اشباح ِاندازه‌گیر انتظار مرگ آخرم را شماره می‌گرفتند
ناگهان در پوست خارپشتم سرکشی کردم و شهر ِ محاصره‌شده‌ام در اطراف بازیگران راه از گذر پله‌های خیس با شرشر جریان آب‌های کودکی‌، گام‌های لرزان و تکه‌تکه‌اش از صخره‌های پلکانی پایین می‌آمد
در کمین این شست‌و‌شوی مادرانه‌ی عشاق سفره‌های در باز ِ از انتهای آویخته‌ی سوت‌های ممتد به شن‌های بادهای درگذر
ای روح مردمی‌ام ای سرکشی ای ترس، ترس کودکی
سلول‌های معلقم را دیده‌ای
درهای باز ِ انتهای مادرهای مردم این شهر، ویرانه‌ها، ویرانه‌های ما  را بشور
معده‌های این شهر
پله‌های لرزان
انتظار دست‌های تو را می‌برند
آه ای روح! ای خیس! فضا را بکُن
استخوان‌های قهوه‌ایِ سوخته‌ها، سوخت‌های استخوانی را پایین بیاور
ساحلم را بنوش
از بالای خیس این شهر بالا بیاور
بشنو بادهای لرزان برآمده‌ی آدم‌ها را
این صدای بدرقه‌ی هوا از شهرهای مادرم
این شاخه‌های چسبیده به پلک‌های مردمم
دستمال‌های راهروهای این منظره‌ها
نیم‌رخم
 نیم‌تنم به بالای این اتاق
ترس‌های آویخته از صورتم در خیسی لرزان چوب‌ها ـ چوب‌های آویزان تنم

۲ مرداد ۱۳۸۹
تماس