خط آزاد » شعر » علی سطوتی قلعه: وادی

این نسل، نسلی است بس شرارت‌پیشه. خواستار آیتی هستند. اما آیتی به ایشان داده نخواهد شد جز آیت یونس. زیرا همان‌گونه که یونس آیتی بود برای مردم نینوا، پسر انسان نیز برای این نسل آیتی خواهد بود. در روز داوری، ملکه‌ی جنوب با این نسل برخواهد خاست و محکوم‌شان خواهد کرد، زیرا او از آن سوی دنیا آمد تا حکمت سلیمان را بشنود، و حال آن‌که کسی بزرگ‌تر از سلیمان این‌جاست. مردم نینوا در روز داوری با این نسل برخواهند خاست و محکوم‌شان خواهند کرد، زیرا آن‌ها در اثر موعظه‌ی یونس توبه کردند، و حال آن‌که کسی بزرگ‌تر از یونس این‌جاست.‏
لوقا 29:11-32


یک
یاد کن آدم‌ها را که از پشت ‌آمدند همیشه و تنهایم نگذاشتند
یاد کن چشم‌هایشان را
یاد کن چشم‌ها را که بستند روی دست‌ها و خواب‌هایشان را شستند زیر نور ماه و تنهایم نگذاشتند
اشباح درخشان را یاد کن که ایستاده بودند بالای سرم
و حرف‌هایی را که رد و بدل می‌شد در تاریکی ِ عصب‌هایم بیرون کشیدند
تخم‌مرغ‌ها را یاد کن که شکستند و عروسک‌های فاسدی به دنیا آوردند که بلندم ‌کردند گریان


یاد کن کوتوله‌های چندوجهی را            یاد کن که مقابل‌ام ایستاده بودند و در باید نیمه‌باز می‌مانْد
سایه‌هایشان را یاد کن که گریختند از کالبَدشان
و در کالبد خوک‌هایی دریایی فرورفتند
قطره‌هایشان را             که می‌لرزید نوکِ دست‌هایشان
تیک‌های معکوس‌شان را             جهش‌هایشان را             شادابی نویزهای خاردارشان را             را را             راهایشان را
یاد کن که دیگر چیزی به یاد من نخواهد آمد
 
کیست آن که نداند پنهان شده‌اند در کمدهای دیواری؟
کیست که کشوها را بیرون نکشیده باشد مضطرب             خیره به جمجمه‌های متبسمی توی آن که پلک می‌زنند بی‌وقفه؟
کیست آن که یک شب را تمام کرده باشد پیش از آن‌که زنگ بزنند و خود را معرفی کنند؟
کیست آن             آن کیست آن که همیشه به خانه‌ بازگشته باشد؟


و آنْ روز لب‌‌ها روی هم می‌افتند
و دست‌ها نشان می‌دهند از لای درْ آدم‌هایی را که در راه‌پله می‌دویدند
هم‌چنان‌که پاها جدا می‌شوند از کفل‌ها تا دنبال‌شان بگذارند
اما درو می‌شوند زیر تیغه‌هایی که پایین می‌آیند و بالا می‌روند
بالا می‌آیند و پایین می‌روند


پس یاد کن   
یاد کن آن بدن بی‌دست‌و‌پا را که درون آب و الکل نگه‌داری شد                     و وقتی دست و پا درآورد نگاه کرد پرهای کوچکی داشت زیر ناخن‌هایش جوانه می‌زد
زیرا به زودی تمام شده              و پرواز می‌کنیم


دو
چه‌گونه ریخت شفقْ خون روشنایی را
چه‌گونه یاد می‌کردم نوزادانی را که گریختند شبانه از زایشگاه
و بارها ظاهر شدند بر من    
ظاهر شدند و خندیدند آن‌قدر که کف ِ زردرنگی از گوشه‌ی چشمان‌شان جاری شد
چه‌گونه یاد می‌کردم وقتی می‌ترسیدم آن‌ها زنده بمانند


من که در خانواده‌ام می‌ترسم وَ این عین ضلالت است
من که از دوستان‌ام مشکوک‌ام و کسی نمی‌داند یک روز بالا می‌رویم             به همراه بادکنک‌هایمان             تا چهارراه ولی‌عصر باشد لای شمشادها             برای آن‌ها که دست تکان دادند وُ کوچک شدند
من که با آن‌ها متشکرم             متشکرم             متشکرم             
چه‌‌گونه یاد می‌کردم؟


برخیز
برخیز ای داغ لعنت‌خورده و یاد کن که دیگر چیزی به یاد من نخواهد آمد
جز کله‌هایی که از سوراخ‌های تنگ جداگانه‌ای شلیک شدند به آهستگی دردناکی
و سال‌ها بعد به یک‌دیگر چفت شدند از گیج‌گاه و ظاهر شدند بر من      بارها      در لحظاتی که می‌رفت تا فاصله‌ی میان ستارگان به حداقل برسد
جز همان لحظاتی که در عوضْ خودم را می‌دیدم هم‌چون چیزی نورانی که دور می‌شود اما تکان نمی‌خورد
می‌ترسیدم و مامان را صدا می‌زدم
مامان       مامان      چه‌‌گونه یاد می‌کردم؟


سه
یک شب گریختند سایه‌هایی که صدای خنده‌هاشان درآمیخت با گریه‌ی عروسک‌های فاسد
و لامپ‌های پذیرایی به حرکت درآمدند در چاهار‌راه  ولی‌عصر
و دسته‌های شیمیایی نزدیک‌تر شدند
هیچ‌کس در خانه نماند تا گوشی را بردارد
و هیچ‌کس دیگر به خانه برنگشت
و هیچ‌کس به یاد نیاورد خانه‌ای را که برف می‌آمد و عده‌ای در پشت‌بام‌اش قایم شده بودند
هوا سرد می‌شود کف پاهایم
برخیز
برخیز و یاد کن ای داغ لعنت‌خورده             هیچ‌کس را              تک‌به‌تک             با تاکید بر نام‌هایی که مانده‌اند
و در این نشانه‌ای است برای آن‌ها که دست تکان دادند و کوچک شدند
و در باید نیمه‌باز می‌مانْد


یاد کن ای داغ لعنت‌خورده فری را، آرزو را، فرزانه را، یاشار را، مجید یگانه را
یاد کن یاور را، بهنام را، آرش را، سام را
یاد کن احسان احمدی             مرا که دست کشیدی روی دیوارها و گفتی چیزی نیست فئو                چیزی نیست
خورشید افتاده بود گوشه‌ی اتاق و خاموش می‌شد
گریه کردم
گریه کردم

۲۶ مرداد ۱۳۹۰
تماس