خط آزاد » شعر » رضا سیروان: تخت فولاد

 رضا سیروانزیرا یله‌ی شفایی
زیرا آن النگوی دو تای نقره را با بطالتی در خور بوسه از دایرگی درآوردی
و دست‌های درباره‌ی‌شان را آویختی کنج آن انباری لوچ
زیرا در آن روز‌های هوشده در تقویم
ماهرانه سنگی در قلب را پیشواز رفتی
با دو شیب دو جادوی بی‌تاکید که شرحه در گلو می‌ایستند و صدایی می‌سازند که هفت پله بر دهان بالا می‌رود تا موزاییکی لق زیر جمله‌ها بگذارد


حقه کنم دست بگیرانم بر سوراخ‌های کلارینتی غارت‌شده در شب فارغ‌التحصیلی اختران
نفس بایستانم، بدمم، بهایم رام‌ات وحشی شوند در چشم در تهنیت چمنزار بی‌کران
ندیده‌ایم هم را، ببینم‌ات بر شنبه‌ای دو نبش در اصفهان
در سبّتی قوزکرده بر جوباره
با چاشت تخم مرغ پخته و کوکوسبزی بر دالانکی مشرف به قدس
کنار درنوشته‌ی این مکان جمیل و گرامی
و رادیوی جشن
روی شانه‌های بخارشده‌ی ما تاخت بگیرد
از حظ چند ترانه‌ی مرده


 


زیرا در سینه درشکه‌ای داشتی که من اسب‌اش بودم
زیرا بر پوست‌ات در زدم و زخم باز نکرد
زیرا به سپردن مشعلی از بزاق به دهان‌ات از دستان‌ام انتقام کشیدم



این دریایی که از تخت فولاد ابتدامی‌شود
می‌گذارد بر ساحل بنشینم گیج و
 با دست‌هایی که پیغام‌ها رویش مرس می‌شوند
 گوشت این بطری را لیوان کنم در چم آفتاب
 که صورت کبود لیزا تابش کند
 مرا در لبخندت حفظ کن مثل جرعه‌ای که در گلوگاه بمیرد
ربعی از آن رعشه‌رعشه‌ات که گود است
ربعی به گردن‌ام بیاویز تا شن بر سرتاسر تن فرو بریزد
و سر
برهنه و یکتا
مدار چرخش تا سرشانه‌ها را با عدالتی چابک طی کند
و این نگاه دوانده‌شده
آب را برای تو بگشاید
اسم‌ام توست کشتی یونانی‌ام با تاتوی جوزا بر دو کتف که فواصل مغضوب را به لوندی روی نوک پا راه رفتن می‌پیمایی تشنه‌ی دریازدگی مجهزت که پیرامون‌ها را قشر قشر از پیش چشم برمی‌دارد دو در بر دست‌ام می‌گشاید که مثل درختی در عرشه نشئه‌گی کنم و مسافت وقت‌گیر از این چشم‌ات تا آن یکی وقت گیر از ابرو‌ها تا افق را با اسم‌ام که توست مثل کبوتری خون‌خوار که نقشه‌ی صورت‌ات را به پنجه بگیرد چون وردی که به چند زبان دور تن‌ات گشت کند و بپاید بتارانم یله و گرم‌خو
زیرا
زیرا
زیرا

۲۹ مهر ۱۳۹۱
تماس