خط آزاد » شعر » علی سطوتی قلعه: سرود کوهستان

یک ـ

تبدیل‌ام می‌کنی به بوزینه‌ای برقی که از خواب می‌پرد مدام
و چیزهایی را تعریف می‌کند که در غیا‌ب‌اش اتفاق افتاده‌اند
و آن چیزها
حتا اگر اتفاق نیفتاده باشند
نیز خاطره‌هایش را از بین برده‌اند
و تنها یکی استخر متروکی را بر جای گذاشته‌اند که
مرغ‌های دربه‌در بر فراز آن مبهوت مانده‌اند


آیا ابرها به همین اندازه تلخ شده‌اند
و به همین اندازه که تلخ شده‌اند آیا تا ابد می‌بارند؟


دو ـ

یک بار باید همه‌ْ حرف‌هام را به زبان بیاورم
اما پیش از آن می‌خواهم سکوتی باشم که برای همیشه تو را خواهد گرفت
فرامی‌گیرد تو را
و از تاریکی ِ سبک‌بار تو
فراتر می‌رود
و سرایت می‌کند به همه‌ی آن دقایق شکسته‌ای که مرا جا گذاشته‌اند
پس از آن‌که در آن آخرین چرخش
بار دیگر
بهم چسباندند مرا
و نشاندند روی شانه‌های یک غول بیابانی که
می‌چرخید در خانه‌های شهری
از این اتاق به آن اتاق
و از حیرت به قهقهه می‌افتاد
و شانه‌هاش تکان می‌خورد


پس چرا نمی‌شکنند دقایق
و اگر برنمی‌گردند دست‌کم چرا پیش می‌روند؟


سه ـ

من یک بوزینه‌ی برقی‌ام اینک
و خوب که فکرش را می‌کنی
بله
می‌توانم یک هیولای شکمو نیز باشم
با آن دُم ِ باریکی که تکان می‌دهد باد را
اما هرگز یک قادولِ بی‌دست‌و‌پا نخواهم بود
حتا اگر دست‌و‌پام را گم کرده باشم به هر دلیل


در این صورت ببین
این دست من است که جوانه می‌زند کف پارکینگ
این پای من است که رشد می‌کند روی نرده‌ها
خم شو
و خوب نگاه کن
حتا چهره‌ام را تشخیص می‌دهی
در چهره‌ی کسی دیگر که
جا افتاده است
و هیچ‌کس را گمان آن نخواهد بود که این
همین
همین چهره
از آنِ فئو است
همان بوزینه‌ی برقی که
در خانه پنهان شده است
چرا که آن غول بیابانی خود نعره‌ای دگر برداشت
و از آن همه اتاق گریخت


چهار ـ

با توام
تو
تو ای کوه مقعر
که برمی‌گردانی صدای مرا به خودم
چه‌گونه می‌توانم برگشتن صدای خودم را به زبان بیاورم
ـ مثل صدای دف که به زبان آمد ـ
چه‌گونه بازشناسم صدای تو را از صدایی که بازمی‌گردانی و آنْ صدای من است
چه‌گونه می‌شود حرف زد با تو ای کوه


خم می‌شوم روی چهره‌ی شبانه‌ات
و این قبول کن که موقعیتی استثنائی است
در یکی از آن بی‌شمار دفعاتی که پریده‌ام از خواب
و آنک بالش است که می‌افتد ته فنجان
و سرنوشت آن بوزینه‌ی برقی که من باشم
در تو رخ بسته است


می‌بینم که تنها روشنایی یک کرم مانده است برای من
و کرم‌های دیگر جملگی در انتهای روده‌هام به پرواز درآمده‌اند


چه کسی هم‌چنان بیرون من مانده است                      برود بیرون
چه کسی مانده است هم‌چنان  درون من                      برای آخرین بارْ بیرون                      بیرون


آسمان نزدیک است
و همه‌ی جوانب را می‌بلعد

۲۶ آذر ۱۳۹۰
تماس