خط آزاد » شعر » اسماعیل سراب: شغال افسرده

به تو گفتیم
به حرف نکردی
گفتیم بیا به رنگ گرمی که در گل‌ها گذاشته‌اند
بیا به رودخانه‌ای که آب را به درختان داد
بیا بنشین که فرش انداخته‌ایم و همه‌ی چیزهایی که می‌خواهی در میان‌است
به حرف نکردی
صبحدم پیش از نماز خانه را یله کردی
خودت را به کوچه انداختی
از کوچه فرورفتی در خیابان
بدون لحظه‌ای پشیمانی
از همه‌ی دنیایی که در اختیارت بود
رفتی به آنجا
از آنجا پوزه‌ات را به سمت آسمان بردی
دعا کردی
چیزهایی گفتی که ما نفهمیدیم
انگار آرزو کردی که چنگال درآوری
موی حیوان داشته باشی
آرواره‌ی محکم
وقتی گفتیم تو را به اینها چی غرض؟
به خاک سوخته‌ی زیر پایت فشار آوردی
خودت را به زمین و آسمان زدی که شما از قلمرو‌ ام چی می‌دانید؟
شما از حیوانات دل‌خواهم چی می‌دانید؟
سال‌هاست کنار این خیابان ایستاده‌ام
یک پایم در گِل است و یک پایم در کفش‌های گران‌قیمت فروشگاه‌ها
چگونه به همراه شما باشم؟
می‌توانم دست‌‌تان را به گرمی فشار دهم؟
نمی‌توانم
من که از ترس خِشتک‌ام را در دست راست گرفته‌ام
و آن دست دیگر هم در میان کچالوها و شلغم‌هاست
من هرگز گیاه نخورده‌ام
چرا که من خود شکاف‌خورده از گیاهانم
این رنگ‌هایی که می‌بینید
زرد و سیاه و سرمه‌ای
این گونه‌هایی که در اختیار زردآلوست
این گندم خشکی که می‌تازد در دستگاه هاضمه‌ام
این شکنجه‌ای که گذاشته‌اند در هنگام دفع رزق و روزی‌ام
با اینها چگونه برگردم؟
من که عاشق آینده‌ام هستم
و می‌دانم آینده‌ام در حیوانات‌ است
حیوانات بیدار و آزاد بیابان‌ها
حیواناتی که در خطرند و خطرناک‌اند
چنگ و دندان را نگه‌می‌دارند
پشم‌ها و موها را نگه‌می‌دارند و معتقدند هوایی که از سرما گذشته است هرگز کسی را گرم نخواهد کرد
من اینجا در میان اینهایم
و اینها زیر این گنبد معیوب نیلوفری‌اش
نه غمی
و نه دلهره‌ای
اگر خانه‌ام محکم بود
بیابان محکم‌تر از آن‌‌ است
من اینجایم
در سرزمین وسیعی که زیر پایم قرار گرفته است
و صدایی که می‌فرستم‌اش
با غم و اندوه و دلتنگی
به یاد دارم روزهایی را که می‌گویید
سیل به خیابان ریخته بود
با موترها و موتورها و آدم‌ها
ما این طرف خیابان و شما آن طرف‌اش
آنها به اصل می‌راندند
و من وُ شما به ذات اهدافی که پنهانش کرده بودند
این‌گونه بود که شغالی می‌آمد و شغالی برمی‌گشت
از لابه‌لای موترها و موتورها و آدم‌ها
آبی نجس به هوا می‌رفت
ارزش‌ها متاسفانه به هوا می‌رفت
افتخار و سرافرازی
آب و دانه
غذای ما هم به هوا می‌رفت
و همه‌ی آن چیزهایی که به هوا می‌رفت
در هیئت گل و سبزه و نعمات در دشت‌ها فرود می‌آمد
و آن‌وقت من صدا می‌کردم که بیایید! بیایید! اینجا انداخته‌اند!
در میان ریگ‌ها و خارها و بازماندگان‌مان



وما گفتیم آری
پیدایت کرده بودیم
نیمه‌شب به حومه‌های شهر آمده بودی
چشم‌هایت از تاریکی روشن بود
چنگالت در دشت
خاک را از دلش می‌کشیدی
می‌دانیم
دندانت بود
موهایت
دست تیزت که لای شکاف‌ها باقی می‌ماند
تو تاریکی‌ات را به‌ دست آورده‌ بودی
چشم‌هایی که در آن تاریکی بگذاری به دست آورده بودی
انبوه موهای گرم و حیوانی‌ات را
شاخ نداشتی
ولی آرواره‌ات بر مرغ و گوسفند
بر گاو و خر و تمام آدم‌ها توانا بود
پس ما به سوی تو می‌آییم
ما که رنگ گل‌ها را تمام کرده‌ایم
و دیگر آرامشی نیست
ما که همه آب‌ها را از دست داده‌ایم
و هی فرار می‌کنیم به کوهایی که در اطراف شهر افتاده‌اند
می‌گویند در آن کوه‌ها ما پرنده‌ای داریم که سال‌هاست برای ما پرواز می‌کند
ما به سوی آن پرنده خواهیم‌ رفت و تو به سوی ما خواهی آمد
وقتی به هم برسیم
یک روز بسیار طولانی به آخر رسیده است
خورشید به پشت کوه خواهد رفت و ماه هم به احتمال زیاد درخششی نخواهد داشت
پرنده‌ای در میان نبوده است
فقط تو می‌مانی و برق چشمانت که از تاریکی به ما نزدیک می شود
---------------------------------------------------------------------
به حرف نکردی – حرف شنوی نداشتی
تو را به اینها چه غرض؟ – تو را چه‌ کار به این کارها؟
کچالو – سیب‌زمینی
موتر - ماشین

۳ خرداد ۱۳۹۶
تماس