خط آزاد » شعر » سعید ملک: شاهین شهر

روزگاری خرس‌ها در سرزمین‌هایی سبز زند‌گی می‌کردند، از رودخانه‌های پرآب بالا می‌رفتند
این را خدایان در همان سطرهای اول نوشته‌اند

اما قطره‌های تلخ‌تر از این هم وجود دارد

شرایط سرفه‌های خشک، شرایط خارش زخم، شرایط پس از خارش سخت
شرایطی که گوشت را لخت می‌کند، جای خالی کارساز پوست را لخت می‌کند
شرایط محدود مغز، شرایطی که پایین نمی‌رود
در گلوی باریک چاه سخت مقاومت می‌کند
ترشح قطره‌هایی که از پایین به بالا پرت می‌شوند
یا بابک! دل‌رحم باش
لذتی که در دفع هست در جذب نیست
با این شرایط محدود مغزی، تردید دارم که بمانم
دست‌های من سخت بسته‌ است، من سخت رفتنی‌ام
خدایان از همان سطر‌های اول، سخت منتظرند

تو از بوی انجیر چه می‌دانی؟
از بابک وُ افسانه، از کرم‌ها، از مورچه‌ها با بال‌های نازک وُ شفافشان
تو از خاکِ سرد وُ سنگین شاهین‌شهر چه می‌دانی؟

خدایان از همان سطرهای اول نسبتن در چند نقطه‌‌‌‌اند
خطی سخت آنها را به هم وصل می‌کند به سرعتِ نور
از سرعتِ نور صورت آنها کش می‌آید
تاثیر کشش این صورت‌ها بر سطرها ثابت شده
ثابت شده سطرها فقط ناظران زمینی‌اند
ثابت شده خدایان از گلوی باریک آسمان‌ها پایین می‌آیند
در بطن گداخته‌ی سطرها دست می‌کنند
کمی از عذاب این سطر برمی‌دارند
روی عذاب آن سطر می‌گذارند

امروز همه خرس‌های خوبی شده‌اند. پس از یک دوره‌ی سخت، به این سرزمین وُ سرمای آن خو گرفته‌اند. دیگر از ضربه‌های کاری خرس پدر، برای از پا درآوردن توله‌ها خبری نیست. خرس‌ مادر از رودخانه‌های خشک بالا می‌رود تا غذای توله‌هایش را بجوید. یکی از توله‌ها با شیطنت، خودش را به تنه‌ی درخت می‌زند، توله‌ی دیگر از شاخه‌ آویزان است.

اما قطره‌های تلخ‌تر از این هم وجود دارد

یک مخدر قوی به شرایط بی‌پدر بالا اضافه کنم
اضافه کنم به جای زخم به جای شپش
سوار نزدیک‌ترین سرگیجه ‌شوم، از سرفه‌های خشک بالا بروم
از زانوها، سینه‌ها، قرنیه‌ها
از گلوی باریک چاه، از نورها
مورچه‌ها، بال‌های نازک وُ شفاف‌شان را به روی خاک سرد وُ سنگین شاهین‌شهر باز کنند
مرا دوباره وصل کنند به صورت‌‌ام
به صورتِ یک حادثه‌ی مغزی بر‌گردم
برگشتنی چشم‌های مرا ببوسد، زن
دهان‌‌اش بوی انجیر بدهد
من به گشاد شدن مردمک‌هایش فکر ‌کنم
به خشک شدن قرنیه‌ها، سینه‌ها، زانوها ‌
آن‌جا که پرده‌های ملتهب مغز را پایین ‌کشیده‌ام
تا لخته‌های معلول خون‌ را نشان‌اش بدهم
بعد با چشمانی مختصر وُ دهانی کف‌آلوده دراز بکشم، نگاهم را به سقف بدوزم
برای حمله‌های بعدی آماده‌ شوم

ما چند احتمال کوچک بودیم زیر آسمان شاهین‌شهر
تخم یا جن بودیم یا سگ
یک روز آن‌قدر سربه‌سر تیله‌های آبی چشمهای بابک گذاشتیم
که درست از وسط آن تیله‌های معصوم، کله‌ی قرمز یک تب‌خال در‌آمد
ما انگشتمان را بی‌دلیل در آن تب‌خال قرمز چرخاندیم
افسانه آن گوشه ريزريز مي‌خنديد
به همین نسبت، در خدایان نیز کرمی هست
در خرس‌ها، در سرفه‌ها، در رودخانه‌های خشکِ خانه‌ها کرمی هست
در سقف در تیرآهن در پودر سنگ در چسبِ کاشی‌ها
در لوله‌های فاضلاب، لوله‌های حافظه، در لوله‌های سرگیجه کرمی هست
بچه‌ها، رنگ‌های زرد را زودتر از باقی رنگ‌ها تمام می‌‌کنند
در زغالِ رنگ‌های زرد کرمی هست
سرم را برای خوابیدن به زن‌ام ‌می‌دهم
در سرم، بال‌های نازک و شفاف کرمی هست
زن! برای من خوابِ یک خورشید بی‌زغال بکش که روزگاری بر سرزمین‌هایی سبز می‌تابید
روزگاری که کله‌ی قرمز تب‌خال در سینه‌ها نبود
در گلوی باریک چاه، در لوله‌های حافظه، در حفره‌های کرم‌خورده‌ی سقف نبود
روزگاری که از همان سطرهای اول، انجیر انجیر بود

در آخر به کوری چشم خدایان اضافه کنم
به کرم‌های بیشتر
به ترشح قطره‌هایی که از پایین به بالا پرت می‌شوند
به صورتِ شاهین‌شهر
به صورت‌های نورانی بیشتر:
سیاه گوشاتو ببین
شپش تو جیباتو ببین

۲۱ آذر ۱۳۹۱
تماس