خط آزاد » شعر » سما اوریاد: سرانجام

زمین و زمان كه بچرخد
كه هزار سوسك بال‌دار و بی‌‏بال بریزند پایین از شهر
و صدای هزاره‌‏ها دربیاورند
انگار صدای دوستان‌‏ام
«ما همچنان ادامه یافتیم
بی‌محابا جرقه زدیم تمام شد رفت
آن‌چه آغاز كرده بودیم»

روز آخر است
عده‏‌ای راست نشسته و عده‌‏ای خم
جویده‌‏های  گوشت‏‌هاشان در دهان افق می‏‌گندد
طلیعه‌‏ی اتفاق از دست رفته
به هیبت افق درآمده باشند
و تنها آن‌‏ها مانده باشند
و تنها منافذ پوست‏‌شان كه گوش بچسبانی و هوار كنند: «عاشق‏ ایم»
و هر صبح همان‌‏ها كنار خیابان ردیف
حركتی به‏سوی سنگی نیم‏‌سانت جابه‏‌جا
دویدنی همواره افقی
گوشی به منافذ پوست‌‏ات كه عاشق ام
و دوستان‌‏ام را نجات خواهم داد
آن‏‌ها مسخ شده‏‌اند و قصه‏‌اش طولانی

فواید قلم‏‌ها اید كه بر كاغذ فرود می‏‌آیند
 با دو چوب كهنه قابل مقایسه ‏اند
ایستا و لرزان كه بر شكاف خود شكاف دیگری
دانه‌‏های  پاشیده بر خط طویلی از رد خون
بلند می‏‌شوید و با خود تاریكی به همراه
و صدا می‌‏چرخد در منافذ پوست
تو باید بدانی این را
در اولین اشعه‏‌ی طلوع بدان این را

بر عشق همچنان آرمیده در آغوش آینده
همچنان كه بلند شوی و گوش‌‏ات را بگیری
نور را در ریزترین لایه‌‏اش
قصه‌‏ای خوب بگویی و بمیری بعدش
نیم‌‏سانت جابه‌‏جا شوی بعدش
صدای ریز دربیاوری
درون یكی از همان بلندگوهای پلاستیكی كه وعده‏‌ی خریدش را بارها از كارفرمای‏‌ات گرفته بودی
همزمان كه به فكر اعتصاب بودی
در كله‏‌ات به فكر اعتصاب بودی وقت غذای ظهر
و تاریكی از تو گذشته بود
و خوب باید می‌‏دانستی این را
درحال خواندن پروست و نامه‏‌های  كافكا باید می‏‌دانستی این را
تمامی نام‏‌هایی كه محو شدند روزی كه خبر دادند
و تمامی نام‏‌های‌‏مان محو شدند
چیزی نماند
ساعت را گذاشتی درون كت‌‏ات و فرار كردی
دویدی به سریع‌‏ترین شكل ممكن
تا بعد از آن كه تمامی ساعات اداری به اتمام رسید
بر عشق قسم بخوری
و كتاب بخوانی و روزنوشت‌‏های‌‏ات درباره‌‏ی روزنوشت باشند
و هرگز نفهمی كی كجا خورشید بر تو وارد شد
صدای هزاره‌‏ها دربیاوری
صدای دوردست هزاره‌‏ها را دربیاوری

یك‌بار دیگر اما این سرنوشت تو شد
خمیده‌خمیده و درحال تایپ
تا به دوستان‌‏ات بفهمانی
به صدای ریزی كه همواره تاریك ماند
و سكوت، به این امید كه مردم خواهند آمد
و صداقت‌‏ات در نگاه به افق
هنگامی كه خیل جانوران را ندیدی
و شهر بر تو حرام شد

چكش بزنید بر فرق سرش
و تاریخ را
به او بقبولانید
هنگام شكفتن
هنگام قصه گفتن
طنین بیندازد حاشیه‌‏ی كتاب‌‏ها و پاورقی‌‏ها و روزنامه‌‏ها
و در میان شهرهای در راه عاشق‌‏اش كنید
صدای‌‏اش كنید
باید صدای‌‏اش كنید
با او به خیابان بروید
هزاران اندام ریز و درشت و خمیده و راست را
از لقمه‏‌های  گندیده
نجات دهید
بعدش بمیرید
حتمن بمیرید

درون تنهایی مخصوص به خود
با همان دردهای كهنه كه مگو و مپرس
از ابتدای خلقت
یك كلمه را نالان و پیچان نگاه كرده
كلمه‌‏ای كه بر زبان نیامده
نه بر دستی كه هدیه كند
نه بر چشمی كه بخواهد
یا حنجره‌‏ای كه بجوید
با پیچش و چرخش زمین در انتهای تمام دردها و خون‌‏ها و كلمه‏‌ها و صداها و نورها
همراه‌ نشدن با كلمه‌‏ای كه منتظر بوده و پیر
و ناامید شده
تاریك شده
ناامید شده

۷ آذر ۱۳۹۴
تماس