خط آزاد » شعر » احسان عزتی: سامپو

احسان عزتیسامپوی پیر مغز فرسوده‌اش را گذاشت روی پیش‌خوان و با قلبی کنایه‌آمیز به یاد آورد اولین جشن خورشیدی که دیده بود چه شکلی میلیون‌ها جن و کوتوله‌ی وحشی صف کشیدند و از دیافراگم موجود برتر صدای آواز دلشان را شنیدند.


«پاییز برای من نوعی تخریب و سوراخ‌کاری است در سرم.»
بعد با خودم می‌گفتم یک‌وقت‌هایی که مدرسه می‌رفتم و کوله‌پشتی داشتم. می‌دویدم و خیال می‌کردم چیزی دنبالم کرده است. چیزی شبیه یک سگ دوبرمن که از ترس سبقت می‌گرفتم و به من می‌رسید. با من همراه می‌شد و مرا به دبستان می‌برد و دبستان تعطیل می‌شد. من هم‌چنان می‌دویدم و حس می‌کردم نفس‌های سیاه آن حیوان را که پوست گردنم را داغ می‌کرد. می‌دویدم. پارس می‌کردم و می‌دویدم به سمت دبستان تعطیل.


سامپو کوچولو در سرزمین‌های شمالی به دنیا آمد. پدرش قاتل مادرش بود، حتا پیش از آن‌که او متولد شده باشد.
می‌دانست از جنبه‌های مضحک زمستنان   همین برف است
اگر بخاری هیزمی اتاق آن‌ها را گرم نمی‌کرد و او نیمه‌ی دیگرش را  در آغوش می‌خواست
و آلـت تناسلی‌اش را به جلو می‌گرفت
و می‌دانست که انسان‌ها به هم نزدیک می‌شوند تا زخم‌هایشان شفا پیدا کند
ولی میسر نمی‌شد
«همه‌ی زناکاران از همین قماشند.»
سامپو این‌ها را در جوانی خودش می‌گفت و فکر می‌کرد که اتاق زیر شیروانی در تسخیر ساحره‌های زوزه‌کش است.


دختری که کله‌ی کبوترها را کنده بود و با سر رفته بود توی دماغ همکلاسی‌اش، من خبر نداشتم      خواهر ناتنی من بود
و دلش می‌خواست که توجه خدا را به خودش جلب کند
چون واقعن «تخم» بهترین امیدهاست!
نظر تو در این باره چیست؟
داشتم این‌ها را برای آن ملعون سه‌چشم تعریف می‌کردم که دست بچه‌ها را غل و زنجیر کرده بود
نه! فرار کردم. فرار می‌کردم.
تا این‌که
علی سطوتی را پیدا کردم که مغازه‌ی لوازم‌التحریری زده بود. او را در بالکن مغازه‌اش خوابانده بودند و دینامش را عوض می‌کردند. پیچ‌های سرش را شل کردند و ولش کردند وسط شهر. علی در میان جمعیت حرکت می‌کرد و دختربچه‌ها را مثل بستنی دوست داشت. به خانه برمی‌گشتیم و با اتود سرنگی به شقیقه‌هاش اسید تزریق ‌کرد. در این موقع یک دیوانه بود که فقط می‌توانست بخندد و سر تکان می‌داد و با یک جمعیت تصوری صحبت می‌کرد.


روی سخنم با موفق‌ها نیست
ای بازنده‌های مادرزاد!
پاهای لطیفتان را بگذارید روی سر ما
( او کوتاه‌قامت بود و پابرهنه )
با تار مویی فریب می‌خوردم من
تا از هم بهره‌مند شویم ای زیبای رکیک! کثیف دوست‌داشتنی!
شعرهای من محرک جـنسی نیستند
تن‌ها در خیابان ولی‌عصر نمی‌شد لخت شد


قطرات چندضلعی باران نگاه سامپوی پیر را مورد هدف قرار می‌دادند
مگر موهایش سپید می‌شد
که مرا به وحشت و ندامت می‌خواند
چون من به توصیف او را آغاز کرده‌ام
سامپوی سرزمین‌های قطبی را
نازیبا اما جاودانه


درست روز بعد از آن شب دوباره علی را دیدیم که به خاطر ما ریش و سبیلش را تراشیده بود

۲۳ مهر ۱۳۸۸
تماس