خط آزاد » شعر » سما اوریاد: ...

وقتی برسد
لحظه‌ای که وارد شوم به خانه‌ی معشوق
و معشوقِ منتظر با کتف‌های از هم واشده
با خوره‌هایی روی اندام‌اش
که می‌لولند و سکوت می‌کنند
حتا وقتی
که می‌خواهم دست دراز کنم
و ناله کنم رو به معشوق با کتف‌های از هم واشده‌اش
: بمان و ترک‌ام نکن
بمان و بگذار برسم                 قبل از آن که رسیده باشم
بگذار در دهان‌ام بچرخانم دندان‌های‌ام را که بی‌مصرف مانده‌اند
در خواب‌های‌ام
روزی که می‌پرم از خواب و هوا مِهی غلیظ شده
روزی که خانه در چشم‌اندازی که یافتیم
درونِ گردبادی
گم شد
آن روز را به خاطر بیار
و آن شب را
که دست‌های‌مان به آسمان رسید
و همین‌طور بی‌دلیل چرخید
بی‌نشانی از خانه

اما چه‌طور می‌شود فراموشی
بماند و نرود
تمامن ببندم دهان‌ام را
بپیوندم به زنی که تنها یک خیمه را
گزید و معشوق را که خوابیده بود
در خیمه‌اش
سلام گفت و نشست

به زور هم که شده برسم
با پیکری دوشقه
رو به هرکه سلام می‌دهد
چرا که گمان برده خورشید از کتف‌ام طلوع کرد و نور به دهان‌ام ریخت
هرکه نشانِ خانه‌ی معشوق می‌دهد
چرا که کسی نشانی نمی‌داند
جز زنی
که آمده است پیِ آوازه‌ی معشوق فقط                کنار خیمه‌ای
و خورشید نیمروز
هرگز از شانه ام برنخاسته،
پس نشانی نمی‌داند
جز جماعتِ حیرت‌زده
که شکار می‌کنند داستانِ ما را
با تفنگ‌هایی نشانه رفته و ساخته از انگشت‌های‌شان
و فراموش خواهد شد داستانِ پیوستن‌ام
بی آنکه به یاد آورده شود

آیا من عضوی از آن‌ها بودم و انگشت‌های‌ام تفنگ شدند؟
آیا همین که نوری در دهان‌ام نچرخید اصلن
همین که آسمانِ رسیده به دست‌ام مِهی از دود بود
همین که آمدم درِ خانه را بزنم کتف‌ام قطع بود
که ندانستم نشانی که آمده‌ام، خطاست؟
همین که سرانجام وارد شدم
دست دراز کردم
و با پیکری دو شقه
پیِ آوازه‌ات گشتم؟

۲ آذر ۱۳۹۲
تماس