خط آزاد » شعر » سماء اوریاد:مقهور

به رضا دانشور


برای یکبار هم شده باید گریخت
سنگی را بدست گرفت
لیس زد
و به سانِ جانوری موذی زنده ماند.
آن کس که از روبرو هیچ خم نشده،
آن کسی که هیچ وقت خم نشده،
همان کسی که سنگ را لیس زد
اما نگریخت
باران بر صافی ِ شهر بارید
و هزار شُغال در آسمان معلق ماندند
اما من
با تمامِ مشغله های ام
عینک و لباس و کفشِ مارک ام را بر میدارم
و خیلی رها و رستگار به کوه می زنم!

شهری میانِ دو کوه
برای بالِ فراخِ بی پَرمان.
اما چه سود از ما که رفتن ندانستیم
و سکوت هرگز آن کتابی نبود که به دست گرفتیم و خاموش ماندیم
در کلمات.
گفتیم دستها را بو کنیم بزنیم به دلِ زندگی
جواب ندهیم به سرودِ سفر که زودتر از ما آماده بود
و سکوت که در باران گم شد و ریسمانی نبافت
ریشه ای نداشت که جذبِ خاک کند
به ناچار به شهری رفت که همه به آن مسافر بودند


دست های بدعنقِ گوشتالو
به آسمان دراز شوید و دوستان معلق تان را بازشناسید
این سفری بی انتها خواهد بود
و دریاچه ای که از آن زنی بیرون کشیده خواهد شد
عاشقِ آن کسی خواهد شد
که همیشه از روبرو خم خواهد شد


همراهِ من بودند سنگ های لیسیده شده
سنگ های گرانبهای چسبیده بر دهان
و هدیه ی من جنازه ای است که از دریاچه بیرون کشیده شد
و راهیِ شهری شد تا آیینِ گریختن کامل شود.
اما دست کردم در جیب ام و دیدم دست ام سالها آنجا بوده
و هیچ کس همراهم نبوده
دهان باز کردند عزیزانم وتنها برکه ای خشک جا شد آن جا
ازدهانشان مدام پیغامی بی معنا به دوستانِ معلق شان می دهند
و اصرار دارند حتمن به کوه می زنند همین امشب
و دیگر بازنخواهند گشت


چرا به انتها نمی رسند
آیا زبون تر از جیبِ گشادم بود ؟ عصری که خواستم دیگر ادامه ندهم
ببندم مانیتور را
کتاب را
دست های روی بدن ام جوانی و سنگ را
به کوه،
رهاتر از همه
به قصدِ زندگی به مکانِ موعود وارد شوم
و آنجا خورده شوم
توسطِ دوستانم که قبل از من رسیدند و رها شدند
اما چه خواهد شد داستانی که دیگر بازگو نمی شود
و زن که لباس های مارکِ ما را برداشته و می رود
تنها موریانه ها او را بیرون خواهند کشید
تنها آسمانی که باریده می داند
آسمانی که فهمید و از دو طرف گریخت
و جای خالی اش پوسته پوسته و لیسیده ماند

۱۵ مرداد ۱۳۹۲
تماس