خط آزاد » شعر » سماء اوریاد:دعای باران

هرحال که می‌رفتیم روی بام
می‌نشستیم بر لبه‌ای تیز
پرتاب می‌کردیم هرچه بلندتر
هرچه بالاتر
قلم را سمتِ آن رهگذرِ کتانی پوش
می‌رود سوی چشم‌اندازی تار
می‌رود با رودخانه‌ای هرلحظه کنارِ گوش‌اش در جریان و
ستاره‌هایی که روی‌اش ریخته و خاموش می‌شوند مدام .

به هرحال که باز می‌کردیم آسمان را
دُلوز می‌خواندیم ، مارکس می‌خواندیم و زمزمه می کردیم دورِ آتشی:
"به نامِ زندگی،
پرنده کهیری‌ست آفتِ خواندن،
آفتِ زندگی."

به هرحال که زندگی می‌کردیم روی لبه‌ای
و فکر می‌کردیم لابد شیشه‌ای شکسته آن اطراف
چرا که چشمان‌مان بود
زمانی که می‌رفت هزارتکه شود
زمانی که در آینه دیدیم پرنده‌های لاغرِگَر با زبان‌های فروخورده
فروریختند از آسمان
روی صفحات.

به روشنیِ قویی غرقه در مرداب
به نشانی حک‌شده روی کتانی‌ها
به خودم پشت کردم زمانی که همه‌چیز گردبادی شد در سوراخی
و تنها دلیلِ ماندن‌ام رودخانه‌ایست که بگذرد
صدای‌ام کند
که بازی کنم با خودم
روی درخت بنشینم و درخت‌نشین شوم
با تمامِ کلمه‌های زیرِ زبانم مانده.

باید که جا می‌گذاشتیم‌اش در غار
گذشته‌مان را،
خودش رشد کند و بزند بیرون با دو بال
تا پیش از هرچیز سایه را ببینیم
و نبینیم گذشته را به هیبتِ روحی حزین
بر بالین خودش تکثیر شونده
نفرین کرد رودخانه را
نفرین‌اش باران شد و بارید
و از غار که زد بیرون
پرنده‌ای بود لخت
بدون پر
بدون نوک
با دوبالِ نامرئی و زبانی فروخورده .

بام را می‌آمدیم پائین یک‌روز
و می‌دیدیم جمعیتی نشسته‌اند برای ما
صفحاتی سفید در دستان‌شان چون پرچمی سفید
هرچه می‌گذشت بیشتر می‌چسبیدیم به هم
و قِل می‌خوردیم درونِ شهری ناشناس
آدم‌های ناشناس
خدایانِ ناشناس
آنها ما را راهنمایی می‌کردند
به شهری از آینه، شهرِ فرنگ.

همانجا می‌نشستیم و نمی‌پرسیدیم هرگز
از آنِ که بوده سیمای کسی که زندگی نکرد
شب‌ها کنار همسرش کابوس می‌دید
روزها در اداره کتاب می‌خواند
در زیرزمین کتاب می‌خواند
در مترو کتاب می‌خواند
کتاب‌ها را به فرمانِ جمعیتی ناشناش و حکاک می خواند
و نمی‌پرسید لبه آیا تیز بوده
و خدایان برای چه دوره‌اش کردند چونان پشه‌هایی کور
برای چه به غار پشت کرد و خندید
هجوم بُرد به آسمان
وقتی پرنده‌ای نبود؛

به‌هرحال که می‌رویم روی بام
کافکا بخوانیم، بودلر بخوانیم،
به سرعت بام را بدل کنیم به لبه‌ای
و مطمئن نباشیم روزی خواهد گذشت دسته‌ای از پرندگان و جهندگان
بر بالینِ حزین‌مان.

۱۹ تیر ۱۳۹۲
تماس