خط آزاد » شعر » رضا سیروان: سالسا

چند روز تمام تویی کرد
حرف‌هام از گوشش بیرون می‌ریخت و از گوشواره‌ها چکه می‌کرد
رفتم توی تیریپ غم
اول بدل‌کار خرناس پیرمردی مرده شدم
بعد سرراه مست کردم با بوی باگتی که که دست‌هام از آرنج پهن بودند لاش
سر آخر نامه‌ی الکل شدم از دهان به مثانه


عشق با چند سنجاب شروع می‌شود که روزی تصمیم می‌گیرند سرباز وطن شوند
با پوتین‌های عفن سرزانو و دم‌هایی که سوراخ شلوار را از عقب هم مقدر می‌کنند
عشق به نوبت با نیابت دهان از قلب ، تابستانی موکول به آبان و تخم‌مرغی شکسته در قیر آغاز می‌شود
با سه شیفت کار چرخشی و آسیاب بادی
عشق با نوشابه‌ای که فقط با غذا داده می‌شود است


اول راهزن زنی شدم که جز من هیچ نداشت
بعد سر راه مست کردم با صدایی که توی گوشم پیچید از ضرب دو سیلی یکی به چپ و دیگری به چپ
ناگهان مادرم مثل وسواسی زیبا به صورتم واریز شد


سلاح روزانه‌ام پاهایی است که دارم به راه رفتن در نشیب
در اوقات لغزه
درست روبه‌روی کاتدرال ظاهر می‌شوند
در عظیم را از دور به نرمی احاطه می‌کنند
سر که می‌چرخانم مسافت پیموده‌ی چشم‌ها قرنی است
قفای مقابل آکنده است
از عریانان مایان و شمایان
و کیست که بنگرد؟


چند روز تمام روی تخت
بعد از گرسنگی به جان هم
تو توی من از تشنگی سکه انداختی و شیر قهوه گرفتی
و من بی‌سکه از نوک پستان‌های قهوه‌ای
نوشیدیم از بزاق
تکه‌های کال بازو سق زدیم
بعد از گرسنگی سیری نبود
به جان هم افتادیم
با اشتهای ماشینی سکه‌ای
با دایرگی چرخش ابدیت
ما چند روز تمام روی این تخت


دنیا برایم از روزی شروع شد که خدا این پیراهن رژیمی سوزان را به من هدیه داد
تا تن خپل در او بگنجانم
چرا کسی به سمت راست صورتم سیلی نمی‌زند که این کائوس به خود آید و به وجودش آگاه گردد؟
منی نمی‌کنم منی نمی‌کنم منی نمی‌کنم اما چرا کسی به سمت راستم که این کائوس؟
ای کاتدرال‌های در چشمان من
می که بندمتان
مانکنی برزیلی سوتین‌های ویکتوریا سیکرت را مجدانه تبلیغ می‌کند و در پس‌زمینه همه چیز به احاطه‌ی سالسا در آمده
هات‌داگ‌های ساحلی بدجور پارس می‌کنند
نه
ای کاتدرال چشم چپم
می که گشایمت
تا چشم کار می‌کند هیچ
هیچ‌کس نیست
تنها تویی تویی
تویی که تویی می‌کنی

۱ تیر ۱۳۹۰
تماس