خط آزاد » شعر » سعید ملک:شیشه

1
آوای برخاسته‌‌ی رز از درون سپیده‌دمان، از پشت شیشه‌ خواناتر است
تأثیر مخّرب خاکستری بر بخش‌های رقیق مغز
چشم‌های خاکستری ِ لاجورد، از پشت شیشه‌ خواناتر است
از شمال به قره‌قاج؛ از جنوب به قره‌قاج؛ دست مرا بگير قره‌قاج!
قلوه‌ها‌ی درشتِ سنگ، از پشت شیشه خواناتر است
توده‌ی ناپدیدِ آتش در سنگ
سنگِ مادر، سنگِ دل‌خون، از پشت شیشه‌ خواناتر است
به تدریج از خاک افزوده می‌شود
میوه‌ی هشت‌بهشتِ انار، سنجد، عنّاب، از پشت شیشه خواناتر است
صاعقه زد. آسمان چاه‌های خویش را گشود. پنجاه‌هزار خزوک، با بال‌های مَل‌مَل ِ نازک ‌سوی مسكينان زمین روانه شدند. راه را به ستار‌ه‌ها سپردم از درون سپیده‌دمان به تباهی زدم.
آيا نديديد آنان که خیالات باطل نبسته‌اند گم‌راه‌هانند؟

2
‌کوهی دمید وُ کمر آفتاب شکست. شب‌های این اقلیم دراز است. فردا که سرمای کولی‌کُش از راه برسد؛ ملخ‌ها دنبالِ خاک‌های گرم‌اند. درناهای مهاجر، رقص سایه‌هاشان بر زمین آشفته می‌ماند ...
چگونه دو کتفِ رود سینه به سینه به هم می‌رسد؟
چگونه دانه‌های پر آبله، میوه‌های هشت‌بهشت به بار می‌کشند؟
از قره‌قاج پرسیدم

3
در آسمانِ پریشان، یک لکّه ارم ابر ساکن ‌شد. مردانِ پریشان گفتند لعنتی ببار. از آن ابر رعدی خاست وُ نبارید. کودکان، چشم‌هایشان هزار بار از آن هول چرخید. مادرانِ پریشان گفتند چشم‌های چپ زیباتر است ...
چگونه پروانه‌ها بر باد می‌روند؟
چگونه یک جفت چشم درشت خاکستری بر بال‌‌های پروانه‌‌‌ نقش می‌بندد؟
از زبانه‌های آتش‌ پرسیدم

4
آغاز شد عذاب به صورت‌های گداخته. به صورت‌های نورانی متخلخل از حوضچه‌های مذاب. آغاز شد صاعقه‌ به صورت قوس. دهانی باز شده روی زخم، زخمی کارگر که گوشتِ زیاد می‌برد ...
چه دل‌نازک شدی پسر! زخم‌ات را پهلوی من باز کن، سرسگ را سگ می‌کند علاج
آيا نديدید آنان که از چهارستون بدن سا‌لم‌اند گم‌راه‌هانند؟
ما به جگر سفید نیازمندیم؛ به سفیدیِ خون‌آلود چشم‌ها زیر تنگستن
به سفیدیِ بین سطرها؛ به نشانه‌های مبهم
به روشنایی ِ روز
آن روز هر چه دیر فرا خواهد رسید. هر چه در سینه‌ها فاش خواهد شد. هر چه سنگ‌های دل‌خون، آتش است.
مأوای ما همیشه همین قدر آتش است؟ از هاویه‌ پرسیدم
وَ تو چه می‌دانی هاویه از پشت شیشه چه‌قدر خواناتر است
جادّه‌ی بوشهر، فلکه‌ی فرودگاه، تراشکاری فولاد
چه قدر از پشت شیشه خواناتر است

5
شیشه جادو می‌کند، شیشه‌های اعلا بیشتر. دیوار به دیوار در مارینباد یا جاهای کافی‌تر ...
قدم خوش روی تخم چشم‌های من گذاشتی، سکینه‌ی جادو
موهای خاكستری‌ات، سکینه‌ی جادو
سپیده‌زده؛ رمه‌ی بزغاله‌گان سرازیر شده از دامنه‌های دراک
فرصت نشد همه چیز را برایت بگویم، بزغاله من دوستت‌ داشتم
سگ شده‌بودم دنبال نفست یک ضرب می‌گشتم
چرا مرا در مارینباد زیر بارون وسط خیابون مثل مجنون تنها گذاشتی؟ سکینه‌ی جادو
من شماره‌‌شماره نفس‌‌های تو را از راه دور می‌بوسم
ایستاده میانِ دو نیستی می‌بوسم
از حفظ می‌بوسم صورتِ هزاران نیستی که تویی
ای دونه‌ی الماس من!
یک شیشه‌ی اعلا برای چشمهایت کنار گذاشته‌ام
مرا در هستی چشم‌هایت شریک کن
ای صاحبِ حقیقی سنگ! صاحبِ هفتاد سالِ سیاهْ سنگ!
به خاکستری‌هایِ لاجورد بگو، چشم‌هایت را گذاشته‌ام از شیشه‌ بتراشم

6
نشان به سگان بریده‌‌بریده نفس
به بزغاله‌های سرازیر شده از دامنه‌های دراک
نشان به برق صاعقه که آسمان سپیده‌دمان‌ را سوراخ می‌کند
به درناهای آشفته که راه آشیانه‌ از یاد برده‌اند
نشان به میوه‌ی تلخ جان
زند‌گی تباه وُ تب است
با تنبوره درآویز ...
ران بریده‌ی ملخ‌ام، ضایعه‌ای با صورتی آرام
قلوه‌های حنایی زخم ‌به پیشانی‌‌ کشیده وُ بلند
ای شیشه‌ی لاهوت!
در این سپیده‌‌دمانِ صاعقه وُ لاجورد
در این سپیده‌دمانِ گشوده چاه‌های آسمان، روشن
در این سپیده‌دمانِ پنجاه‌هزار خزوک با بال‌های مل‌مل نازک
مرا به دندان بگیر وُ سفر بده
از آب‌های غول قره‌قاج سفر بده، از سرمای کولی‌کش، از خواب‌های پریشان در مارینباد
مرا سفر بده از حوضچه‌های مذاب
به پروانه‌ای ببر نشسته بر رزها با دو چشم‌ درشت چپ در بال‌هایش
با تنبوره درآویز ...
ماه پاره شد؛ نقره با تنگستن سوخته ترکیب می‌دهد
بزغاله ترکیب می‌دهد به تدریج
خاکستر وُ لاجورد ترکیب می‌دهد
بخش‌های رقیق مغز ترکیب می‌دهد از حفظ
ای ملخ ناقص! تو را از خاک‌های سرد گرفتیم وُ به خواب‌های گرم سپردیم
آیا ندیدید آنان که نشانه‌های ما را ترکیب نمی‌کنند گم‌راه‌هانند؟
چیست مگر در آوای برخاسته‌ی رز از دورن سپیده‌دمان؟ از باباکوه پرسیدم
گفت: با تنبوره درآویز

7
به خواست تو سنگِ دل‌خون، مرده‌ها جوان می‌مانند
پس نزد شیشه‌ می‌سوختم، به تبی جانکاه می‌سوختم، به بادیه‌ای خون‌خوار
تنم را کرم‌های آفتاب تُک می‌زدند
چه روزها که جز سرکه وُ سراب ننوشیدم
جزشتری عاطل که هشت سمت صحرا رفت
نقطه شدم
یک خال از ورق شیشه برداشتم روی صورت هزاران نیستی نشاندم
ای صاحب حقیقی آتش! هر ذره‌ از تو که فرو نشیند شراره‌ای دگر به جان‌‌ام می‌افتد
گفتم تو تخم این کرم را در کاسه‌ی سرم گذاشتی بیا حالا میانِ دو نیستی مرگ مرا بساز
گفتی آتش وسیله‌ی آزمایش است خر نشو

8
سایه‌ای شوم توله‌هایش را یک روز بهاری در گوشه‌ی خانه‌ی ما زایید
یکی ضایعه شد با چشم‌های درشت خاکستری

ما میوه‌های تلخی شدیم ضایعه!
عاجز از علاج؛ عاجز از حوضچه‌های مذاب در سفیدی چشم
عاجز از زبان
می‌خواستم زبان‌ام را از مادرم بگیرم روی سینه‌ی دلْ‌باز سنگ بمیرم
سفر کوتاه بود؛ فرصت نشد

۱۵ تیر ۱۳۹۲
تماس