خط آزاد » شعر » سحر بیانی: دو شعر

سحر بیانی خدا واقعن ساعت چند است؟

ناگهان زنی نیستم که‌ دیروز بود
در قلبم یخ زده‌ام
در سرزنش‌ها پنهانم
و هنوز باور دارم که‌ چیزی اشتباه‌ بوده‌ است
بسیار دورتر از آن‌جا که‌ هستم، ایستاده‌ام
آن سایه‌ای که‌ رویِ زمین می‌کشیدم، کور شده، با من نیست...
هرگز نگفتم چیزی اشتباه‌ بود
همه‌چیز آسان بود در زنِ روزهایِ رفته‌ام
که‌گوشه‌ای پنهان است و گریه‌ می‌کند
در اتفاق‌هایِ ساده‌اش
و نگفته ‌هرگز: خدا واقعن ساعت چند است؟


***

امروز خرچنگی شده‌ام که‌ دارد ضریبِ تعادلم را می‌گیرد

هستی یک دو‌وجهیِ بی‌ثبات است
شرق و غربِ یک جهان
که ‌ترددِ اشباح و سایه‌هایِ تن
بر آن چشم دوخته‌اند
دو چشمِ دوپاره‌ در یک آن ِ یک‌سان
به‌دو سویِ نامتقارن می‌نگرد
دهانی شده‌ام که ‌زنده‌زنده‌ مرا به‌ کشتن می‌دهد
و صاعقه‌ هر لحظه‌ از آسمان بر زمین
 نه‌ نمی‌زند
چرا که ‌در رویشِ یک نیلوفر، اغوا شده‌ است
دو دست که‌حولِ یک  دایره‌ دَوران می‌کند
و مرا تعریف
انگار که‌ می‌شود با اختیارِ بندی از ده‌ انگشت
به‌حالتی که‌ رویِ جمجمه‌ چسبیده، حلول کرد
و انسان را تعریف
دو پا که‌ بی‌جهت یکی به‌جلو می‌رود
تا آن دیگر در عقب‌مانده‌ترین هوشِ خود ثابت بر زمین چسبیده‌ باشد
 به جلو بخز.
یک نا چارِ فاصله
یک نا چارِ زمان
یک آلتِ دووجهی‌ست با حالتی هستی‌زده
که‌ هستی را تکثیر کند.
تمامِ بندهایِ دهانم را می‌کشم
 تا مثلِ یک پلیورِ آبی رج‌به‌رج لخت شوم
و بلرزم
و تنم را برایِ بارِ پنج هزار نسلِ پیش
یکی کنم
با حالتی که‌: باید! خوشحال باش!ـ
در حالی که‌ نباید. مرده‌ام

۱۶ آذر ۱۳۸۹
تماس