خط آزاد » شعر » سما اوریاد: روزی روزگاری

روزی بارانی
یا آفتابی،
فرقی نمی‌کند
اما خون
که لای هزاران انگشتِ بوسه‌زن بر صبح         خشکید
بر نشانِ سایه‌های پیرِ سربریده
خواهد ماسید
خواهد ماسید بوی جزغاله شدنِ سرهایی درونِ خانه
یا روی خاک
یا حتا آویزان از شاخه‌‌ی درختی در روستایی
کسی چه میداند


آیا بیهوده ترسیدم وقتی که آخرین چشم هم مردمکی نداشت
و حتا آیا صدایی که از دیوارِ خانه‌های شهر
شنیدم در خواب
زنگِ دری بوده
و نه حتا زنگ خطری
یا  شعله‌ی شرری
تنها زنگِ دری
روزی بارانی
یا آفتابی
با حذفِ جزئیات
جزئیات همیشه‌گی
اما جزئیاتِ همیشه مهم‌
 آنگاه که می‌ترسم
و فکر می‌کنم فرار خواهم کرد یکروز
سرم را خواهم سپرد
به دستِ درختی پیر
و شاخه‌ای منتظر



دروازه‌های این اتاق را به رویم ببندید
محال است بیرون بروم
بیرون جزئیات است
بیرون حالتی از وهم
غیرواقعی‌ست
بیرون سرهایی می‌بینم قطعن بی‌چشم
خمیده و خیره
ببندید!
فردا فرار خواهم کرد
کاملن زیرزمینی و مخفی
و برسرسره‌های سوراخی در زمین
خواهم سرید و رفت
انگار که هرگز نبوده‌ام


 بدانید که حالِ ما خوب است
جز اینکه،
در روزی کاملن معمولی
که دست می‌دهند مردم به هم
به رسمِ رفاقت
و موافقت
در محیط‌های شهری
محیط‌های بسته
یا باز
خیلی مهم نیست
اما چرا نمی‌توانم جوانی‌ را
از لای انگشتانِ سفتِ مرده‌های گم و گور  بیرون بکشم 
بزنم به چاک.
و دیگر نشنوم که
حالِ ما خوب است


آن هنگام که باران ببارد
و آفتاب طلوع ‌کند
که چهارپایانی با کَله‌هایی خوفناک
سر برسند
همچون کارمندانِ تنبل اما وظیفه‌شناسِ اداره‌ای
و چنان پا بر آسفالت بگذارند
که زمین و زمان
با خاک یکی
یکی با خاک
و خاک نشانه‌ی تسویه حساب خواهد بود
با سرها
آن هنگام که کسی را به بیرون از خانه
دعوت
و یا به ماندنِ در خانه
وادار نخواهند کرد
و همه‌چیز با حذفِ جزئیات
از یاد خواهد رفت
حتا حالِ خوب.

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۳
تماس