خط آزاد » شعر » اسماعیل سراب: غلام نبی

بوی دست می‌آید
بوی خونِ دلپذیر از پایش
غلام نبی
شخصِ خوابیده بر دوش برادران
کسی که تا امروز ساعت چهار بعد از ظهر
یکشنبه
مورخ بیست و شش میزان هزار و سیصد و نود و پنج
چون امید در شهر می‌چرخید
او که فضیلت را از اسم خویش به ارث برده‌بود
از بدو امر
آنگاه که پدر چهارزانو نشست و تصمیم گرفت به خوشنامی‌اش
و گفت:
غلام نبی فرزند گرامی‌ام!
تو را سزاوار می‌نامم
پیش از سنجش اعمالت
قبل از آنکه گام برداری
تا آخر
تا سرانجام راهی که طی خواهی‌کرد
من با توام
چون نام‌ات را به خیر یاد کرده‌ام
و کلمه را مؤظف به نگهداری‌ات
کلمه نگهدار تو باشد


و کلمه واقعا نگهدارش بود
امید را برمی‌داشت
آینده را برمی‌داشت
آرزو را
نازنین و شبانه را
مینا و مروارید و ستاره را
شیما و شهناز و پروانه را
سلامتی را برمی‌داشت و در جانش می‌گذاشت
زن خوب و پسرزا و خانواده‌دار و پولدار را برمی‌داشت
آینده‌ی خوب را برمی‌داشت
اولاد صالح را برمی‌داشت
آبرو و عزت، احترام در میان خویش و قوم را برمی‌داشت
کسب و کار را برمی‌داشت
دنیا را برمی‌داشت
آخرت را برمی‌داشت
بدون کوچکترین خللی در کار، رستگاری را، سعادت دارین را بر دوش می‌گذاشت و در مسیر خواسته‌هایش سفر می‌کرد
او برای همیشه رستگار شده‌بود، چرا که رستگاری مدام، مرحله به مرحله به او عطا می‌شد
جایش را داشت
آموزش‌اش را دیده بود
پس تصاحب می‌کرد


کرولای آخرین مدل را برمی‌داشت
ریاست گمرک هرات را برمی‌داشت
کار خیر را برمی‌داشت
کارهای خیر پر مصرف را از طریق پروژه‌ها به سختی از پیش خارجی‌ها برمی‌داشت
زبان را، لحن محترمانه را برمی‌داشت
فحش‌هایی مثل:
پدرسگ
حرامزاده
بی‌ناموس
مُرده‌گاو و فحش‌های خیلی بدتر از اینها را از میان کلام خود برمی‌داشت
بی‌پولی، ناداری، گردن‌کجی، حمالی و قرضداری را از بین زندگی برمی‌داشت
سرقت، دزدی، فقر جنسی، زن ندیدگی و سؤاستفاده از نوامیس مردم را از اخلاقیات خود برمی‌داشت
کهنه‌فروشی‌ها، دروازه قندهار و جاده لیلامی را از مراکز خرید خود برمی‌داشت
بوی بد دهان، دندان کرم خورده، پوست خشک و آفتاب سوخته، کمبود ویتامین، سؤتغذیه، توبرکلوز، ماهی یکبار سرما‌خوردگی، خروار خروار قرص و شربت، داکترها و نرس‌ها و دوا فروش‌ها را از روی بدن خود برمی‌داشت
نان چای، کیچیری زردک، کچالو جوش‌‌داده، کیچیری شلغم، مرغ یخچالی، نان پیاز، پشه، مورچه و مگس را از میان غذای خود برمی‌داشت
دست یخ‌زده، دسته کلنگ از کله سحر تا اذان شام، ایستادن سر گذر، سه‌چرخه زرنج، چرخ پیاز کچالو و بساط بَنجاره را از کارش برمی‌داشت
ادب را برمی‌داشت
تربیه فامیلی را برمی‌داشت
روی خوش و اعتماد‌ به‌ نفس را برمی‌داشت
بلبل‌زبانی در میان حضار، جان و نفس، قند و عسل را برمی‌داشت


یکبار هنگامی که برمی‌داشت تیرش به سنگ خورد
ایستاد و مکث کرد
گفت: بلندی‌ام، مکانی به روی تپه‌ها
شب‌ها در باد می‌خوابم و روزها از نور ضربه می‌خورم
به پهلوی دریا ایستاده‌ام
چسبیده به آن
ای کسانی که در قعر آن ایستاده‌اید!
حرکت را منسجم کنید
نظم را بدست آورید که نظم آینده‌ی شماست
مرا که می‌بینید اینجایم
مرا که کاشته‌اند در سرافرازی
مرا که حفاظت شده‌ام از بلایای طبیعی
مرا که جاودانی‌ام
شانه‌های مرا به آسمان بسته‌اند
هرگز از موج زمین نخورده‌ام
چرا که پاهایم بی‌حاصل است
ضربه از بدنم برمی‌گردد به منشأ امواج می‌خورد
خود را نگهدارید که می‌آیم
باد که برخیزد دست آویزانم به روی آب خواهد خورد
پایم در آب خواهد گشت
به دنبال ماهیانی که برایم در دریا گذاشته‌اند
آنها که گیاه را از کف، از غارها و زیر سنگ‌های درشت برمی‌دارند
آنها که طبیعت را به پیش می‌برند
گیاه را برمی‌دارند در ماهیچه‌ها گذاشته و به سطح می‌آیند
در سطح می‌خوابند و حیات را حفظ می‌کنند


ولی روزی که دریا فرومی‌ریخت منسجم نمی‌شد
دست آویزانی که به روی آب می‌خورد فرومی‌رفت
و پایی که در آن می‌گشت مفقود می‌گردید
آب ضربه را تاب نیاورده بود
دریا از کناره‌ها غش می‌کرد
عطش از خشکه‌های اطراف مواد دریا را به‌ سوی خود می‌برد و سوسمارهای دوپا در کنار استفاده از حشرات از آب‌های آن سود می‌بردند
جهان خراب شده بود، و چون جهان به آسمان هم ربط ‌هایی داشت، از آسمان هم چیزهایی خراب می‌شد و به دشت‌ها می‌افتاد
غلام نبی که در کنار جهان قرار گرفته بود در روز روشن و از فاصله پنج متری با فیر پنج مرمی از پا درآمد
اطرافیانش سعی داشتند جنازه را به شکلی که مقتول در زمان حیاتش عمل می‌کرد به مسیر درست و تشریفات لازمه بیاورند، ولی اندام‌هایی که شکاف خورده بود و بویی که به دل هوا می‌رفت نمی‌گذاشت
از اندام مقتول خون پسندیده می‌رفت
از قلبش خون عشق
از جگرش خون مهروزی
از دست‌اش خون دوستی
از پایش خون استقامت و پایداری
از چشم‌اش خون بصیرت
و از شکم‌اش خون لذت و آرامشِ خاطر
شبی که جسد را برای فراهم شدن امکانات مراسم فردا نگهداشته بودند، گله‌ای از شغال‌های گرسنه و علاقمند به این چیزها در تپه‌های موعودجمع شده بودند
آنها به رسم احترام چشم‌ها را بسته و پوزه‌ها را برای شکرگزاری به سمت آسمان، به سمت منشأ حیات می‌بردند
آن شب هوا از بو خالی نمی‌شد و آرامشی که از سطح جسد برمی‌خاست در اختیار هوای عمومی قرار می‌گرفت
فردایش که جنازه را به راه انداختند خوبی و نیکی و زیبایی در مسیر خانه تا قبرستان بی‌وقفه و سخاوتمندانه از اندام‌ شکاف‌خورده پخش می‌گردید
موریانه‌ها و کرم‌های مفید از درخت‌های مسیر انتقال جسد بالا می‌رفتند و از شاخه‌ها روی آمبولانس در حال حرکت آویزان می‌شدند
در مسیر جاده انصاری تا پل مُرده‌کَشا سگ‌ها بی‌وقفه پارس می‌کردند
شغال‌های که به پیشواز آمده بودند از آن طرف دنیای فانی، از زیر پل مُرده‌کَشا برای مهمان عزیز و گرامی زوزه می‌کردند
در هنگام خاکسپاری شخصی که به رسم معمول برای شهادت برخاسته بود گفت:
غلام نبی اهل صالح بود/ شغال ها اهل صالح را خوردند
پنج‌وقت نماز بود/ موریانه‌ها پنج‌وقت نماز را خوردند
یک دست در جیب و یک دست حلقه‌ کرده بر گردن مردم/ کرم‌ها دست را خوردند
به دروغ چیزی نمی‌گفت/ راستگویی را خوردند
از مال کسی نمی‌خورد/ پرهیزگاری را خوردند
از راه حلال
به خوبی
در بین حق و همسایه کاسبی می‌کرد/ راه حلال را خوردند
با چهار فرزند
به خاطر تعادل
دو دختر و دو پسر/ تعادل را خوردند
چهل و یک ساله
زاده‌ی پانزدهم اسد هزار و سیصد و پنجاه و چهار در زمان داود خان
فعلا ساکن در باغچه شغال
رعنا و نیرومند/ رعنا و نیرومند را خوردند
اجتماعی و خوش اخلاق/ اجتماعی و خوش اخلاق را خوردند
از خانواده‌ای اصیل/ خانواده اصیل را خوردند
نامراد
شکاف‌خورده از جگر
ایستاده در طوفان خون جاری‌اش/ شکاف و نامرادی و اندوه را گذاشتند و از تپه‌ها سرازیر شدند
------------------------------
12/ 9/ 1395
-------------------------------
مُرده‌گاو – جاکش
کیچیری – نوعی غذای محلی هراتی که از برنج تهیه می‌شود
بنجاره -  بدلی‌جات
پل مُرده‌کَشا - پل مُرده‌کَش‌ها، پلی در شمال شهر هرات
اسد – مرداد
باغچه شغال – محله‌ای در شهر هرات
مرمی - گلوله

۱۷ آذر ۱۳۹۵
تماس