خط آزاد » شعر » یک شعر از عرفانه جوادپور

و گفتم در خانه‌ی مادری‌ام اثری از زندگی نمانده، در این حال كلید را چرخاندم و آن‌ها داخل شدند
نور ماه در نقطه‌ی تولید صدا متمركز می‌شد، دهان‌هایشان هلال ِ كاملی می‌شد و جمع می‌شد و می‌تركید
 آن‌ها لباس‌های مادرم را از كمد بیرون آورده بودند و سعی داشتند آن‌ها را با عكس‌های خانوادگی من تطابق دهند
یك نفر با نگاه تردیدآمیزی به طرفم چرخید و گفت گمان نمی‌كنم فرد دغل‌كاری باشید
گفتم این‌طور نیست و با لبخندی ناپدید شدم
 لحظاتی كه خودم را از تاریكی اتاق باز می‌شناختم هولناك بودم
 فردای آن شب همان فرد با چشم‌های گریان مرا از اتاق بیرون كشید و  فریاد زد این‌ها را من با ذوق و قریحه و با رنج و با هر چیز كه بر من گذشته بود خلق كرده بودم
گفتم چطور ممكن است تو ننه‌ی من باشی درحالی كه نمرده‌ای در حالی كه قابل وصف هستی، چشم‌های گریانی داری و مرا از اتاق بیرون می‌كشی دراین حال دهانم در تاریكی فرو رفت
آه داستان من...داستان من آن‌قدر ساده و قشنگ است كه دوست داشتم در مقابل هر یك صفحه‌ی آن یك نقاشی بامزه برای بچه‌های گروه سنی الف بگذارم و به سرگروهشان سفارش كنم كه این دوران بسیار حساس ما باید كنارشان باشیم ولی او از جایش بلند شد و گفت كه پیرمرد فراموش شده‌ای‌است و با زانوهای لرزان به طرف دستشویی رفت و آنجا من ماه‌ها پیش دو گلدان بزرگ خالی را با خاك پر كرده بودم و گذاشته بودم و شب‌های سرد زمستان به جای زل زدن به هواكش چشم‌هایم را به آن دو می‌دوختم.
دو روز بعد من و دوستانم با حال عجیبی از هم جدا شدیم، هفت نفر بودیم و دو نفر از ما خیانت كرده بودند. هوا آن‌قدر ابری و گرفته بود كه یك عده از ما سرهایشان را به نشان «بدرود رفیقان روزهای ابری و گرفته» تكان دادند  و از ما جدا شدند.
ما دست‌هایمان را به طرف هم دراز كردیم و گفتیم برای رنج، برای خانواده‌مان و برای هر چیز كه بر ما گذشته بود
در این لحظه من خود را در پیراهن خونی با تیغ خراشیدم و فریاد زدم از پا در آمدم با شوق این جمله را فریاد زدم
احساس كردم پرنده‌ی سیاهی روی موهایم نشست و نیمه‌ی راست تنم در تاریكی جنبید
و به نوبت رفتند
و به نوبت رفتند با طمانینه‌ای كه من از آن‌ها خواسته بودم
كمی‌ بعد روی پله‌های خانه‌ای نشستم و با پرنده‌ی سیاه حرف‌هایی زدم
حرف‌هایم تمام شد و او گفت كه ساده‌لوح تهوع‌آوری هستم و از روی موهایم پرید.

۴ مهر ۱۳۸۹
تماس