خط آزاد » شعر » اسماعیل سراب - مراسمِ افتادن عبدالکریم

او را برای افتادن برپا کرده بودیم
دست‌هایش را می‌دادیم به دست هوا
گردباد را ایجاد می‌کردیم
و کنار می‌رفتیم
یار مهربان, آفتاب درخشنده غروب کرده بود
ملائکه می‌آمدند
صورت‌اش را می‌زدند به زمین
به اجسام سخت
و هرآنچه بتواند آن بینی خدادادی را فروببرد به عمق صورت‌اش
و حال ما به اطراف گودالی بودیم
نورِ زنده‌ی زمانِ حال به خواب رفته بود
نعره می‌زدیم بسوی آسمان
آسمان از ترس ما تکان می‌خورد
شکاف در صورت آسمان به خون می‌شد
ارواحی که زن بودند به گریه می‌شدند و ستاره‌ها را یکی یکی جمع می‌کردند می‌ریختند به دامن‌های گلدار شان
تعدادی از آن ستاره‌ها را به گوشه‌های روسری‌های شان می‌بستند و تعدادی دیگر را به انتهای زلف گره می‌زدند
در این میان درخشان‌ترین ستاره‌ها برای سوراخ کردن بود
همانطور که از قبل گوش‌ها سوراخ شده‌بود
درخشان‌ترین ستاره‌ها هم سوراخ می‌شدند
و از لاله‌های گوش آویزان
از مایان یکی ندا داد که آهای زن‌های قبیله‌ی ‌مان!
این کار ابلهانه است
درخشان‌ترین ستاره‌ها از چشم‌های شماست
تا فردا باید صبر کنید که نور بیاید
آفتاب بزرگ بلند شود به آسمان منطقه
سپس خیره شوید به عمق روشنی و درک کنید اطراف را
به حدی که روشنی به جای چشم بنشیند
و هر حفره‌ای که در این اطراف به حال خودش رها شده از نور لبریز شود
آهای زن‌های قبیله‌ی‌ مان!
آخه تا به کی؟
اکنون که صبحدم است لابد چیزی به صبح نمانده‌است
از شما که ارواح هستید انتظار می‌رود در هنگامه‌ی افتادن عبدالکریم بریزید و غنائم را جمع کنید
نگذارید وقت و غنائم به هدر برود
همیشه اسب‌هایی هست که ما مردان سوار شان شویم
ولی شما چکار می‌کنید؟
حال که عبدالکریم هست
حال که نعمت‌اش نصیب ما شده‌است
زمان را از دست نداده و آمادگی بگیرید
بخدا که آنها باز هم می‌آیند
چرا که انداختن طبیعی‌است
قوت باید استفاده شود
توان در اصل مسافر است
می‌آید که برود
نگهداشتن‌اش عاقلانه نیست
معمولا پیش از آنکه لبریز شود استفاده‌اش می‌کنند
اگر این کار را نکنند توان فشار می‌آورد
و کالبد مقاومت افراد آنطرف خطوط را می‌شکند
عزیزان! عبدالکریم می‌افتد!
می‌دانم تعدادی از شما مخالفت کرده‌اید
در هنگام جمع‌آوری غنائم نیامدید
بعضی از شما حتا نعمات این خوان کرم را انکار کرده و نادیده گرفته‌اید
ولی قسم به ابرهای خداوند که فرویخته‌اند
قسم به آسمان که از نعره‌ی نخست ما تکان خورد و به خون شد
قسم به نوری که در چشم‌های شما لانه کرده‌است
هرآنچه ایستاده باشد روزی خواهد افتاد
و هرآنچه بی‌افتد خسارت به‌ بار خواهد‌آورد و نعمات
نگاه کنید به درخت‌ها و از خشکیدن‌شان غم را به دل راه ندهید
همه چیز تحت کنترول است
عیش به پا خواهد شد
کباب و نوشیدنی‌های خوب
کباب و نوشیدنی‌های خوب و زن‌های خراب
شب و شعله‌های که مهربانانه عده‌ای از ما را گرم می‌کنند
نگاه کنید به خانه‌ها و از آوار نهراسید
از تخریب چیزی نصیب‌تان می‌شود که سال‌ها پیش در دل این کُپه‌های خاک چال کرده‌اید
نگاه کنید به هرآنچه می‌تواند تخریب شود و دل نسوزانید
ببینید که باز عبدالکریم ایستاده‌است
انتظار می‌کشد
صورتی دارد برای له‌ کردن
برای کوبیدن به هرچیز سخت
و هرآنچه توانی دارد تا نعره‌ی خون را به شیشه‌ها بزند
آنهایی که او را می‌اندازند درحقیقت در این دنیای فانی تنها به مایان است که پاسخ داده‌اند
چه حکمتی بالاتر از این است؟
ما او را برپا می‌کنیم و آنها او را می‌اندازند
فرزند را آماده می‌کنیم به پیشواز می‌رویم
و آنها قبول می‌کنند
ای قوم! بخدا که شما برگزیده‌اید!
بیایید
اینک عبدالکریم
با صورتی سالم و آماده‌ی نبرد
اینک اجسام سخت و زمین سهمگین خداوند
بفرمایید شروع کنید
ندا دادیم که آماده‌ایم
گفتیم ما از ازل در این صحرا ایستاده‌ایم و عبدالکریمی داریم برای انداختن
حال هم او را برپا کرده‌ایم, مشکلی نیست
خلاصه عبدالکریم آمد
و در حالیکه آب از ابرهای خداوند فرومی‌ریخت
می‌خواست بنشیند اما جایی برای نشستن‌اش نبود
زمین پر شده‌بود از گل صدبرگ,
نرمه‌های نان,
خار مغیلان,
و خاک اولیاءالله هرات
-----------------------------------------------
20/5/1394
------------------------------------------------
عبدالکریم پسری شش هفت ساله بود که به علت ترسیدن در یک مکان تاریک, که آنهم درست معلوم نیست, مشکل افتادن پیدا کرد. یعنی اکثرا علایم مریضی‌اش در حالت ایستادن به یکباره پدیدار و دچار شوک می‌شد. و بعد هم می‌افتاد. معمولا مریضی‌اش را افتادن می‌گفتند. آخرش هم آنقدر افتاد تا به یک شخص علیل تبدیل شد و به کنج خانه رفت. سال‌هاست که در حالت احتضار در بسترش دراز کشیده و منتظر مرگ مانده‌است.

۳۱ مرداد ۱۳۹۴
تماس