خط آزاد » شعر » سما اوریاد: یک دهه

دويدم
با
ديوهايي که کاووس
وعده داده بود از مازندران بياورد
اما ديوها
که توي صف بانک
داشتند چک مي‌کشيدند
و همچنان که پاکوبان
خواب‌شان برده
ايستاده
و همچنان که اعداد روي چک‌ها را کرم مي‌خورد
در کابوسِ رنگي‌شان
ديدند يک‌نفر را
در دستانش غباري از نور
همچنان که مي‌رقصيد اشک‌هاش در چشمش مي‌ترکيدند
اما آنها
تصميم گرفتند همگي
کرم‌ها را تکانده
حساب هايشان را
خالي
و
برگردند


خب،
بالاخره پس کِي
کاووس را خواهم ديد و بهمراه ش
بله، بهمراه ش
صعودي ابدي خواهم کرد؟
آن زمان از روز که دارم کتاب مي خوانم
و راستش، خب، بله
من ريده‌ام
نمي کشد مغزم
کف دستم
تاول هاي خونيِ عجيبي
درست در زمانِ مشخص
تاولي ‌خشکيده
و آن ديگري تکثير


پس ديوها را و تاريکي‌هاي پديدآمده روي بدنم
رها خواهم کرد
من از بانک وعده ي وام مسکن گرفته‌ام
و روياي تازه‌ام
در جيبم
با تخمه
با کتاب
شب را
گريزان
با سوز و گداز
و
رجعتي به آسمان ها
من دويدم
گريستم چرا که
نه سرودي
نه نوري
حتا بانک هم وامي.


صفي طويل
جنگلي ابري در آسمان
از ديوانِ باده گسار
بهمراه خانواده ي کياني
همان خانواده که روزي از همين روزها
تيرهاي طلايي کياني‌اشان را
رهاکنان
سمت انها که
نظاره گر
نشسته‌ند روي زمين
جوارح هم را مي خورند
ويسکي،
ضربه ي روحي،
قهوه مي خورند
و مي‌ترسم
آن زمان که روي اين زمينِ حاصلخيز
درحاليکه مرده‌ام
و نيستم
برخيزم
بلند شوم و برخيزم
و ببينم باقي آنها را
پيروزمند و شاد
و ببينم خودم را
که تنها
يک بازيِ زباني
بوده ا.

۵ آذر ۱۳۹۳
تماس