خط آزاد » شعر » سما اوریاد: ...

دستگاهی درحالِ ابداع شدن
دستگاهی از کلمه‌های مرکب
خارج از ادراک ما
تهی از معنا و مفهوم و ارجاع و زندگی
ما، بعد از ابداع و گریه به حالِ خودمان، بی هیچ تشابهی می‌رویم به کناره‌های دیوار می‌چسبیم
و فکر می‌کنیم سال‌هاست می‌لرزد اینجا
سال‌هاست ما جزئی جداناپذیر از دیواریم
خیره به دستگاه


کلمه‌ها را ادا می‌کنیم یک‌یک
می خواهیم رمز را بگوییم
جدا شویم
اما تحمل نمی‌کنیم
اما کدام یک از ما بود روزی که تمامِ این‌ها را فهمید و
ریخت  روی زمین با دو شانه‌ی خاکی

به سرعت می‌ریزیم درون حلقِ دستگاه
و جمعیتی که تا لحظاتی بعد
 قرار است احضار شوند
بر دستان‌شان جنازه‌ی آن‌که بیرون نیامد از آتش
و هیچ کسی از او زاده نشد
تا زمزمه کند
شبانه‌روز در مکان‌هایی معهود از زمین
زمزمه اما کلمه‌ای است غریبه با دستگاه
با پیکرِ چسبیده به دیوارِ ما
ما خسته نیستیم
تنها خیره مانده‌ایم و انگار
کم کم دچارِ لرزش شده‌ایم 
و تکه‌ای از دیوار کنده شده 
 به پشت‌مان محکم چسبیده
تا ابد
همان‌طور خیره
و لرزان


سرمای عجیبی است
و زندگی من و تو، عشق‌ام
این بار قرار است نمایانده شود     به کمکِ چیزی در حالِ ابداع شدن
چیزی که جرئتِ ملاقات داده به ما
با کسانی که هرگز نخواهیم دیدشان


می پرسیم چه کنیم؟
آیا تمام خواهد شد عمرم با رشته‌های  نوری متعفن، آویزان از میان دو پا
تمام خواهد شد کتابِ روی میز
این دستِ لعنت شده همچنان بر پیکرم
این دستگاهِ در حالِ ابداع شدن همچنان و همچنان؟
همچنان اتفاق خواهد افتاد آینده ای که در کیسه کردیم و درش را سفت بستیم؟

 

آدم‌هایی دیده‌ام  با من دست بدهند صمیمی
اشاره کنند دوستان من اند
آمده از روزگارانِ قدیم
و دوستانِ آینده،
با دیوارهای چسبیده بر پشت
و دستگاه‌های شخصی پیشرفته
که حالا می‌لیسند و نور می‌تابد
 برای‌شان کلمه می‌آفریند 
زندگی را زیبا می‌کند به هر قیمتی
اما هیچ جنازه‌ای را زنده نخواهد کرد
بیهوده زنده‌ایم ما، با لنگ‌های هوا کرده و پوزه‌های رو به جلو
میانِ آتش


خسته‌گیِ وعده داده شده
هاله‌ی غربال‌شده‌ی متورمی
بر فرق سرم
و زندگی‌ام میانِ این حجمِ گوشتی در مترو
در کلاس
در خانه
در  تختخواب
برای من
که چشم‌های‌ام مدام روی هم می‌آیند
 مدام خواب می‌بینم اجدادم دیوار-پُشتانی بوده ند با آتشی که رقصِ نور بوده
به خواب نخواهم رفت
شوقِ دیدنِ جنازه ای زنده
و زندگی‌ام که هر روز دست می‌کشم و سرخ است هنوز
دست می‌کشم و پهلو نمی گیرد
بر پیکری سیاه


از فرطِ خستگی و امیدواری
 به بالکنی جنگلی می‌روم و برهنه می‌شوم
معشوقه ای ابداع شده‌ام من، پر از کلمات
که روزی سرد روی بالکنی کاملن رمانتیک و دستِ چندمی
از آتش بیرون خواهم آمد
مریدان‌ام که از گذشته آمدند و
حالا به درستی دست دراز کرده‌اند سوی گردن‌ام
در حرکتی جمعی
خواهند خندید به من


و من که ترسیده‌ام می‌گویم: "حقِ من این نیست عزیزم"
تو باید صدای‌ام را درونِ دستگاه
به بالکن نصب کنی و
وُلوم را بدهی بالا
تا  هزاره‌هایی که در حالِ آمدنند
تکه تکه  شدنم را  یاداوری کنند
دستگاه‌ام که با من بیافتد و نابود شود را
جزغاله شدنم درونِ هزاران شعله
در آن‌جا ملاقات‌ام با دیوار-پُشتان،
بالاخره فهمیدن‌ام
بالاخره اندکی فهمیدن‌ام .

۵ مهر ۱۳۹۲
تماس