خط آزاد » شعر » سما اوریاد: ...

کهولت نبود کشاندَت عقب
که چراغ را به سانِ شمعی با دو انگشت
خاموش کردی
روز تلنبار شد
بر گودیِ شانه‌ات.

آن‌همه آواز را تو خوانده بودی به حتم
آن‌همه زَرموی رُسته از سوراخ‌ها،
تو بودی
صبح هم با خاکسترِ یک تکه پر به باد می‌رفت
و هیچ کس دهان بر بوسه‌ات نمی گذاشت.

بر بالِ خشکیده‌ی من بیا،
پرهای‌ام را بخشیدم همه
پرهایی رسوخ‌کرده در زخم‌های چرک
در آواز‌های چرک.

ناگهان دراز می‌کشی و سُم می‌زنی به خاک
و در کوهی که بر قله‌اش خوابیده‌ای
زیبایانی بر تو عاشق
می‌افتند و محو می‌شوند.

من خودم بودم، آن‌روز با دو انگشت‌ام
بر شقیقه‌های آن آخرین بازمانده‌ی نوجوان
و لبان‌ام آویزان از گوش‌اش
و شست‌ام فرورفته در چشمان‌اش که نبیند
آن دیگری با پرچمی چرک آمد
دُم تکان داد و
خندید به ما.
علامت داد و شهر همه بر باسن خمیدند.
علامت داد و زَرمویِ عاشق تهِ میدان
با آخرین پر در دستان‌اش،
با آخرین ته سیگارِ افتاده بر بدنی آغشته از نفت
آتش گرفت.

ناگهان خورشیدی پدیدار می‌شود
کنارِ خورشیدِ نیمروزی
و با یک جرقه می‌غلتد توی پاچه
و می‌خشکاند
و می‌ترساند
و می‌لرزاند
مرا که به پیری‌ام قول داده‌ام روزی نوجوان شوم
لبان‌ام از گوش‌ام آویزان ،
شست‌ام در چشمان‌ام فرو،
و خورشید را همیشه درونِ شیشه‌ی الکل
عاشق باشم.
عاشق باشم بر کهولتی که تصویرِ تو بود بر آب
بر بالِ خشکیده‌ی من
آن زمان از روز که جوانی.

۲ خرداد ۱۳۹۲
تماس