خط آزاد » شعر » سما خسروی اوریاد: ...

مثل صدای امواج دریا که پخش می‌شود از اتاق کناری
آرام ته می‌نشیند چیزی درون من
و تو باید جواب بدهی به این حس
به من
که نه غمگین‌ام
نه افسرده است
نه بی‌خیال
به این که پرتاب می‌کند تو را به شرمگاه‌ات مدام
به ما که به انتهای دستمال کاغذی نرسیدیم
به آن‌جایمان
به درد می‌کرد
به برای پشت به پشت مماس به یکدیگر که حتا مماس هم نبود


آه چه وفادارانه بی‌وفا شدیم ما
درست مثل بچه‌ای که غلت می‌زند در خودش
تو خم می‌شوی درون من مدام و مدام بیرون می‌ریزی مدام
و این را می‌داند پرده‌ی اتوبوس خط واحد
و می‌داند این را لرزش موبایل بغل دستی
و شعرهای براهنی می‌داند روی زانوهام
حتا شناسنامه‌ی جیبی‌ام می‌داند این را
دویست تومنیِ عرق‌کرده در دست‌ام می‌داند


بیار تلویزیون را
بیار و ردیف کن کنار دیوار
بیا فیلم ببینیم با رفقایمان
با تخمه
با سیگار
با دهان‌هایمان که بوی کشمکش گرفته‌اند
و یادمان نرود
نباید یادمان برود حتمن
که یکی در جاده‌ای گرم
یک‌روز به ما گفت دست‌هایتان زیباست شما دو نفر


آه که چه وفادارانه بی‌وفا شدیم ما
کاش شنیده بودیم قژقژِ تیز درها را
وقتی که بسته شدند مدام وسط لنگ‌هایمان
و من
به دورترین شکلِ ممکن صدایت کردم
و من گذشتم از آن آدم‌ها با عینک‌های دسته‌مشکی مدام
گذشتم از با سیگار بهمن
تا با تو بیایی بنشینی کنارم بنشینم
همین‌جا کنارم
و بعد از دیدن بادبادک‌ها که باد شدند با باد شکم‌هایمان
و فرستادیم بالای پشت‌بام‌های سیمانی
به مردمک‌هایم نگاه کنی
دست‌هایت نکند عرق
پلک چشم‌هایت نپرد
حنجره‌ات فرو نریزد
قوزک پاهایت را تکان ندهی آونگ‌وار
نجوی ناخن‌هایت را
گوشه ی لب‌هایت را نگیری با دندان
و جواب من را بدهی
اصلن
جواب هم ندادی ندادی

۲۲ مهر ۱۳۹۱
تماس