خط آزاد » شعر » سهند آقایی:توی همین کتابخانه که از خواب میپرید
امروز
اذانِ مغربِ این مزار میگیرد
زمین هزاره میبافد
دریا
هزار توریِ نرگس
ستاره میگیرد
امروز
اذانِ مغربِ این لالههای عبّاسیست
اذانِ مغربِ این آیینههای غمّازیست
اذانِ مغربِ رشتهرشتههای مجهول است
و ابراهیم
در خوانشی تازه از باران
تکبیرِ عارفانهی این دستهای اسفنجیست
امروز
حکایتِ آن پیراهنِ مقوّاییست
و شیرازههای بغداد
حتا اگر بسی بگردم و آن سیاهِ عبّاسی
به وصلههای کبودِ کعبه
معلّقاتِ چشمهای تو باشد
حتا اگر زمین به صلحی کثیف رفته باشد--
طلسمِ ساحتِ عنقریبِ پنجرهها رو به دیوار است
پشتِ سرت پنجرهها رو به دیوار
کنارههات پنجرهها رو به دیوار
و آن بالا
خورشید
زمین را
قِی کرده روی دااار
حیعلیالصلاه! حیعلیالصلاه!
نگاه کن! نگاه کن! نگاه کن! نگاه!
آنروز هم که رفته بودیم جنگل پلنگ بگیریم
آنروز هم که رفته بودیم دریا نهنگ بگیریم
مرا که قافیهام نمیآمد گفتم:
دستِ بچههای الجزیره توی اون ژورنالِ فرانسوی چه بود؟
سرنگ بود
حالا بیا برای من سخن بگو نازلی! نازلی فقط قشنگ بود
یک دَم در این کثافتِ لیوان بلند شد... نشست... بلند شد... نشست...
اما
من که سهندام
با اسبِ سفیدام
از پاهای آسمان میروم بالا
توی دامنِ خدا
و تو را که سر به هوای منی
میبرم بهشت کمی هوا بخوری!
و من دوست دارم پیادهرو باشم
پیادهرو توی خیابانی شدیدن پیاده/ کلوچه/ کجا برم؟! / دربست!
ساقی بریز توی چشمهای من قُلُپقُلُپ الست!
من از تو بیکابوس ترقّه مروارید
توی همین کتابخانه که از خواب میپرید
ای کسی که روی صندلی ماتیک میکشی!
چشمهای من چه گناهِ سرخِ تو را دارد که توی مثنوی تبخال میزنی؟!
از خواب میپری پری تبخال میزنی زنی
اما
این منم سهند آقایی
همان که بوی عادت از کشالههات میرفت بالا
بوی کشاله از کتاب میرفت پایین:
اسید و شاخههای درخت و دلم نوازشِ ابر
آخر مرا چه حاجتِ قدِّ صنوبری؟!
اشهدُ ان لا... بیا که ماهیام رفتَست!
طلسم و ساحت و ریگهای سمّاکم
روی دیدنت بردَست
اذانِ مغرب و پاها چقدر آرومه...
دهنم تلخه...
سرم گیجه...
دلم خونه...
پشتِ چراغ
فال میخرم با گردو
و اسکناسِ سبز
تریاک است